پلورالیسم دینی، "آریستوکراسی" مذهبی و امامت
شریعتی اما بر خلاف آنچه که برخی با حقد و حسد می گویند؛ "اطلاعات تاریخی اش در حد یک نوجوان دبیرستانی اروپایی بود"! (سید جواد طباطبایی) و یا به گفته بعضی از تازه به دوران رسیده ها در مقایسه علی و بتهون و شناخت آنها "مغلطه"! می کرده است! و یا آنچنان که آخوندهایی چون مرتضی مطهری و سید حمید روحانی او را طراح تز استعماری! اسلام منهای آخوند و "مأمور"! می دانستند، همچنان محور بحث ها و نقد ها می باشد. به جرأت می توان گفت که در تاریخ روشنفکری معاصر، هیچ شخصیتی در حد او مورد کنکاش و ارزیابی قرار نگرفته است. شمارش کتاب هایی که درباره او نوشته شده است، به مرز پانصد جلد رسیده است که خود حکایت از اهمیت او و اندیشه اش دارد. بسیاری از این آثار را روشنفکران، محققان و آکادمیسین ها به رشته تحریر درآورده اند.
پیش از اینکه بخواهیم درباره شریعتی و حضور او و پروژه فکری اش در جامعه و زمان بپردازیم، و اینکه او چه گفت و چه خواست و اینکه ما اینک با او چگونه پیوندی داریم و اساسا چرا باید پیوند داشته باشیم، لازم است تا به دو پرسش کلیدی و اساسی پاسخ گوییم:
آیا بشریت در عصر علم، تکنولوژی، اینترنت و گلوبالیزاسیون، و تلاش های شگرفی که در رسیدن به خودکفایی بدون نیاز به خداوند و مذهب، انجام داده است، تکیه به مذهب می تواند، پاسخی به نیازهای درونی وی تلقی شود؟ و آیا اساسا
در هنگامه ای که بشریت با تکیه بر سیستم های موجود به نفع مادی و اقتصادی، و دستاوردهای علمی خود می اندیشد، و از معنویت و درونگرایی معنوی تا حدودی فاصله گرفته است و پاسخ های خود را در تکنولوژی و علوم تجربی جستجو می کند، می توان از نیاز و اعتقاد به مذهب سخن گفت؟
پرسش دوم این است که آیا مذهب - و در اینجا به طور مشخص اسلام آن هم با توجه به حاکمیت یک رژیم سرکوبگر و توتالیتر، و باز هم به نام اسلام - می تواند از زوایای دیگری رهنما و رهگشا باشد، یا شرایط سیاسی و مذهبی موجود، کار را به جایی رسانده است که سخن گفتن از نقش اجتماعی – سیاسی اسلام، کاری بیهوده و انحرافی است؟
بدیهی است که چگونه گی پاسخ ما به دو پرسش طرح شده، می تواند رابطه ما با شریعتی و رابطه او با ما را توضیح دهد.
تلاش هایی که در سراسر جهان برای یافتن معنا و مفهومی غیر مادی از زندگی ارائه می شود، و پرسش هایی که انسان در طول تاریخ پر فراز و نشیب خود با آن مواجه بوده است از قبیل اینکه "از کجا می آیم و به کجا می روم"، را تا کنون نه فلسفه پاسخ گفته است و نه علم. آنچه که در حیطه توانایی بشر و دانش آن بوده است، بیشتر پاسخی تجربی و مادی، از "ماهیت و موجودیت وجود" بوده است. یعنی بر اساس توانایی ها و درک ذهنی انسان از محیط خود. و این است که همواره در همان دایره محدود به تکرار مکررات پرداخته است. فقر معنوی و به بیانی دیگر نیاز به معنویت اما، باعث شده است که انسان در هر تلاش و کوششی، باز هم به مذهب پناه آورد که سرمنشأ انسان و هستی را در خارج از جهان انسانی و دانسته های محدود به حس های پنجگانه آن، جستجو می کند. با این حال و با توجه به مذهب گریزی موجود – به ویژه در جوامعی که به نام مذهب اداره می شوند - مذهب، همچنان یکی از منابع عمده و اساسی پاسخ به پرسش های وجودی انسان به شمار می آید.
هنگامی که ما از مذهب به مفهوم کلی آن فاصله می گیریم و به جغرافیای مذهبی جهان نظر می اندازیم، با مذاهب مواجه می شویم. که اسلام نیز به عنوان یکی از آن مذاهب بزرگ و زنده در بخش های وسیعی از جهان، بر جهان بینی و جهان نگری بخش قابل توجهی از مردم جهان حضور ملموس، عینی و زنده دارد. و فرقه ها و جریانات گوناگونی را شامل می شود که هرکدام نیز تفسیر و برداشت خاص خود را دارند.
در چنین شرایطی، چگونه گی نوع نگاه به مذهب، ضرورت شناخت و پیوند با شریعتی مذهب شناس را می تواند توضیح دهد. به علاوه نیاز انسان به معنویت از سویی، و تاثیرگذاری چگونه گی بینش و نگاه اسلامی در کشورهای مسلمان، به ویژه ایران، بر اهمیت نقش و جای گاه شریعتی اسلام شناس می افزاید.
شریعتی اما بر خلاف آنچه که برخی با حقد و حسد می گویند؛ "اطلاعات تاریخی اش در حد یک نوجوان دبیرستانی اروپایی بود"! (سید جواد طباطبایی در گفت و گو با رادیو بی بی سی) و یا به گفته بعضی از تازه به دوران رسیده ها در مقایسه علی و بتهون و شناخت آنها "مغلطه"! می کرده است! و یا آنچنان که آخوندهایی چون مرتضی مطهری و سید حمید روحانی او را طراح تز استعماری! اسلام منهای آخوند و "مأمور"! می دانستند، همچنان محور بحث ها و نقد ها می باشد. به جرأت می توان گفت که در تاریخ روشنفکری معاصر، هیچ شخصیتی در حد او مورد کنکاش و ارزیابی قرار نگرفته است. شمارش کتاب هایی که درباره او نوشته شده است، به مرز پانصد جلد رسیده است که خود حکایت از اهمیت او و اندیشه اش دارد. و مقالاتی که به راستی غیر قابل شمارش می باشند. و بر این نیز باید افزود که بسیاری از این آثار را روشنفکران، محققان و آکادمیسین ها به رشته تحریر درآورده اند. حال یا به عنوان پایان نامه های دانشگاهی از لیسانس گرفته تا دکترا و یا به عنوان موضوع تحقیق و شناخت و یا حتی نقد این چهره بحث بر انگیز تاریخی.
نقش مذهب
ما اینک در مرحله ای به سر می بریم که مذهب واقعا موجود با تکیه بر زور، حضور خویش در جامعه را با کاربرد روش های خشونت آمیز نظامی گری به رخ دیگران می کشد. و هر روز مذهب و پیروان ادیان را با چالش ها و پرسش های تازه ای رو به رو می سازد. برداشت های غیر مسئولانه، ابزار انگارانه و تفاسیری که توجیه گر قدرت و حاکمیت ارتجاع مذهبی می باشد، و توسط خود بنیادگرایان و مرتجعین تبلیغ و ترویج می شود، زمینه ساز طرح پرسش های جدیدی شده است که شاید تا نیم قرن پیش کمتر بدانها توجه می شد. پرسش هایی عمیق و بنیادین پیرامون خدا، چگونه گی ماهیت آن و نوع رابطه خدا با انسان، پیامبر و پیامبری، مذهب و چگونه گی عملکرد و جایگاه آن، فرا روی روشنفکران و اندیشمندان قرار گرفته است. چنین پرسش هایی نه تنها روشنفکران مذهبی، که روشنفکران سکولار را نیز به چالش واداشته است. و اینها همه خود از نقش و اهمیت پر رنگ مذهب در جامعه خبر می دهد.
