تبليغاتX
در شناخت شریعتی
درباره شریعتی در یوتیوب پنجشنبه هجدهم تیر 1388 13:43

شریعتی و برخی از "منتقدانش"!

نوشته شده توسط علی فیاض  | لینک ثابت |

عرصه سیمرغ! چهارشنبه سوم تیر 1388 1:0
عرصه سیمرغ!

سالگرد شهادت معلم شریعتی تحت تاثیر روزهای اعتراض!

خواهم آمد، با مطلبی در خور یاد و بزرگداشت آن بزرگ!

نوشته شده توسط علی فیاض  | لینک ثابت |

پروژه شریعتی، و امروز ما! چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 12:53

پلورالیسم دینی، "آریستوکراسی" مذهبی و امامت

 

شریعتی اما بر خلاف آنچه که برخی با حقد و حسد می گویند؛ "اطلاعات تاریخی اش در حد یک نوجوان دبیرستانی اروپایی بود"! (سید جواد طباطبایی) و یا به گفته بعضی از تازه به دوران رسیده ها در مقایسه علی و بتهون و شناخت آنها "مغلطه"! می کرده است! و یا آنچنان که آخوندهایی چون مرتضی مطهری و سید حمید روحانی او را طراح تز استعماری! اسلام منهای آخوند و "مأمور"! می دانستند، همچنان محور بحث ها و نقد ها می باشد. به جرأت می توان گفت که در تاریخ روشنفکری معاصر، هیچ شخصیتی در حد او مورد کنکاش و ارزیابی قرار نگرفته است. شمارش کتاب هایی که درباره او نوشته شده است، به مرز پانصد جلد رسیده است که خود حکایت از اهمیت او و اندیشه اش دارد. بسیاری از این آثار را روشنفکران، محققان و آکادمیسین ها به رشته تحریر درآورده اند.

  

پیش از اینکه بخواهیم درباره شریعتی و حضور او و پروژه فکری اش در جامعه و زمان بپردازیم، و اینکه او چه گفت و چه خواست و اینکه ما اینک با او چگونه پیوندی داریم و اساسا چرا باید پیوند داشته باشیم، لازم است تا به دو پرسش کلیدی و اساسی پاسخ گوییم:

آیا بشریت در عصر علم، تکنولوژی، اینترنت و گلوبالیزاسیون، و تلاش های شگرفی که در رسیدن به خودکفایی بدون نیاز به خداوند و مذهب، انجام داده است، تکیه به مذهب می تواند، پاسخی به نیازهای درونی وی تلقی شود؟ و آیا اساسا

در هنگامه ای که بشریت با تکیه بر سیستم های موجود به نفع مادی و اقتصادی، و دستاوردهای علمی خود می اندیشد، و از معنویت و درونگرایی معنوی تا حدودی فاصله گرفته است و پاسخ های خود را در تکنولوژی و علوم تجربی جستجو می کند، می توان از نیاز و اعتقاد به مذهب سخن گفت؟ 

پرسش دوم این است که آیا مذهب - و در اینجا به طور مشخص اسلام آن هم با توجه به حاکمیت یک رژیم سرکوبگر و توتالیتر، و باز هم به نام اسلام - می تواند از زوایای دیگری رهنما و رهگشا باشد، یا شرایط سیاسی و مذهبی موجود، کار را به جایی رسانده است که سخن گفتن از نقش اجتماعی – سیاسی اسلام، کاری بیهوده و انحرافی است؟

بدیهی است که چگونه گی پاسخ ما به دو پرسش طرح شده، می تواند رابطه ما با شریعتی و رابطه او با ما را توضیح دهد.

تلاش هایی که در سراسر جهان برای یافتن معنا و مفهومی غیر مادی از زندگی ارائه می شود، و پرسش هایی که انسان در طول تاریخ پر فراز و نشیب خود با آن مواجه بوده است از قبیل اینکه "از کجا می آیم و به کجا می روم"، را تا کنون نه فلسفه پاسخ گفته است و نه علم. آنچه که در حیطه توانایی بشر و دانش آن بوده است، بیشتر پاسخی تجربی و مادی، از "ماهیت و موجودیت وجود" بوده است. یعنی بر اساس توانایی ها و درک ذهنی انسان از محیط خود. و این است که همواره در همان دایره محدود به تکرار مکررات پرداخته است.  فقر معنوی و به بیانی دیگر نیاز به معنویت اما، باعث شده است که انسان در هر تلاش و کوششی، باز هم به مذهب پناه آورد که سرمنشأ انسان و هستی را در خارج از جهان انسانی و دانسته های محدود به حس های پنجگانه آن، جستجو می کند. با این حال و با توجه به مذهب گریزی موجود – به ویژه در جوامعی که به نام مذهب اداره می شوند - مذهب، همچنان یکی از منابع عمده و اساسی پاسخ به پرسش های وجودی انسان به شمار می آید.