طبیعی است که پاسخ به نقش و جایگاه مذهب در زندگی انسان نزد همه یکسان نبوده است. نیروهای سکولار و لاییک – به ویژه بخش های مذهب ستیز آن - به دلیل عدم توانایی در نیست و نابود کردن مذهب، برای کاستن از نقش آن و در عین حال ممانعت از اجتماعی و در نهایت سیاسی شدن آن، با اعلام اینکه امری خصوصی است، تا حدودی به وجود آن در جامعه تن داده اند. همین پرسش البته از سوی روشنفکران و نو اندیشان دینی نیز با پاسخ های متفاوتی مواجه شده است؛ پاسخ هایی که از خصوصی و شخصی بودن و تجربه صرفا عرفانی و درونگرایی گرفته تا انجام عبادات و رعایت احکام شریعت را در بر می گیرد. در اینکه این نوع تلقی از دین، خود سرشار از تناقض و تضاد می باشد تردیدی وجود ندارد. چرا که هر امر خصوصی و درونی نیز در نهایت تاثیرات برونی و اجتماعی خاص خود را بازتاب می دهد. هیچ مذهب و عقیده ای در جهان وجود ندارد که رفتار فردی و اجتماعی انسان را رقم نزند. همان مذهب سیاست گریز نیز خود نوعی القای نگرشی سیاسی است.
البته پاسخ های دیگری نیز در رابطه با نقش مذهب، انسان و اجتماع ارائه شده است. پاسخ هایی که بر نقش مذهب در زندگی سیاسی و اجتماعی انسان ها تاکید می ورزد. در اینجا نیز پاسخ ها یکسان نیست. در این نوع برداشت می توان ولایت فقیه و حکومت شرع را نیز سازمان دهی و عملی کرد. اما می توان از دل اسلام سیاسی – اجتماعی، برابری، عرفان و آزادی را نیز بیرون آورد، بدون اینکه بخواهیم قانون شریعت را در جامعه جاری و ساری سازیم. دیدگاهی که برای مذهب رسالتی در حد ایجاد تعهد برای تحقق و استقرار قسط و عدالت و آزادی و تلاش برای رهایی انسان ها از استثمار، استبداد و استحمار را قائل می شود.

نگاه شریعتی
در این جای گاه نیز می توان حضور پر رنگ شریعتی را مشاهده نمود. چرا که شریعتی بر عنصر اجتماعی و پاسخ های این جهانی مذهب اصرار می ورزید. و درست به همین دلیل هم می باشد که او هم پرسش برانگیز و هم پاسخگوست. سی و یک سال از هجرت ابدی و به تعبیری شهادت او می گذرد و ما همچنان تاثیر وی بر بخش قابل توجهی از نسل جوانی که در جستجوی کیستی خود به او مراجعه می کند را مشاهده می کنیم. و در همین راستاست که آنچه از سوی برخی از دارندگان خرد و تفکر درباره وی گفته می شود که او پاسخی بود به پرسش ها و نیازهای زمانه خود، و لاجرم اکنون که آن پرسش ها، پاسخ های خود را یافته اند، و باورهای مذهبی اسلامی جامه عمل دهشتناکی به خود بسته اند، دوران شریعتی و الگوهای وی نیز به سر آمده است و پس نیازی به او نیست، اگر غرض ورزانه نباشد، آگاهانه نیز نمی تواند باشد. چرا که صرف نظر از این که مذهب در ایران کنونی چه نقشی و چه عملکردی داشته است، نگاه مذهبی شریعتی بر اساس آثار و نوشته های وی از مقوله و مدل دیگری است.
نخست اینکه او مذهب را پدیده ای رهایی بخش می نامد و رسالت همه ادیان توحیدی را در ایجاد و تحقق جامعه ای مبتنی بر قسط (یعنی برابری)، فرهنگ و قدرت مادی و آزادی توصیف می کند. شریعتی خود به صراحت بر این نکته تاکید می ورزید که دینی که به درد دنیای مردم نخورد، به درد آخرتشان نیز نخواهد خورد. چرا که به راستی کار چنین دینی در دنیا، توجیه ناملایمات، استثمار و استبداد خواهد بود. آنچه که بارها در تاریخ مشاهده شده است.
دیگر اینکه او به خوبی می دانست و می دید که آنچه به نام دین، مذهب، اسلام و یا تشیع به مردم ارائه می شود، کاملا مسخ و تحریف شده و در نتیجه از محتوای راستین آن به دور مانده و چیزی جز ابزار قدرت نیست. یعنی دقیقا آنچه که ما در حاکمیت کنونی، مشاهده می کنیم. مذهب هنگامی که تبدیل به ابزار قدرت شود، چه در دست آخوند یا آیت الله باشد و چه در دست شاه یا سلطان – ظل الله – و یا صاحبان سرمایه، نقشی به جز توجیه قدرت حاکم بر عهده نخواهد داشت.
شریعتی نمی توانست چنین تصویری از مذهب را بپذیرد. او به تلاش برخاست تا تصویر دیگری از مذهب ارائه دهد. لازمه این کار اصلاح، بازسازی و بازشناسی مذهب راستین بود که پیوندش با انسان، پیوند رهایی بخش بود و نه اسارت طلبانه:
"تشیع "تقوی و مسئولیت و اعتراض" و نه تشیع "تقیه و شفاعت و انتظار"... "اسلام "جهاد اعتقادی و اجتماعی و اجتهاد علمی و عقلی"، و نه اسلام "تقلید و تعصب و تسلیم"(۱)
در همین رابطه است که او با شک آغاز می کند و بازخوانی گذشته و تجدید نظر و نقد آنچه از گذشته به ما به میراث رسیده است:
"باید در هر آنچه که به ما رسیده است تجدید نظر کنیم. ... در همه آن مائده هایی هم که به نام دین و فرهنگ و تاریخ و ادبیات و هنر، به خوردمان می دهند، باید تجدید نظر کنیم، که همه مسموم است. و برای اینکار باید متد، و شور و از خودگذشتگی و ایمان داشته باشیم." (۲)
پلورالیسم دینی نیز که مبتنی بر تعدد فهم ابعاد دینی است، و نفی برداشت واحد، که طی سالیان اخیر توسط بعضی از اندیشمندان دینی ارائه شده است و گویا آن را جزو افتخارات و دست آوردهای خویش می پندارند، سال های قبل از انقلاب توسط شریعتی مطرح و ریشه در اندیشه او دارد؛
"در مقدمه "سلمان فارسی" من یک بحثی داشتم به نام تعدد ابعاد فهم اسلامی. یعنی همه افراد انسان خود اسلام را که حقیقت واحدی است، در قالب های ذهنشان که باید بفهمند یکجور نمی فهمند و لازم هم نیست که یکجور بفهمند." (۳)
"اگر یک روزی یک مرکزی درست شد و به همه متفکرین و علما بخشنامه شد که اصول و فروع اسلام را به این شکل همه تان باید بفهمید و هیچکس هیچوقت دیگر حق ندارد نظر دیگری بدهد، اسلام به عنوان یک علم، به عنوان یک منطق و به عنوان یک فرهنگ متوقف شده. این وحدت، علامت مرگ فکر و احساس مذهبی است." (۴)
طرح چنین نظری، راه را بر انحصار و انجماد تفکر و برداشت دینی می بندد و خود زمینه ساز برداشت های آزاد، آگاهانه و فارغ از منافع صنفی و طبقاتی می گردد. امری که به نوبه خود می تواند در آزاد سازی جامعه از تفکرات و برداشت های ارتجاعی موجود کمک شایانی نماید.
امامت، رهبری، دیکتاتوری و آریستوکراسی مذهبی
آنچه را بسیاری دلیل بی مهری شریعتی نسبت به دموکراسی و آزادی می دانند، می توان در کتاب امت و امامت او یافت. بسیاری از منتقدان شریعتی در همین کتاب توجه ندارند که وی رهبری [امامت] را از دیکتاتوری تفکیک می کند و تفاوت های آن را نیز نشان می دهد. به علاوه این اثر در سال ۱۳۴۷ پدید آمده است و کارهای عمده و اساسی شریعتی پس از درس ها و سخنرانی های حسینیه ارشاد است که او را به عنوان یک اندیشمند تأثیر گذار مطرح می نمایند. به علاوه وی خود در درس های تاریخ ادیان در سال ۱۳۵۰ به صراحت امامت را دوره ای موقتی در تاریخ شیعه می داند: "اولا امامت نظامی همیشگی نیست، رژیمی است که به هر شکلی که باشد از نظر اعتقاد شیعه امامی در دوازده شخص معین، محدود است، و در این شکی نیست که بیش از این نیستند. بنابراین نمی تواند رژیمی همیشگی باشد، که اگر می بود نمی توانست اشخاصش در این سلسله معین باشد. وقتی معلم من آمد و گفت بعد از من دوازده نفر می آیند و این درس را تمام می کنند، یعنی اینکه درس من ابدی نیست و پس اشخاصی که تعیین شده است و می آیند، تمام می شود. و پس از آن اصول دیگری هست که بر اساس آنها کارمان را اداره می کنیم. ثانیا به دوره خاصی از تحول اجتماعی مربوط است، یعنی دوره مدینه و جامعه اسلامی قرن هفتم و هشتم." (۵)
"بنابراین امامت یک رژیم انقلابی است که افرادی محدود دارد و ثانیا مربوط به دوره انتقال است، دوره انتقال یک جامعه جاهلی عقب مانده منحط به جامعه ای که دارای رشد فرهنگی و اعتقادی و سیاسی شده است." (۶)
به علاوه نقد و نگرش وی به روحانیت و ... حکومت مذهبی، نمی توانست پذیرای حاکمیت مذهبی باشد. او در دو مورد مشخص از تاریخ ایران معاصر، با دفاع از مشروطه در مقابل مشروعه، و دفاع از مصدق در برابر کاشانی و روحانیان مخالف او، چشم انداز سیستم سیاسی مورد نظر خود را در مرحله عملی آن نشان می دهد.
همچنین او در چند مورد مشخص، حکومت مذهبی و استبداد دینی را به شدت محکوم می کند و آن را در حد فاجعه ای بشری به تصویر می کشد:
"اریستوکراسی مذهبی که من عنوان کرده ام به این معنی است که در یک جامعه مذهبی نفس واسطه بودن میان خلق و خالق و داشتن چنین مقام روحانیت و تقدسی، فضیلتی را در نظر مردم پدید می آورد که ملاک حاکمیت و برتری ذاتی و جبری و اشرفیت و اشرافیت طبقاتی و در نتیجه سیاسی نیز می گردد و این خود یک نوع پدید آمدن "طبقه" حاکمه، جامعه طبقاتی، نقض وحدت و هماهنگی و اصل تساوی عمومی سیاسی و اقتصادی و حقوقی خواهد بود و بخصوص مانع رشد توده و استقرار دموکراسی، و موجد اختناق و استبداد دینی خواهد گردید." (۷)
تصویری که وی از حکومت مذهبی ارائه می دهد، چنان زنده، واقعی ، عینی و شفاف است که گویی او خود شاهد و ناظر حکومت "جمهوری اسلامی ایران" بوده است!
"حکومت مذهبی رژيمی است که در آن به جای رجال سياسی ، رجال مذهبی (روحانی) مقامات سياسی و دولتی را اشغال می کنند و به عبارت ديگر حکومت مذهبی يعنی حکومت روحانيون بر ملت. آثار طبيعی چنين حکومتی يکی استبداد است ، زيرا روحانی خود را جانشين خدا و مجری اوامر او در زمين می داند و در چنين صورتی مردم حق اظهار نظر و انتقاد و مخالفت با او را ندارند . يک زعيم روحانی خود را بخودی خود زعيم ميداند ، به اعتبار اينکه روحانی است و عالم دين ، نه به اعتبار رأی و نظر و تصويب جمهور مردم ؛ بنابراين يک حاکم غير مسئول است و اين مادر استبداد و ديکتاتوری فردی است و چون خود را سايه و نماينده خدا می داند ، بر جان و مال و ناموس همه مسلط است و در هيچ گونه ستم و تجاوزی ترديد به خود راه نمی دهد بلکه رضای خدا را در آن می پندارد . گذشته از آن ، برای مخالف ، برای پيروان مذاهب ديگر ، حتی حق حيات نيز قائل نيست . آنها را مغضوب خدا ، گمراه ، نجس و دشمن راه دين و حق می شمارد و هرگونه ظلمی را نسبت به آنان عدل خدايی تلقی می کند . " (۸)
علاوه بر این، او در یکی از آخرین نوشته های خود، حتی به حاکمیت روشنفکران – که به تعبیر خود آنان را آگاهان و برانگیزندگان دوران مدرنیته می داند – نیز باور ندارد و رسالت آنها را "وارد کردن واقعیت های ناهنجار موجود در بطن جامعه و زمان به احساس و آگاهی توده" (۹) می داند و با تایید این گفته روسو که "برای مردم راه نشان ندهید و تعیین تکلیف نکنید، فقط به آنها بینایی ببخشید، خود راه ها را به درستی خواهند یافت و تکلیفشان را خواهند شناخت" (۱۰)، موضع خود را با جای گاه و مسئولیت روشنفکران نیز مشخص می کند. بنا بر این، او بر خلاف برداشت های برخی از "منتقدان"، روحانیت را نفی نمی کرد تا روشنفکران را در حاکمیت جای گزین آنان سازد و آنها با زور! بر مردم حکومت کنند!
او همچنین رهبران جامعه را تابع مردم آگاه و رسته از بند تقلید و تعبد، ارزیابی می کند و نه حاکمانی که مردم باید تابع و مطیع آنها باشند. به نظر او "تا مردم به آگاهی نرسیده اند و خود صاحب شخصیت انسانی و تشخیص طبقاتی و اجتماعی روشنی نشده اند و از مرحله تقلید و تبعیت از شخصیت های مذهبی و علمی خود که جنبه فتوایی و مقتدایی دارند (و رابطه میان آنها با مردم، رابطه مرید و مراد و عامی و عالم و مأموم و امام است) به مرحله ای از رشد اجتماعی و سیاسی ارتقاء نیافته اند که در آن رهبران اند که تابع اراده و خط مشی آگانه آنان اند" (۱۱) ، سخن گفتن از پیشرفت و توسعه اجتماعی با واقعیت فاصله ها دارد.