هنگامی که ما از مذهب به مفهوم کلی آن فاصله می گیریم و به جغرافیای مذهبی جهان نظر می اندازیم، با مذاهب مواجه می شویم. که اسلام نیز به عنوان یکی از آن مذاهب بزرگ و زنده در بخش های وسیعی از جهان، بر جهان بینی و جهان نگری بخش قابل توجهی از مردم جهان حضور ملموس، عینی و زنده دارد. و فرقه ها و جریانات گوناگونی را شامل می شود که هرکدام نیز تفسیر و برداشت خاص خود را دارند.

در چنین شرایطی، چگونه گی نوع نگاه به مذهب، ضرورت شناخت و پیوند با شریعتی مذهب شناس را می تواند توضیح دهد.  به علاوه نیاز انسان به معنویت از سویی، و تاثیرگذاری چگونه گی بینش و نگاه اسلامی در کشورهای مسلمان، به ویژه ایران، بر اهمیت نقش و جای گاه شریعتی اسلام شناس می افزاید.

شریعتی اما بر خلاف آنچه که برخی با حقد و حسد می گویند؛ "اطلاعات تاریخی اش در حد یک نوجوان دبیرستانی اروپایی بود"! (سید جواد طباطبایی در گفت و گو با رادیو بی بی سی) و یا به گفته بعضی از تازه به دوران رسیده ها در مقایسه علی و بتهون و شناخت آنها "مغلطه"! می کرده است! و یا آنچنان که آخوندهایی چون مرتضی مطهری و سید حمید روحانی او را طراح تز استعماری! اسلام منهای آخوند و "مأمور"! می دانستند، همچنان محور بحث ها و نقد ها می باشد. به جرأت می توان گفت که در تاریخ روشنفکری معاصر، هیچ شخصیتی در حد او مورد کنکاش و ارزیابی قرار نگرفته است. شمارش کتاب هایی که درباره او نوشته شده است، به مرز پانصد جلد رسیده است که خود حکایت از اهمیت او و اندیشه اش دارد. و مقالاتی که به راستی غیر قابل شمارش می باشند. و بر این نیز باید افزود که بسیاری از این آثار را روشنفکران، محققان و آکادمیسین ها به رشته تحریر درآورده اند. حال یا به عنوان پایان نامه های دانشگاهی از لیسانس گرفته تا دکترا و یا به عنوان موضوع تحقیق و شناخت و یا حتی نقد این چهره بحث بر انگیز تاریخی. 

 

نقش مذهب

ما اینک در مرحله ای به سر می بریم که مذهب واقعا موجود با تکیه بر زور، حضور خویش در جامعه را با کاربرد روش های خشونت آمیز نظامی گری به رخ دیگران می کشد. و هر روز مذهب و پیروان ادیان را با چالش ها و پرسش های تازه ای رو به رو می سازد. برداشت های غیر مسئولانه، ابزار انگارانه و تفاسیری که توجیه گر قدرت و حاکمیت ارتجاع مذهبی می باشد، و توسط خود بنیادگرایان و مرتجعین تبلیغ و ترویج می شود، زمینه ساز طرح پرسش های جدیدی شده است که شاید تا نیم قرن پیش کمتر بدانها توجه می شد. پرسش هایی عمیق و بنیادین پیرامون خدا، چگونه گی ماهیت آن و نوع رابطه خدا با انسان، پیامبر و پیامبری، مذهب و چگونه گی عملکرد و جایگاه آن، فرا روی روشنفکران و اندیشمندان قرار گرفته است. چنین پرسش هایی نه تنها روشنفکران مذهبی، که روشنفکران سکولار را نیز به چالش واداشته است. و اینها همه خود از نقش و اهمیت پر رنگ مذهب در جامعه خبر می دهد.

طبیعی است که پاسخ به نقش و جایگاه مذهب در زندگی انسان نزد همه یکسان نبوده است. نیروهای سکولار و لاییک – به ویژه بخش های مذهب ستیز آن - به دلیل عدم توانایی در نیست و نابود کردن مذهب، برای کاستن از نقش آن و در عین حال ممانعت از اجتماعی و در نهایت سیاسی شدن آن، با اعلام اینکه امری خصوصی است، تا حدودی به وجود آن در جامعه تن داده اند. همین پرسش البته از سوی روشنفکران و نو اندیشان دینی نیز با پاسخ های متفاوتی مواجه شده است؛ پاسخ هایی که از خصوصی و شخصی بودن و تجربه صرفا عرفانی و درونگرایی گرفته تا انجام عبادات و رعایت احکام شریعت را در بر می گیرد. در اینکه این نوع تلقی از دین، خود سرشار از تناقض و تضاد می باشد تردیدی وجود ندارد. چرا که هر امر خصوصی و درونی نیز در نهایت تاثیرات برونی و اجتماعی خاص خود را بازتاب می دهد. هیچ مذهب و عقیده ای در جهان وجود ندارد که رفتار فردی و اجتماعی انسان را رقم نزند. همان مذهب سیاست گریز نیز خود نوعی القای نگرشی سیاسی است.