عنصر آگاهی و خود آگاهی، در بینش اجتماعی و ارزشی شریعتی، دارای آن چنان اهمیتی است که حتی انقلاب را – که عموما پدیده ای واکنشی، انفجاری و قهر آمیز است – بدون آگاهی و فرهنگ، پدیده ای ناکام ارزیابی می کند:
"ثمره تحمیل انقلاب بر جامعه ای که به آگاهی نرسیده و فرهنگ انقلابی ندارد جز مجموعه ای از شعارهای مترقی، اما ناکام، نخواهد بود." (۱۲)
پروژه اصلاح دینی شریعتی
شریعتی به درستی تشخیص داده بود که مذهب موجود، مردم را همچنان در جهل، خرافات و ارتجاع نگه می دارد و هیچ حرکت و تحول پیشروانه ای را در جامعه و زندگی آنان باعث نخواهد شد. او آگاهانه بر این باور بود که اسلام خود زندانی است. زندانی ارتجاع روحانیت که از دین دکان و ابزاری ساخته بود برای حفظ موقعیت و منافع صنفی و طبقاتی خویش. بر همین اساس به درستی معتقد بود که تا زمانی که در بینش دینی مسلمانان اصلاحی صورت نپذیرد، آنان همچنان در اسارت باورهای ارتجاعی و تقلیدی به سر خواهند برد. بر همین اساس بود که او نجات اسلام را از نجات مسلمانان با اهمیت تر می شمرد؛ چرا که نجات مسلمان ها می توانست موقتا آنان را رهایی بخشد، اما تا هنگامی که اسلام خود در انحصار ارتجاع بود، و روحانیت این ابزار را همچنان در انحصار و حصار خود داشت، توده مذهبی را دیگر باره و دیگر باره به زندان می افکند:
"روشنفکران کشورهای اسلامی باید یک جنگ آزادی بخش برای خود اسلام آغاز کنند، که اسلام آزاد بشود، نه اینکه مسلمان ها نجات پیدا کنند، اگر مسلمان ها نجات پیدا کنند و اسلام زندانی باشد، باز دو مرتبه می افتند در داخل زندان "ارتجاع" و باید دائما بروند و برگردند، مثل آنچه می بینیم"! (۱۳)
در همین راستا، او خود به تلاش برخاست تا با توجه به فرصت تاریخی و محدوده زمانی خود به تلاش برای رهایی اسلام از زندان ارتجاع بپردازد که حاصل آن آثار و مباحثی است که از خود بر جای گذاشت. من در اینجا بدون اشاره به جزئیات و طرح دقیق مباحث و موارد تبیین شده در آثار شریعتی، رئوس برجسته ی برخی از دست آوردهای وی را به شرح زیر ردیف می کنم، تا دریابیم که چرا ما هنوز هم به شریعتی و پیام او در یک جامعه دینی نیازمندیم؛
* پروتستانتیسم اسلامی (رنسانس اسلامی) که لازمه آن، تجدید نظر در تمامی داشته ها و منابع فکری اسلامی پس از بعثت و قرآن بود
* طرح تصفیه و استخراج منابع فرهنگی
* نفی تفکر تقلیدی – حوزوی، نفی تقلید در اصول عقاید:
"در خود مبانی اساسی تشیع ماست که تقلید در مسائل عقلی و اصول اعتقادی جایز نیست، و حتی کسی که اصول اعتقادی خودش را به تقلید گرفته باشد، اساس دینش درست نیست و عبادتش درست نیست. تقلید عقلی به این شکل در می آید که عقل ها را از بین می برد، یعنی آنچه را که باید هر کسی سرمایه ای بدهد و یک سرمایه گذاری یی در این عقل کل جامعه بشری و در این جامعه فرهنگ اسلامی بکند، همه به صورت یک عبد عبید یک یا دو نفر در می آیند و او به جای همه در مسائل عقلی فکر می کند و اینها می شوند "هیچ"! (۱۴)
* تلفیق آگاهانه بینش عرفانی با مبارزه سیاسی ، یا پیوند مذهب با زندگی اجتماعی
* تقدس زدایی از چهره های برجسته "مذهبی" و به چون و چرا پرداختن و عقلانی کردن "مبانی" دینی
* زدودن تقدس دروغین "روحانی" و "روحانیت" و در نهایت نفی این طبقه که ادعای واسطه گی بین خدا و خلق را دارد. با تز اسلام منهای روحانیت
* زمینه سازی برای "رفرم" در بازشناخت، باز خوانی و بازفهمی متون دینی
* نگاه انتقادی به سنت و مدرنیته
* طرح مقوله آزادی به عنوان یکی از نیازهای عمده و اساسی انسان؛
"آنكه آزادی را از من می گيرد, ديگر هيچ چيز ندارد, كه عزيزتر از آن به من ارمغان دهد". (۱۵)
در جای دیگر؛ " اگر به تكامل نوع انسان اعتقاد داريم , كم ترين خدشه به آزادی فكری آدمی و كم ترين بی تابی در برابر تحمل تنوع انديشه ها و ابتكارها يك فاجعه است ." (۱۶)
* نفی دگم اندیشی و فرقه گرایی
* ارائه نظریه عرفان، برابری و آزادی به عنوان آلترناتیوی منطقی و مردمی در رویارویی و مقابله با مثلث سرکوبگر حاکم بر تاریخ؛ یعنی زر و زور و تزویرو یا به تعبیری دیگر روحانیت، مالکیت و دولت
* ارائه سیستم اعتقادی مبتنی بر تساهل، دگراندیشی و دگر فهمی متون دینی و نفی دیدگاه های مبتنی بر قرائت واحد - برداشت یکسان و تقلیدی - و خودمحورانه از دین:
"اتحاد و اشتراک در درک و عقیده و جهت، آرامش و سکون می آورد و هر گاه جامعه ای بدین حالت افتاد به مرگ نزدیک می شود، چه زندگی جنبش است و جنبش را آتش های (اگر نگوییم مقدس) ضروری تناقضات و اختلافات گرم نگه می دارد. چرا استبداد (فردی، گروهی یا حزبی)، علیرغم کوشش های به چشم خور اولیه، جامعه را به رخوت و انجماد می کشاند؟ چرا آنجاها که آزادی افکار نیست و اندیشه ها با هم تصادم ندارد فکر می میرد و اندیشه ای که در میدان با رقیبی گلاویز نمی شود و به مانعی بر نمی خورد خود از رفتن باز می ماند و تباه می شود؟" (۱۷)
"چون باز یکی از اعتراضات همیشه این است که دین یک حقیقت است، و هر کس هم نمی تواند یک چیزی بگوید، می گویم دین یک حقیقت است ولی هر کسی می تواند یک جوری بفهمد. مگر طبیعت یک واقعیت نیست؟ چرا هرکس یکجوری آن را می فهمد و طبیعت هم هست؟" (۱۸)
* نفی استثمار و سرمایه داری و قرار دادن سوسیالیسم در کنار مذهب و متناقض ندانستن این دو
* طرح گسترده مقوله الیناسیون انسان توسط مفاهیم و معیارهای گوناگون شکل دهنده زندگی انسان، از قبیل مذهب، فلسفه، اقتصاد، مدرنیته، سرمایه داری، علم، هنر، و ...
و موارد بسیار دیگری که باید در فرصت هایی دیگر به آنها پرداخت.
این دست آوردها با توجه به پر رنگ بودن حضور مذهب در جوامع اسلامی، می تواند همچنان آلترناتیوی ارزنده، جهت دهنده و تاثیر گذار و خنثی کننده بنیادگرایی و واپسگرایی آخوندیسم باشد. پویندگان واقعی دیدگاه های شریعتی، طی سال های حاکمیت استبداد دینی در عمل نشان داده اند که آنچه شریعتی گفت، نفی کننده ارتجاع در تمامی ابعاد آن بوده است.
با توجه به این نکات، به جرأت می توان گفت که شریعتی اینک خود به یک متن تبدیل شده است.