البته پاسخ های دیگری نیز در رابطه با نقش مذهب، انسان و اجتماع ارائه شده است. پاسخ هایی که بر نقش مذهب در زندگی سیاسی و اجتماعی انسان ها تاکید می ورزد. در اینجا نیز پاسخ ها یکسان نیست. در این نوع برداشت می توان ولایت فقیه و حکومت شرع را نیز سازمان دهی و عملی کرد. اما می توان از دل اسلام سیاسی – اجتماعی، برابری، عرفان و آزادی را نیز بیرون آورد، بدون اینکه بخواهیم قانون شریعت را در جامعه جاری و ساری سازیم. دیدگاهی که برای مذهب رسالتی در حد ایجاد تعهد برای تحقق و استقرار قسط و عدالت و آزادی و تلاش برای رهایی انسان ها از استثمار، استبداد و استحمار را قائل می شود.

متبرک باد نام تو!

نگاه شریعتی

در این جای گاه نیز می توان حضور پر رنگ شریعتی را مشاهده نمود. چرا که شریعتی بر عنصر اجتماعی و پاسخ های این جهانی مذهب اصرار می ورزید. و درست به همین دلیل هم می باشد که او هم پرسش برانگیز و هم پاسخگوست. سی و یک سال از هجرت ابدی و به تعبیری شهادت او می گذرد و ما همچنان تاثیر وی بر بخش قابل توجهی از نسل جوانی که در جستجوی کیستی خود به او مراجعه می کند را مشاهده می کنیم. و در همین راستاست که آنچه از سوی برخی از دارندگان خرد و تفکر درباره وی گفته می شود که او پاسخی بود به پرسش ها و نیازهای زمانه خود، و لاجرم اکنون که آن پرسش ها، پاسخ های خود را یافته اند، و باورهای مذهبی اسلامی جامه عمل دهشتناکی به خود بسته اند، دوران شریعتی و الگوهای وی نیز به سر آمده است و پس نیازی به او نیست، اگر غرض ورزانه نباشد، آگاهانه نیز نمی تواند باشد. چرا که صرف نظر از این که مذهب در ایران کنونی چه نقشی و چه عملکردی داشته است، نگاه مذهبی شریعتی بر اساس آثار و نوشته های وی از مقوله و مدل دیگری است.

نخست اینکه او مذهب را پدیده ای رهایی بخش می نامد و رسالت همه ادیان توحیدی را در ایجاد و تحقق جامعه ای مبتنی بر قسط (یعنی برابری)، فرهنگ و قدرت مادی و آزادی توصیف می کند. شریعتی خود به صراحت بر این نکته تاکید می ورزید که دینی که به درد دنیای مردم نخورد، به درد آخرتشان نیز نخواهد خورد. چرا که به راستی کار چنین دینی در دنیا، توجیه ناملایمات، استثمار و استبداد خواهد بود. آنچه که بارها در تاریخ مشاهده شده است.

دیگر اینکه او به خوبی می دانست و می دید که آنچه به نام دین، مذهب، اسلام و یا تشیع به مردم ارائه می شود، کاملا مسخ و تحریف شده و در نتیجه از محتوای راستین آن به دور مانده و چیزی جز ابزار قدرت نیست. یعنی دقیقا آنچه که ما در حاکمیت کنونی، مشاهده می کنیم. مذهب هنگامی که تبدیل به ابزار قدرت شود، چه در دست آخوند یا آیت الله باشد و چه در دست شاه یا سلطان – ظل الله – و یا صاحبان سرمایه، نقشی به جز توجیه قدرت حاکم بر عهده نخواهد داشت.

شریعتی نمی توانست چنین تصویری از مذهب را بپذیرد. او به تلاش برخاست تا تصویر دیگری از مذهب ارائه دهد.  لازمه این کار اصلاح، بازسازی و بازشناسی مذهب راستین بود که پیوندش با انسان، پیوند رهایی بخش بود و نه اسارت طلبانه:

"تشیع "تقوی و مسئولیت و اعتراض" و نه تشیع "تقیه و شفاعت و انتظار"... "اسلام "جهاد اعتقادی و اجتماعی و اجتهاد علمی و عقلی"، و نه اسلام "تقلید و تعصب و تسلیم"(۱)      

در همین رابطه است که او با شک آغاز می کند و بازخوانی گذشته و تجدید نظر و نقد آنچه از گذشته به ما به میراث رسیده است:

"باید در هر آنچه که به ما رسیده است تجدید نظر کنیم. ... در همه آن مائده هایی هم که به نام دین و فرهنگ و تاریخ و ادبیات و هنر، به خوردمان می دهند، باید تجدید نظر کنیم، که همه مسموم است. و برای اینکار باید متد، و شور و از خودگذشتگی و ایمان داشته باشیم." (۲)

پلورالیسم دینی نیز که مبتنی بر تعدد فهم ابعاد دینی است، و نفی برداشت واحد، که طی سالیان اخیر توسط بعضی از اندیشمندان دینی ارائه شده است و گویا آن را جزو افتخارات و دست آوردهای خویش می پندارند، سال های قبل از انقلاب توسط شریعتی مطرح و ریشه در اندیشه او دارد؛

"در مقدمه "سلمان فارسی" من یک بحثی داشتم به نام تعدد ابعاد فهم اسلامی. یعنی همه افراد انسان خود اسلام را که حقیقت واحدی است، در قالب های ذهنشان که باید بفهمند یکجور نمی فهمند و لازم هم نیست که یکجور بفهمند." (۳)

"اگر یک روزی یک مرکزی درست شد و به همه متفکرین و علما بخشنامه شد که اصول و فروع اسلام را به این شکل همه تان باید بفهمید و هیچکس هیچوقت دیگر حق ندارد نظر دیگری بدهد، اسلام به عنوان یک علم، به عنوان یک منطق و به عنوان یک فرهنگ متوقف شده. این وحدت، علامت مرگ فکر و احساس مذهبی است." (۴)

طرح چنین نظری، راه را بر انحصار و انجماد تفکر و برداشت دینی می بندد و خود زمینه ساز برداشت های آزاد، آگاهانه و فارغ از منافع صنفی و طبقاتی می گردد. امری که به نوبه خود می تواند در آزاد سازی جامعه از تفکرات و برداشت های ارتجاعی موجود کمک شایانی نماید.

 

امامت، رهبری، دیکتاتوری و آریستوکراسی مذهبی

آنچه را بسیاری دلیل بی مهری شریعتی نسبت به دموکراسی و آزادی می دانند، می توان در کتاب امت و امامت او یافت. بسیاری از منتقدان شریعتی در همین کتاب توجه ندارند که وی رهبری [امامت] را از دیکتاتوری تفکیک می کند و تفاوت های آن را نیز نشان می دهد. به علاوه این اثر در سال ۱۳۴۷ پدید آمده است و کارهای عمده و اساسی شریعتی پس از درس ها و سخنرانی های حسینیه ارشاد است که او را به عنوان یک اندیشمند تأثیر گذار مطرح می نمایند. به علاوه وی خود در درس های تاریخ ادیان در سال ۱۳۵۰ به صراحت امامت را دوره ای موقتی در تاریخ شیعه می داند: "اولا امامت نظامی همیشگی نیست، رژیمی است که به هر شکلی که باشد از نظر اعتقاد شیعه امامی در دوازده شخص معین، محدود است، و در این شکی نیست که بیش از این نیستند. بنابراین نمی تواند رژیمی همیشگی باشد، که اگر می بود نمی توانست اشخاصش در این سلسله معین باشد. وقتی معلم من آمد و گفت بعد از من دوازده نفر می آیند و این درس را تمام می کنند، یعنی اینکه درس من ابدی نیست و پس اشخاصی که تعیین شده است و می آیند، تمام می شود. و پس از آن اصول دیگری هست که بر اساس آنها کارمان را اداره می کنیم. ثانیا به دوره خاصی از تحول اجتماعی مربوط است، یعنی دوره مدینه و جامعه اسلامی قرن هفتم و هشتم." (۵)  

"بنابراین امامت یک رژیم انقلابی است که افرادی محدود دارد و ثانیا مربوط به دوره انتقال است، دوره انتقال یک جامعه جاهلی عقب مانده منحط به جامعه ای که دارای رشد فرهنگی و اعتقادی و سیاسی شده است." (۶)

به علاوه نقد و نگرش وی به روحانیت و ... حکومت مذهبی، نمی توانست پذیرای حاکمیت مذهبی باشد. او در دو مورد مشخص از تاریخ ایران معاصر، با دفاع از مشروطه در مقابل مشروعه، و دفاع از مصدق در برابر کاشانی و روحانیان مخالف او، چشم انداز سیستم سیاسی مورد نظر خود را در مرحله عملی آن نشان می دهد.

همچنین او در چند مورد مشخص، حکومت مذهبی و استبداد دینی را به شدت محکوم می کند و آن را در حد فاجعه ای بشری به تصویر می کشد:

"اریستوکراسی مذهبی که من عنوان کرده ام به این معنی است که در یک جامعه مذهبی نفس واسطه بودن میان خلق و خالق و داشتن چنین مقام روحانیت و تقدسی، فضیلتی را در نظر مردم پدید می آورد که ملاک حاکمیت و برتری ذاتی و جبری و اشرفیت و اشرافیت طبقاتی و در نتیجه سیاسی نیز می گردد و این خود یک نوع پدید آمدن "طبقه" حاکمه، جامعه طبقاتی، نقض وحدت و هماهنگی و اصل تساوی عمومی سیاسی و اقتصادی و حقوقی خواهد بود و بخصوص مانع رشد توده و استقرار دموکراسی، و موجد اختناق و استبداد دینی خواهد گردید." (۷)

تصویری که وی از حکومت مذهبی ارائه می دهد، چنان زنده، واقعی ، عینی و شفاف است که گویی او خود شاهد و ناظر حکومت "جمهوری اسلامی ایران" بوده است!