--------------------------
۱) م. آ. ۱۶ ، ص ۷۱
۲) م. آ. ۱۶، ص ۲۰۲
۳) م. آ. ۲۶، ص ۱۶۸
۴) م. آ. ۲۶، ص ۱۷۶
۵) م. آ. ۱۵، ص ۴۲
۶) م. آ. ۱۵، ص ۴۳
۷) م. آ. ۳۰، ص ۱۱۲
۸) م. آ. ۲۲، ص ۱۹۷
۹) م. آ. ۴، ص ۹۵
۱۰) م. آ. ۲۲، ص ۱۹۷
۱۱) م. آ. ۴، ص ۹۴
۱۲) م. آ. ۴، ص ۹۵
۱۳) م. آ. ۱۰، ص۱۵۳
۱۴) م. آ. ۲۶ ص ۱۷۹
۱۵) م. آ. ۲۵، ص ۳۵۹
۱۶) م. آ. ۲، ص ۱۴۹
۱۷) م. آ. ۲۸، ص ۳۰۴
۱۸) م. آ. ۲۶، ص ۱۷۵
شریعتی و "منتقد"انش
مقایسه ی شیوه های رفتاری روشنفکران و روحانیان
- با این "روشنفکران" به کجا خواهیم رسید؟
"اگر شما از بهترين انسان روي زمين هم يک مطلب شش خطي به من بدهيد، من در آن چيزي پيدا خواهم کرد که بهانه ای براي اعدامش قرار دهم"... (کاردينال ريشيلو- سياستمدار فرانسوی)
هر سال به مناسبت سالگرد هجرت ابدی شریعتی، مطالب فراوانی در رسانه ها – اعم از چاپی و الکترونیکی – انتشار می یابد. این مطالب و مقالات از "نقد" تا "تجلیل"، و از تحلیل تا تکفیر را شامل می شود. وابستگان به قدرت و روحانیت، براساس منافع، و حفظ قدرت سیاسی موجود، روشنفکران سکولار، لاییک و بعضا ضدمذهبی، بر اساس دانسته های خود که آمیخته ای از نفرت، تحریف و کوبیدن به هر قیمت به "نقد" و نفی او می پردازند، و برخی از روشنفکران مذهبی نیز با توجه به تغییر و تحولات فکری، و نوع نگاهشان به مذهب او را تجلیل و یا تحلیل می نمایند.
و برای همه ی این "ارزیابی" ها می توان ده ها، بل صدها نمونه ارائه داد.
آنچه در این مقاله، به آن خواهم پرداخت، نگاه برخی از نویسندگان و عناصری است که در ضدیت با شریعتی، کار را به جایی رسانده اند که عملا و علنا حرف های او را وارونه جلوه داده و رسما به او دروغ می بندند. البته در جبهه روحانیت نیز همین غرض ها دیده می شود و در همین مطلب برای اثبات "این همانی" رفتار مشترک این دو قطب ظاهرا مخالف و حتی دشمن، به اسناد و فاکت هایی نیز اشاره خواهم کرد.
* * *
مفهوم نقد، که در جهان آزاد و کشورهای با فرهنگ پیشرفته برای سنجش، ارزیابی و چون و چرا کردن در یک متن ادبی، علمی، اعتقادی و یا سیاسی به کار می رود، در نزد برخی از روشنفکران و نویسندگان ما که مدعی مدرن بودن وپیشگام بودن هم هستند، کاربرد و معنای دیگری یافته است و آن هم کوبیدن سوژه مورد نظر به هر قیمتی است. و یاد آور شعر مولوی که؛ "چون قلم در دست غداری بود لاجرم منصور بر داری بود"
در چنین رابطه ای طبیعی است که باید رسالت نقد و ناقد از نو بازخوانی شود. تا پژوهندگان تکلیف خود را با آن بدانند و تا دیگر کسی به صرف نظر دادن درباره فردی ویا تکفیر کردن او، به مواضع خود نام نقد ندهد، و خواننده تشنه حقیقت را به بیراهه نکشاند. پرسش هایی از این دست که آیا وظیفه نقد تخریب و ویرانی است؟ و یا به سازی و کشف تناقضات درونی و حتی بیرونی یک فکر، پدیده و یا رویکرد؟ و آیا نقد می تواند به ظن و گمان هم تبدیل شود و بر این اساس عمل نماید، یا اینکه زمینه سازی علمی و مستند و بی غرضانه برای دست یابی به حقیقت از وظایف آن است؟
عادت همیشگی!
بیش از یک چهارم قرن از انقلاب ایران می گذرد؛ و ما با مقیاس زمانی بیش از یک قرن با پرسش های تازه و آزمون های تازه ای مواجه شده ایم. پرسش ها و آزمون هایی که می توانند به مثابه بسترهایی تجربی، ما را از این بن بست فرهنگی – سیاسی که اینک با آن مواجه هستیم، اگر نه رهایی، لااقل جهتی نوین بخشند. ما اما، بدون توجه به این فرصت تاریخی، همچنان به تصفیه حساب های شخصی و کینه جویی های فرقه ای - البته تحت عنوان "نقد"! – مشغول هستیم و نه تنها پرسش ها، که حتی پاسخ هایمان تکراری است! درست به همانسان که نگاه هایمان و نقدهایمان تکراری است! آرمان های خود را به سادگی آب خوردن دور ریخته ایم، بدون اینکه آرمان های بهتری را جای گزین آنها سازیم. اندیشه های مطلق گرا با کاربردهای تمامیت خواهانه را در حرف انکار کرده و دور ریخته ایم، بدون اینکه در رفتار فرهنگی و سیاسی خود تجدید نظر عمده و اساسی قابل طرحی انجام داده باشیم!
و اینها همه بدین دلیل بی فایده و بی اثر می مانند که ما همواره در بحران ها و گسست های فرهنگی و اعتقادی به سر برده ایم. تا آمده ایم در عرصه فرهنگ و اندیشه خودی نشان دهیم، دست های پیدا و پنهان ارتجاع و استبداد مسیر تکامل و توسعه فرهنگی را به هم ریخته اند. و نتیجه اینکه، در همچنان بر همان پاشنه می چرخد و دوستی ها و دشمنی هایمان و نیز عشق ها و حسادت هایمان موسمی می شود و احساسی، و نه منطقی و خردگرا! این است که یک روز عاشق و شیفته آنچه زمانه القا می کند می شویم و روز دبگر باز هم به اقتضای زمانه و جو آن، کینه جویی بی باک، که معشوق را عامل همه بدی ها و زشتی هایی که خود برگزیده ایم! برمی شماریم. و البته برای این همه، صدها دلیل و اسناد می توان ارائه داد.
به راستی چرا چنینیم؟ چرا هنوز تغییر عمده و قابل توجهی در رفتار خویش پدید نیاورده ایم و چرا پاسخ هایمان به چیستی ما و کیستی ما اینچنین سبکسرانه و آلوده به احساس های همچنان خام و ناپخته ماست؟ و چرا پاسخ های ما به "چگونه ما شدنمان"، اینچنین کج و معوج از آب در می آید؟ چرا روزی زیر تصویر روح الله خمینی فریاد مرگ بر آمریکا سر می دهند و روزی دیگر سراپا شیفته آمریکا می شوند؟ چرا روزی آمریکا، امپریالیسم جهانحوار است و روزی دیگر رهاییبخشی که برای شنیدن صدای نرم پاهای مهربان دموکراتش، گوش خود را به زمین چسبانیده ایم؟ به راستی این عدم تعادل فکری، فرهنگی و روحی از کجا نشآت می گیرد؟ این رفتارهای گیج و گول چگونه و از کجا به جامعه نیز سرایت می کند؟
چرا روزی چنینیم و روزی چنان؟ چرا در هر نقطه فرهنگی که قرار می گیریم، باز هم افراط و تفریط، مسیر رفتاری ما را تنظیم می کند؟ و چرا کینه ها و نفرت هایمان بر رفتار و اندیشه خردگرایمان پیشی می گیرند و ما را از بازشناسی اصولی و علمی پدیده های فکری و فرهنگی مان باز می دارند؟ چرا ضدمذهب هایمان نیز در برخورد با دگراندیشان مذهبی، درست شبیه به ملایان و مذهبی های ارتجاعی، تکفیری و فتوایی برخورد می کنند؟(۱) و...و چراهای بی شماردیگری که در این مقاله کوتاه جای طرحش نیست!