"حکومت مذهبی رژيمی است که در آن به جای رجال سياسی ، رجال مذهبی (روحانی) مقامات سياسی و دولتی را اشغال می کنند و به عبارت ديگر حکومت مذهبی يعنی حکومت روحانيون بر ملت. آثار طبيعی چنين حکومتی يکی استبداد است ، زيرا روحانی خود را جانشين خدا و مجری اوامر او در زمين می داند و در چنين صورتی مردم حق اظهار نظر و انتقاد و مخالفت با او را ندارند . يک زعيم روحانی خود را بخودی خود زعيم ميداند ، به اعتبار اينکه روحانی است و عالم دين ، نه به اعتبار رأی و نظر و تصويب جمهور مردم ؛ بنابراين يک حاکم غير مسئول است و اين مادر استبداد و ديکتاتوری فردی است و چون خود را سايه و نماينده خدا می داند ، بر جان و مال و ناموس همه مسلط است و در هيچ گونه ستم و تجاوزی ترديد به خود راه نمی دهد بلکه رضای خدا را در آن می پندارد . گذشته از آن ، برای مخالف ، برای پيروان مذاهب ديگر ، حتی حق حيات نيز قائل نيست . آنها را مغضوب خدا ، گمراه ، نجس و دشمن راه دين و حق می شمارد و هرگونه ظلمی را نسبت به آنان عدل خدايی تلقی می کند . " (۸)

علاوه بر این، او در یکی از آخرین نوشته های خود، حتی به حاکمیت روشنفکران – که به تعبیر خود آنان را آگاهان و برانگیزندگان دوران مدرنیته می داند – نیز باور ندارد و رسالت آنها را "وارد کردن واقعیت های ناهنجار موجود در بطن جامعه و زمان به احساس و آگاهی توده" (۹) می داند و با تایید این گفته روسو که "برای مردم راه نشان ندهید و تعیین تکلیف نکنید، فقط به آنها بینایی ببخشید، خود راه ها را به درستی خواهند یافت و تکلیفشان را خواهند شناخت" (۱۰)، موضع خود را با جای گاه و مسئولیت روشنفکران نیز مشخص می کند.  بنا بر این، او بر خلاف برداشت های برخی از "منتقدان"، روحانیت را نفی نمی کرد تا روشنفکران را در حاکمیت جای گزین آنان سازد و آنها با زور! بر مردم حکومت کنند!

او همچنین رهبران جامعه را تابع مردم آگاه و رسته از بند تقلید و تعبد، ارزیابی می کند و نه حاکمانی که مردم باید تابع و مطیع آنها باشند. به نظر او "تا مردم به آگاهی نرسیده اند و خود صاحب شخصیت انسانی و تشخیص طبقاتی و اجتماعی روشنی نشده اند و از مرحله تقلید و تبعیت از شخصیت های مذهبی و علمی خود که جنبه فتوایی و مقتدایی دارند (و رابطه میان آنها با مردم، رابطه مرید و مراد و عامی و عالم و مأموم و امام است) به مرحله ای از رشد اجتماعی و سیاسی ارتقاء نیافته اند که در آن رهبران اند که تابع اراده و خط مشی آگانه آنان اند" (۱۱) ، سخن گفتن از پیشرفت و توسعه اجتماعی با واقعیت فاصله ها دارد.

عنصر آگاهی و خود آگاهی، در بینش اجتماعی و ارزشی شریعتی، دارای آن چنان اهمیتی است که حتی انقلاب را – که عموما پدیده ای واکنشی، انفجاری و قهر آمیز است – بدون آگاهی و فرهنگ، پدیده ای ناکام ارزیابی می کند:

"ثمره تحمیل انقلاب بر جامعه ای که به آگاهی نرسیده و فرهنگ انقلابی ندارد جز مجموعه ای از شعارهای مترقی، اما ناکام، نخواهد بود." (۱۲)

 

پروژه اصلاح دینی شریعتی

شریعتی به درستی تشخیص داده بود که مذهب موجود، مردم را همچنان در جهل، خرافات و ارتجاع نگه می دارد و هیچ حرکت و تحول پیشروانه ای را در جامعه و زندگی آنان باعث نخواهد شد. او آگاهانه بر این باور بود که اسلام خود زندانی است. زندانی ارتجاع روحانیت که از دین دکان و ابزاری ساخته بود برای حفظ موقعیت و منافع صنفی و طبقاتی خویش. بر همین اساس به درستی معتقد بود که تا زمانی که در بینش دینی مسلمانان اصلاحی صورت نپذیرد، آنان همچنان در اسارت باورهای ارتجاعی و تقلیدی به سر خواهند برد. بر همین اساس بود که او نجات اسلام را از نجات مسلمانان با اهمیت تر می شمرد؛ چرا که نجات مسلمان ها می توانست موقتا آنان را رهایی بخشد، اما تا هنگامی که اسلام خود در انحصار ارتجاع بود، و روحانیت این ابزار را همچنان در انحصار و حصار خود داشت، توده مذهبی را دیگر باره و دیگر باره به زندان می افکند:

"روشنفکران کشورهای اسلامی باید یک جنگ آزادی بخش برای خود اسلام آغاز کنند، که اسلام آزاد بشود، نه اینکه مسلمان ها نجات پیدا کنند، اگر مسلمان ها نجات پیدا کنند و اسلام زندانی باشد، باز دو مرتبه می افتند در داخل زندان "ارتجاع" و باید دائما بروند و برگردند، مثل آنچه می بینیم"! (۱۳)  

در همین راستا، او خود به تلاش برخاست تا با توجه به فرصت تاریخی و محدوده زمانی خود به تلاش برای رهایی اسلام از زندان ارتجاع بپردازد که حاصل آن آثار و مباحثی است که از خود بر جای گذاشت. من در اینجا بدون اشاره به جزئیات و طرح دقیق مباحث و موارد تبیین شده در آثار شریعتی، رئوس برجسته ی برخی از دست آوردهای وی را به شرح زیر ردیف می کنم، تا دریابیم که چرا ما هنوز هم به شریعتی و پیام او در یک جامعه دینی نیازمندیم؛

 

* پروتستانتیسم اسلامی (رنسانس اسلامی) که لازمه آن، تجدید نظر در تمامی داشته ها و منابع فکری اسلامی پس از بعثت و قرآن بود

* طرح تصفیه و استخراج منابع فرهنگی

* نفی تفکر تقلیدی – حوزوی، نفی تقلید در اصول عقاید:

"در خود مبانی اساسی تشیع ماست که تقلید در مسائل عقلی و اصول اعتقادی جایز نیست، و حتی کسی که اصول اعتقادی خودش را به تقلید گرفته باشد، اساس دینش درست نیست و عبادتش درست نیست. تقلید عقلی به این شکل در می آید که عقل ها را از بین می برد، یعنی آنچه را که باید هر کسی سرمایه ای بدهد و یک سرمایه گذاری یی در این عقل کل جامعه بشری و در این جامعه فرهنگ اسلامی بکند، همه به صورت یک عبد عبید یک یا دو نفر در می آیند و او به جای همه در مسائل عقلی فکر می کند و اینها می شوند "هیچ"! (۱۴)

* تلفیق آگاهانه بینش عرفانی با مبارزه سیاسی ، یا پیوند مذهب با زندگی اجتماعی

* تقدس زدایی از چهره های برجسته "مذهبی" و به چون و چرا پرداختن و عقلانی کردن "مبانی" دینی

* زدودن تقدس دروغین "روحانی" و "روحانیت" و در نهایت نفی این طبقه که ادعای واسطه گی بین خدا و خلق را دارد. با تز اسلام منهای روحانیت

* زمینه سازی برای "رفرم" در بازشناخت، باز خوانی و بازفهمی متون دینی

* نگاه انتقادی به سنت و مدرنیته

* طرح مقوله آزادی به عنوان یکی از نیازهای عمده و اساسی انسان؛

"آنكه آزادی را از من می گيرد, ديگر هيچ چيز ندارد, كه عزيزتر از آن به من ارمغان دهد". (۱۵)

در جای دیگر؛ " اگر به تكامل نوع انسان اعتقاد داريم , كم ترين خدشه به آزادی فكری آدمی و كم ترين بی تابی در برابر تحمل تنوع انديشه ها و ابتكارها يك فاجعه است ." (۱۶)

* نفی دگم اندیشی و فرقه گرایی

* ارائه نظریه عرفان، برابری و آزادی به عنوان آلترناتیوی منطقی و مردمی در رویارویی و مقابله با مثلث سرکوبگر حاکم بر تاریخ؛ یعنی زر و زور و تزویرو یا به تعبیری دیگر روحانیت، مالکیت و دولت

* ارائه سیستم اعتقادی مبتنی بر تساهل، دگراندیشی و دگر فهمی متون دینی و نفی دیدگاه های مبتنی بر قرائت واحد - برداشت یکسان و تقلیدی - و خودمحورانه از دین:

"اتحاد و اشتراک در درک و عقیده و جهت، آرامش و سکون می آورد و هر گاه جامعه ای بدین حالت افتاد به مرگ نزدیک می شود، چه زندگی جنبش است و جنبش را آتش های (اگر نگوییم مقدس) ضروری تناقضات و اختلافات گرم نگه می دارد. چرا استبداد (فردی، گروهی یا حزبی)، علیرغم کوشش های به چشم خور اولیه، جامعه را به رخوت و انجماد می کشاند؟ چرا آنجاها که آزادی افکار نیست و اندیشه ها با هم تصادم ندارد فکر می میرد و اندیشه ای که در میدان با رقیبی گلاویز نمی شود و به مانعی بر نمی خورد خود از رفتن باز می ماند و تباه می شود؟" (۱۷)   

"چون باز یکی از اعتراضات همیشه این است که دین یک حقیقت است، و هر کس هم نمی تواند یک چیزی بگوید، می گویم دین یک حقیقت است ولی هر کسی می تواند یک جوری بفهمد. مگر طبیعت یک واقعیت نیست؟ چرا هرکس یکجوری آن را می فهمد و طبیعت هم هست؟" (۱۸)

* نفی استثمار و سرمایه داری و قرار دادن سوسیالیسم در کنار مذهب و متناقض ندانستن این دو

* طرح گسترده مقوله الیناسیون انسان توسط مفاهیم و معیارهای گوناگون شکل دهنده زندگی انسان، از قبیل مذهب، فلسفه، اقتصاد، مدرنیته، سرمایه داری، علم، هنر، و ...

و موارد بسیار دیگری که باید در فرصت هایی دیگر به آنها پرداخت.