روشنفکران و روحانیان
در تعریف و تبیین جریانات تآثیر گذار در عرصه فرهنگ و اجتماع، بدون شک می توان روحانیان و روشنفکران را از عوامل کلیدی بر شمرد. همانگونه که آل احمد به درستی بر نقش تعیین کننده آن دو تاکید می کند.(۲) نقش روحانیان و تآثیر آنان بر توده های مردم و تعیین سیر حرکت فکر، فرهنگ و باورهای مردم از دیرباز تا کنون نقشی غیر قابل انکار بوده و متاسفانه علیرغم آثار شومش هنوز نیز چنین است و آنها همچنان این نقش مخرب را با هنرمندی هرچه تمام ایفا می کنند. اینک اما با توجه به حاکمیت هولناک و زشت آخوندیسم بر جامعه ایران، و نیز گسترش اندیشه های آزادی خواهانه و مفاهیمی چون حقوق بشر، آزادی، دموکراسی و نفی تقلید فکری، و گسست جامعه های بشری از قرون وسطا و ورود به جهان مدرن، از نقش آنان کاسته شده و بدیهی است که این تآثیر هر روز از روز پیش ضعیف تر خواهد شد تا در نهایت جای خود را به روشنفکران و صاحبان اندیشه ای بدهد که بی دغدغه حفظ و نگهبانی سنت، گام به گام همراه با مفاهیم نو و انسان محور، پیش می تازند.(۳)
در جامعه ما البته با توجه به فضای فرهنگی، مذهبی، سنتی و اجتماعی موجود، روحانیان در مواردی حرف اول را زده اند. روشنفکران اما، به جز استثنائاتی چند، عموما تآثیر چشمگیری بر جامعه نداشته اند. چرا که آنان نیز در محیطی نفس کشیده اند، که فضایش را آخوند منبری جهت می داده است. روشنفکران که به اقتضای شرایط جدید و نفوذ کلامی خویش، از مشروطه به بعد خود را رقیب جدی و رو به گسترش ملاها یافتند، با محدودیت های فراوانی که هم از سوی حکومت و هم روحانیت با آن مواجه بوده اند، طبیعی است که به کندی توانسته اند، آنچه را که اندیشه مدرن و نوین می نامیدند، گسترش دهند. اما روشنفکران جامعه ما- به جز تعداد معدودی – در رقابت رفتاری با روحانیان هرگز نتوانستند، تغییر عمده یی در شیوه های برخورد با دگراندیشان پدید آورند. آنان نیز – همچنان که روحانیان چنین اند - در برخورد با جریانات فکری و فرهنگی دگراندیش نتوانستند خود را از چنبره تعصبات، خودمحوربینی ها و حساسیت های فکری – سکتاریستی رها سازند. کما اینکه این روشنفکران هنوز هم در پاسخ به این پرسش که آیا روشنفکر می تواند مذهبی باشد یا خیر، سرگردانند و مشغول استخاره!(۴)
"نقد"ها و موضعگیری هایی که در زیر می آیند، نمونه هایی از این شیوه ها را در برخورد با افکار یکی از روشنفکران تآثیرگذار معاصر نشان می دهد. مقایسه رفتار دو جریان مسلط فکری و فرهنگی این زمانه – هر چند نه در موازنه یی مشابه – بیانگراین امر است که ما تا رسیدن به جهان روشنایی، فرسنگ ها فاصله داریم! و نیز اینکه هم آخوند جامعه و هم بخش اعظم جامعه روشنفکری ما، از بیماری های مشابهی رنج می برند؛ نفی دیگران به هر قیمت! مقایسه ای میان دیدگاه های روحانیان و این دسته از روشنفکران، نشان می دهد که بخش قابل توجهی از این دو جریان فرهنگی، در بی مسئولیتی و وارونه نشان دادن حقیقت، و نیز عوام فریبی و عامیانه رفتار کردن بسیار شبیه به هم عمل می کنند.
(ادامه دارد)
----------------------------------------------
۱ ) هم اینک که در حال ویرایش این مطلب بودم، مقاله ای در سایت اخبار روز نظرم را جلب کرد که نویسنده حتی به صدای شریعتی هم ایراد گرفته بود! و این در حالی است که دوست و دشمن مهارت شریعتی در کلام و سخنرانی را تحسین می کنند!
۲) طبیعی است دربازتاب این نقطه نظر قضاوتی ارزشی مبنی بر مثبت و یا مخرب بودن این نقش مد نظر نیست!
۳) اینکه حفظ و نگهبانی سنت و یا نقد و غربال نمودن آن، و اینکه آیا نفی آن شدنی و یا سودمند است، به بحث ما در این مطلب ارتباط مستقیمی ندارد.
۴) به جز مقاله یی از آقای مسعود نقره کار که شجاعانه از روشنفکران مذهبی و نقش آنان – در سایت اخبار روز - یاد کرده بود، بقیه همچنان منتظر نتیجه استخاره و اقبال عمومی مردمند!
از زبان شریعتی درباره:
آزادی، روحانیت و حکومت مذهبی، سرمایه داری و سوسیالیسم
در ستایش آزادی:
" آزادی انسانی را تا آنجا حرمت نهيم كه مخالف را و حتی دشمن فكری خويش را به خاطر تقدس آزادی، تحمل كنيم، و تنها به خاطر اينكه می توانيم، او را از آزادی تجلی انديشه خويش و انتخاب خويش، با زور باز نداريم و به نام مقدس ترين اصول، مقدس ترين اصل را، كه آزادی رشد انسان ازطريق تنوع انديشه ها و تنوع انتخاب ها و آزادی خلق و آزادی تفكر و تحقيق و انتخاب است، با روش های پليسی و فاشيستی پايمال نكنيم. زيرا هنگامی كه «ديكتاتوري» غالب است، احتمال اينكه عدالتی در جريان باشد، باوری فريبنده و خطرناك است و هنگامی كه «سرمايه داري» حاكم است ، ايمان به دموكراسی و آزادی انسان يك ساده لوحی است. "
م . آ .(مجموعه آثار) ٢(خود سازی انقلابی)، صفحات ١۴٨ و ١۴۹
" او {علی} حاكمی بود كه بر پهنه های بزرگی در آفريقا حكم می راند اما زندان سياسی نداشت , حتی يك زندانی سياسی و قتل سياسی . و طلحه و زبير قدرتمندترين شخصیت های با نفوذ و خطرناكی كه در رژيم او توطئه كرده بودند , هنگامی كه آمدند و بر خروج از قلمرو حكومتش اجازه خواستند , و می دانست كه به يك توطئه خطرناك می روند , اما اجازه داد , زيرا نمی خواست اين سنت را برای قداره بندان و قلدران به جای گذارد كه به خاطر سياست , آزادی انسان را پامال كند . "
م . آ . ٢ (خود سازی انقلابي), ص ١۴۴ و ١۴۵
علامت اينكه جامعه و فردی از لحاظ فكری پيشرفته و باز است , اين است كه قدرت تحمل عقيده مخالف را زياد دارد.»