این دست آوردها با توجه به پر رنگ بودن حضور مذهب در جوامع اسلامی، می تواند همچنان آلترناتیوی ارزنده، جهت دهنده و تاثیر گذار و خنثی کننده بنیادگرایی و واپسگرایی آخوندیسم باشد. پویندگان واقعی دیدگاه های شریعتی، طی سال های حاکمیت استبداد دینی در عمل نشان داده اند که آنچه شریعتی گفت، نفی کننده ارتجاع در تمامی ابعاد آن بوده است. 

با توجه به این نکات، به جرأت می توان گفت که شریعتی اینک خود به یک متن تبدیل شده است.

 

 منابع:

--------------------------

۱) م. آ. ۱۶ ، ص ۷۱

۲) م. آ. ۱۶،  ص ۲۰۲

۳) م. آ. ۲۶، ص ۱۶۸

۴) م. آ. ۲۶، ص ۱۷۶

۵) م. آ. ۱۵، ص ۴۲

۶) م. آ. ۱۵، ص ۴۳

۷) م. آ. ۳۰، ص ۱۱۲

۸) م. آ. ۲۲، ص ۱۹۷

۹) م. آ. ۴، ص ۹۵

۱۰) م. آ. ۲۲، ص ۱۹۷

۱۱) م. آ. ۴، ص ۹۴

۱۲) م. آ. ۴، ص ۹۵

۱۳) م. آ. ۱۰، ص۱۵۳

۱۴) م. آ. ۲۶ ص ۱۷۹

۱۵) م. آ. ۲۵، ص ۳۵۹ 

۱۶) م. آ. ۲، ص ۱۴۹

۱۷) م. آ. ۲۸، ص ۳۰۴

۱۸) م. آ.  ۲۶، ص ۱۷۵

 

 

نوشته شده توسط علی فیاض  | لینک ثابت |

شریعتی و "منتقد"انش جمعه یکم تیر 1386 9:38

 

 

شریعتی و "منتقد"انش

مقایسه ی شیوه های رفتاری روشنفکران و روحانیان

- با این "روشنفکران" به کجا خواهیم رسید؟

 

 

"اگر شما از بهترين انسان روي زمين هم يک مطلب شش خطي به من بدهيد، من در آن چيزي پيدا خواهم کرد که بهانه ای براي اعدامش قرار دهم"...                                                           (کاردينال ريشيلو- سياستمدار فرانسوی)

 

هر سال به مناسبت سالگرد هجرت ابدی شریعتی، مطالب فراوانی در رسانه ها – اعم از چاپی و الکترونیکی – انتشار می یابد. این مطالب و مقالات از "نقد" تا "تجلیل"، و از تحلیل تا تکفیر را شامل می شود. وابستگان به قدرت و روحانیت، براساس منافع، و حفظ قدرت سیاسی موجود، روشنفکران سکولار، لاییک و بعضا ضدمذهبی، بر اساس دانسته های خود که آمیخته ای از نفرت، تحریف و کوبیدن به هر قیمت به "نقد" و نفی او می پردازند، و برخی از روشنفکران مذهبی نیز با توجه به تغییر و تحولات فکری، و نوع نگاهشان به مذهب او را تجلیل و یا تحلیل می نمایند.

و برای همه ی این "ارزیابی" ها می توان ده ها، بل صدها نمونه ارائه داد.

آنچه در این مقاله، به آن خواهم پرداخت، نگاه برخی از نویسندگان و عناصری است که در ضدیت با شریعتی، کار را به جایی رسانده اند که عملا و علنا حرف های او را وارونه جلوه داده و رسما به او دروغ می بندند. البته در جبهه روحانیت نیز همین غرض ها دیده می شود و در همین مطلب برای اثبات "این همانی" رفتار مشترک این دو قطب ظاهرا مخالف و حتی دشمن، به اسناد و فاکت هایی نیز اشاره خواهم کرد.

* * *

مفهوم نقد، که در جهان آزاد و کشورهای با فرهنگ پیشرفته برای سنجش، ارزیابی و چون و چرا کردن در یک متن ادبی، علمی، اعتقادی و یا سیاسی به کار می رود، در نزد برخی از روشنفکران و نویسندگان ما که مدعی مدرن بودن وپیشگام بودن هم هستند، کاربرد و معنای دیگری یافته است و آن هم کوبیدن سوژه مورد نظر به هر قیمتی است. و یاد آور شعر مولوی که؛    "چون قلم در دست غداری بود           لاجرم منصور بر داری بود"   

در چنین رابطه ای طبیعی است که باید رسالت نقد و ناقد از نو بازخوانی شود. تا پژوهندگان تکلیف خود را با آن بدانند و تا دیگر کسی به صرف نظر دادن درباره فردی ویا  تکفیر کردن او، به مواضع خود نام نقد ندهد، و خواننده تشنه حقیقت را به بیراهه نکشاند. پرسش هایی از این دست که  آیا وظیفه نقد تخریب و ویرانی است؟ و یا به سازی و کشف تناقضات درونی و حتی بیرونی یک فکر، پدیده و یا رویکرد؟ و آیا نقد می تواند به ظن و گمان هم تبدیل شود و بر این اساس عمل نماید، یا اینکه زمینه سازی علمی و مستند و بی غرضانه برای دست یابی به حقیقت از وظایف آن است؟

آموزگار برابری، آزادی و آگاهی 

عادت همیشگی! 