م . آ . ١۷(اسلام شناسي٢), ص ٣٠۶
"آنكه آزادی را از من می گيرد, ديگر هيچ چيز ندارد, كه عزيزتر از آن به من ارمغان دهد."
م . آ . ٢۵(انسان بی خود) ص ٣۵۹
" اگر به تكامل نوع انسان اعتقاد داريم , كم ترين خدشه به آزادی فكری آدمی و كم ترين بی تابی در برابر تحمل تنوع انديشه ها و ابتكارها يك فاجعه است ."
م . آ . ٢(خودسازی انقلابي) , ص ١۴۹

روحانیت و حکومت مذهبی:
" در تاريخ ، طبقات قدرتمند حاکم عبارتند از سه لايه ای که يک طبقه حاکم را می ساختند: طبقه زورمند ، طبقه زرمند و طبقه روحانی ، که هم قدرت سياسی و هم قدرت اقتصادی و هم ايمانی خلق را در دست خود داشتند ، و چه با هم همساز بودند و چه مخالف ، به هرحال سازش يا عدم سازش آنها بر سر حکومت بر خلق بوده است و نه برای خلق . "
م .آ. ۱۹ ، ص ۱۲۸
" از همان اول هم همين روحانيت اسلام بود که فتوی می داد : ابوذر قصد آشوب دارد و آيه را بد معنی می کند ؛ حجر از دين خارج شده است ؛ حسين بن علی بر خلافت الهی خروج کرده است ؛ و شيخ خليفه در مسجد سبزوار حرف دنيا می زند ، به اصحاب اهانت می کند ، او را سلطان سعيد بايد بکشد ؛ سهروردی کافر است ، شمع آجينش کنيد. شهيد اول ، شهيد ثانی ، شهيد ثالث ، همه اينها که تن به حکومت اولوالامر نمی دهند ، رافضی اند ، مشرک اند ، عاصی بر حکم خدا و رسول اند ، قتل عام کنيد ... "
م . آ. ۲۶ ، ص ۲۵۲
" حکومت مذهبی رژيمی است که در آن به جای رجال سياسی ، رجال مذهبی (روحانی) مقامات سياسی و دولتی را اشغال می کنند و به عبارت ديگر حکومت مذهبی يعنی حکومت روحانيون بر ملت. آثار طبيعی چنين حکومتی يکی استبداد است ، زيرا روحانی خود را جانشين خدا و مجری اوامر او در زمين می داند و در چنين صورتی مردم حق اظهار نظر و انتقاد و مخالفت با او را ندارند . يک زعيم روحانی خود را بخودی خود زعيم ميداند ، به اعتبار اينکه روحانی است و عالم دين ، نه به اعتبار رأی و نظر و تصويب جمهور مردم ؛ بنابراين يک حاکم غير مسئول است و اين مادر استبداد و ديکتاتوری فردی است و چون خود را سايه و نماينده خدا می داند ، بر جان و مال و ناموس همه مسلط است و در هيچ گونه ستم و تجاوزی ترديد به خود راه نمی دهد بلکه رضای خدا را در آن می پندارد . گذشته از آن ، برای مخالف ، برای پيروان مذاهب ديگر ، حتی حق حيات نيز قائل نيست . آنها را مغضوب خدا ، گمراه ، نجس و دشمن راه دين و حق می شمارد و هرگونه ظلمی را نسبت به آنان عدل خدايی تلقی می کند . "
م . آ. ۲۲(مذهب علیه مذهب) ، ص۱۹۷
" آنان {روحانيون} نيز همچون سياستمداران ، در يک نظام شکل گرفته منجمد ، از عناصر محافظه کار و "دم و دستگاه دار" هستند و نه می توانند و نه می خواهند و نه می فهمند . بنابر اين آنان نمی توانند آغاز کننده يک انقلاب مردمی باشند ."
م . آ. ۲۷ ، ص ۲۴۴
"استبداد روحانی" ، سنگين ترين و زيان آورترين انواع استبدادها در تاريخ بشر است "
م . آ. ۴ ، ص ۲۶۳
سرمایه داری و سوسیالیسم:
" زندگی برادرانه" در یک جامعه، جز بر اساس یک "زندگی برابرانه" محال است. چه نمی توان، در درون اقتصادی که رنج اکثریت برای اقلیتی گنج می سازد و بنیاد آن بر رقابت و بهره کشی و افزون طلبی جنون آمیز و حرص استوار است و انسان ها را به دو قطب متخاصم گنجور و رنجور تقسیم می کند و طبقه ای به وسیله طبقه ای دیگر استثمار و استخدام می شود و زندگی یی را می سازد که در آن، بنی آدم همچون کرکسان حریص بر مرداری ریخته اند و "این مر آن را همی کشد مخلب و آن، مر این را همی زند منقار"، با پند و اندرز و آیه و روایه، "اخلاق" ساخت. برادری دینی، وحدت ملی و یگانگی انسانی در نظام طبقاتی و اقتصاد استثماری و مالکیت فردی، مضامین ادبی و فلسفی یی است که فقط به کار سخنرانی و شعر می آید و موضوع انشاء! توحید الهی، در جامعه ای که بر شرک طبقاتی استوار است، لفظی است که تنها به کار "نفاق" می آید."
م. آ. ۲٠، ص ۴۸۱
" برای مبارزه با استعمار، لعن کردن استعمارگر کار احمقانه ای است، بلکه باید سرمایه داری را نفی کرد. تا هر وقت سرمایه داری وجود دارد، ناچار فرشته ترین انسان ها هم استعمارگر می شوند. آدم ها همه از جنس آدمند، ولی نظام های زندگی و نظام های اجتماعی است که استعمارگر و استعمار زده، فریبکار و فریب خور را به وجود می آورد. بدبختی همه روشنفکران نیم بند این بوده است که همیشه با استعمارگر، با ظالم و "بد" مبارزه می کرده اند، در صورتیکه باید با ظلم، با استثمار، با مالکیت فردی و با نظام بهره کشی، که بچه مستقیم آدم را تبدیل به قاتل می کند، مبارزه کرد."
م. آ. ١۸ ، صفحات ١١۴ و ١١۵
" سوسیالیسم را بزرگ ترین کشف انسان جدید می شمارم."
م. آ. ۴ ، ص ١۶١
" سوسیالیسم برای ما، تنها یک سیستم "توزیع" نیست، یک فلسفه زندگی است و اختلاف آن با سرمایه داری در شکل نیست، اختلاف در محتوی است. سخن از دو انسان است که در فطرت و جهت با هم در تضادند.
م. آ. ١٠ ، ص ۸٠
الهیات رهایی بخش علی شریعتی
مفاهیم غربی در اسلام انقلابی شیعی
در معرفی کتابی اخیرا انتشار یافته به زبان سوئدی درباره زندگی و آثار شریعتی
علی فیاض
کریستر هدین(1) نویسنده، محقق و استاد دانشگاه سوئد در رشته ادیان، اخیرا کتابی درباره شریعتی زیر عنوان "الهیات رهایی بخش علی شریعتی؛ مفاهیم غربی در اسلام انقلابی شیعه" منتشر نموده است. این کتاب که در 128 صفحه به چاپ رسیده است، توسط انتشاراتی "سویدیش ساینس پرس"(2) که در شهر دانشگاهی اپسالای سوئد قرار دارد، انتشار یافته است. کریستر هدین، پیش از این در یک برنامه تلویزیونی در کانال 1 سوئد، که طی 4 قسمت درباره ایران پخش می شد و یک بخش آن به شریعتی اختصاص یافته بود، از شریعتی و افکار وی تجلیل به عمل آورد، و او را در کنار مصدق از چهره های تأثیر گذار و مؤثر، به ویژه در عرصه اندیشه و تفکر کنار داد و او را تکمیل کننده راه مصدق نامید. هدین گفت که "اگر مصدق آثار شریعتی را می دید، قطعا از تلاش های وی بسیار خشنود می شد". وی همچنین با بیان اینکه "تا پیش از اندیشه های شریعتی، دانشجویان، بین سنت و توسعه اجتماعی، سرگردان بودند و نمی دانستند کدام را برگزینند، شریعتی، به آنها نشان داد که هیچ تناقضی بین مذهب و توسعه اجتماعی وجود ندارد". در همان برنامه تلویزیونی از هدین به عنوان کسی که شیفته افکار شریعتی شده و کتابی درباره وی نوشته است، معرفی شد.
این کتاب که قرار بود در بهار 2006 انتشار یابد، با مدتی تأخیر در زمستان 2006 منتشر شد. در معرفی شریعتی بر پشت جلد کتاب آمده است که:
"علی شریعتی به عنوان پیشروترین و برجسته ترین نماینده الهیات رهایی بخش در جهان اسلام به شمار می آید. او در دهه 60 میلادی در پاریس به تحصیل مشغول بود و تحت تأثیرات عمیقی از مسائل و برنامه های سیاسی که در آنجا مورد بحث بود، قرار گرفت. جنگ رهایی بخش الجزایر در جریان بود. ژان پل سارتر و آلبرت کامو، در عرصه ادبیات فعال بودند. چگوارا و فرانتس فانون، برای حقوق فقرا و محرومین مبارزه می کردند. مارکسیسم با نمایندگان متعددی، در همین زمینه ابعاد گوناگونی را منعکس می کرد. لویی ماسینیون، با احترام عمیقی درباره عرفان اسلامی می نوشت. بر پایه همه این موارد، شریعتی یک سنتز اسلامی را شکل داد. تئوری الهیات رهایی بخش او، تفکرات پایه ای شیعه را با آزادی اگزیستانسیالیستی و عدالت مارکسیستی کامل می کرد. هنگامی که وی به ایران بازگشت، توانست به مشکل دانشجویان پاسخ دهد. آنها بر این تصور بودند که برای شکل دادن به آینده ایران، می بایست از میان اسلام و یا نوسازی اجتماعی، یکی را برگزینند. شریعتی نشان داد که این آلترناتیو، جعلی بود: اسلام بهترین شکل تکامل اجتماعی بود.
[نویسنده کتاب] کریستر هدین، استاد دانشگاه در رشته تاریخ ادیان در مدارس عالی و دانشگاه استکهلم می باشد."

در این کتاب که مدت زیادی نیست، وارد بازار فرهنگ سوئد شده است، موارد زیر، بر اساس فهرست موضوعات، مورد بحث قرار گرفته است:
اهمیت شریعتی:
پیام [شریعتی]
آثار
بیوگرافی:
کودکی و زمینه ها
تحصیلات آکادمیک
تلاش برای انقلاب
فرد و جامعه:
نقطه نظر اجتماعی
نقطه نظر انسانی
شریعتی به عنوان جامعه شناس
مارکسیسم و ماتریالیسم:
تاریخ به مثابه مبارزه طبقاتی
سوسیالیسم و همبستگی
نقد مذهب
انسان گرایی و اگزیستانسیالیم
پدیده شناسی
اگزیستانسیالیسم
الگوهای انسانی
بازسازی جهانی:
چگوارا
فرانتس فانون
ژاک برک
پیام شریعتی:
شریعتی و الهیات رهایی بخش
برآیند شیعی
شریعتی به عنوان فیلسوف انقلاب
شریعتی و ایران پس از 1979
هدین در این کتاب از زوایای گوناگونی به افکار شریعتی می پردازد. وی شریعتی را در جهت گیری های اجتماعی یک سوسیالیست می نامد و برای اثبات آن به نوشته های وی استناد می جوید. به گفته وی، شریعتی علاوه برتئوری خود مبنی بر طبقاتی ارزیابی کردن داستان هابیل و قابیل، در بعضی از نوشته های خویش سوسیالیسم را بسیار ارزشمند توصیف می کند. وی همچنین بر این امر تاکید می ورزد که؛ "شریعتی بسیار قاطعانه در جهت فقرا و ستمدیدگان تلاش می نمود. هم انسان ها و هم کشورها. او از استعمار و امپریالیسم به عنوان نمادهای جامعه قابیلی یاد می کرد".
در فصلی از کتاب تحت عنوان پیام شریعتی، نویسنده به تشابهات و تفاوت های الهیات رهایی بخش شریعتی، با آنچه که از آن زیر عنوان الهیات رهایی بخش مسیحیت یاد می شود، اشاره می کند و از جمله می نویسد: "تردیدی وجود ندارد که نقطه نظرات متشابه موجود می باشد: برداشت جدید شریعتی از اسلام، به الهیات رهایی بخش کاتولیکی آمریکای لاتین که سوسیالیسم را با جهان سوم متناسب می نماید، از آن نمونه ای که توسط چگوارا و فرانتس فانون پی گیری شد، نزدیک می شود. او [شریعتی] به این اطمینان دست یافته بود که پیروزی بر امپریالیسم غرب در ایران، نیازمند به بازسازی ملیت ایرانی، مذهب اسلام و هویت فرهنگی داشت".
نویسنده کتاب همچنین می افزاید که: "موارد زیادی وجود ندارد که نشان بدهد که وی ارتباط مستقیمی با الهیات رهایی بخش مسیحیت داشته است. فعالیت های آنان هنوز به شکل سازمان یافته ای توسعه و تکامل نیافته و مورد توجه واقع نشده بود. اینکه به چه میزان در پاریس مورد بحث و بررسی قرار گرفته بود، کار آسانی نیست. شریعتی اما به شدت تحت تأثیر جنگ الجزایر قرار گرفته بود؛ جنگی که تا حضور او در پاریس ادامه داشت. بسیاری از آموزگاران و اساتید وی [به این موضوع] علاقمند بودند. برای او مشکلی نبود که همانندی هایی میان الجزایر و ایران ببیند. حتی اگر این مبارزه در سرزمین پیش نامیده شده [الجزایر] خونین تر از سرزمین دیگر [ایران] بود".
وی در همین بخش بر این امر تأکید می ورزد که: "شریعتی اسلام را به مثابه یک نیروی رهایی بخش می دید. همه برداشت های نوین وی از اسلام در راستای خلق آزادی بود؛ [در زمینه های] اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و مذهبی. بر همین مبنا است که نامیدن آن به عنوان الهیات رهایی بخش، جزو [ذات] آن می باشد. اما نیازی نیست که تصور شود وی از جایی الهام پذیرفته است. این امکان وجود دارد که این پدیده به صورت موازی و تقریبا به طور همزمان، از اندیشه هایی که توسط فانون و چگوارا خلق شده بودند، منتشر شده باشند".
کریستر هدین در این کتاب به نقش اندیشه شریعتی در پس از انقلاب نیز می پردازد و عملکرد پیروان وی را به بحث می گذارد و حتی به "قتل های سیاسی" گروه فرقان نیز اشاره می کند. او در یک نگاه موشکافانه مواضع احتمالی شریعتی در رابطه با حاکمیت پس از انقلاب را نیز به بحث می گذارد و می نویسد: "شریعتی زمینه ساز انقلابی شد که