بیش از یک چهارم قرن از انقلاب ایران می گذرد؛ و ما با مقیاس زمانی بیش از یک قرن با پرسش های تازه و آزمون های تازه ای مواجه شده ایم. پرسش ها و آزمون هایی که می توانند به مثابه بسترهایی تجربی، ما را از این بن بست فرهنگی – سیاسی که اینک با آن مواجه هستیم، اگر نه رهایی، لااقل جهتی نوین بخشند. ما اما، بدون توجه به این فرصت تاریخی، همچنان به تصفیه حساب های شخصی و کینه جویی های فرقه ای - البته تحت عنوان "نقد"! – مشغول هستیم و نه تنها پرسش ها، که حتی پاسخ هایمان تکراری است! درست به همانسان که نگاه هایمان و نقدهایمان تکراری است! آرمان های خود را به سادگی آب خوردن دور ریخته ایم، بدون اینکه آرمان های بهتری را جای گزین آنها سازیم. اندیشه های مطلق گرا با کاربردهای تمامیت خواهانه را در حرف انکار کرده و دور ریخته ایم، بدون اینکه در رفتار فرهنگی و سیاسی خود تجدید نظر عمده و اساسی قابل طرحی انجام داده باشیم!

و اینها همه بدین دلیل بی فایده و بی اثر می مانند که ما همواره در بحران ها و گسست های  فرهنگی و اعتقادی به سر برده ایم. تا آمده ایم در عرصه فرهنگ و اندیشه خودی نشان دهیم، دست های پیدا و پنهان ارتجاع و استبداد مسیر تکامل و توسعه فرهنگی را به هم ریخته اند. و نتیجه اینکه، در همچنان بر همان پاشنه می چرخد  و دوستی ها و دشمنی هایمان و نیز عشق ها و حسادت هایمان موسمی می شود و احساسی، و نه منطقی و خردگرا! این است که یک روز عاشق و شیفته آنچه زمانه القا می کند می شویم و روز دبگر باز هم به اقتضای زمانه و جو آن، کینه جویی بی باک، که معشوق را عامل همه بدی ها و زشتی هایی که خود برگزیده ایم! برمی شماریم.  و البته برای این همه، صدها دلیل و اسناد می توان ارائه داد.

به راستی چرا چنینیم؟ چرا هنوز تغییر عمده و قابل توجهی در رفتار خویش پدید نیاورده ایم و چرا پاسخ هایمان به چیستی ما و کیستی ما اینچنین سبکسرانه و آلوده به احساس های همچنان خام و ناپخته ماست؟ و چرا پاسخ های ما به "چگونه ما شدنمان"، اینچنین کج و معوج از آب در می آید؟ چرا روزی زیر تصویر روح الله خمینی فریاد مرگ بر آمریکا سر می دهند و روزی دیگر سراپا شیفته آمریکا می شوند؟ چرا روزی آمریکا، امپریالیسم جهانحوار است و روزی دیگر رهاییبخشی که برای شنیدن صدای نرم پاهای مهربان دموکراتش، گوش خود را به زمین چسبانیده ایم؟ به راستی این عدم تعادل فکری، فرهنگی و روحی از کجا نشآت می گیرد؟ این رفتارهای گیج و گول چگونه و از کجا به جامعه نیز سرایت می کند؟ 

چرا روزی چنینیم و روزی چنان؟ چرا در هر نقطه فرهنگی که قرار می گیریم، باز هم افراط و تفریط، مسیر رفتاری ما را تنظیم می کند؟ و چرا کینه ها و نفرت هایمان بر رفتار و اندیشه خردگرایمان پیشی می گیرند و ما را از بازشناسی اصولی و علمی پدیده های فکری و فرهنگی مان باز می دارند؟ چرا ضدمذهب هایمان نیز در برخورد با دگراندیشان مذهبی، درست شبیه به ملایان و مذهبی های ارتجاعی، تکفیری و فتوایی برخورد می کنند؟(۱) و...و چراهای بی شماردیگری که در این مقاله کوتاه جای طرحش نیست!

 

روشنفکران و روحانیان

در تعریف و تبیین جریانات تآثیر گذار در عرصه فرهنگ و اجتماع، بدون شک می توان روحانیان و روشنفکران را از عوامل کلیدی بر شمرد. همانگونه که آل احمد به درستی بر نقش تعیین کننده آن دو تاکید می کند.(۲) نقش روحانیان و تآثیر آنان بر توده های مردم و تعیین سیر حرکت فکر، فرهنگ و باورهای مردم از دیرباز تا کنون نقشی غیر قابل انکار بوده و متاسفانه علیرغم آثار شومش هنوز نیز چنین است و آنها همچنان این نقش مخرب را با هنرمندی هرچه تمام ایفا می کنند. اینک اما با توجه به حاکمیت هولناک و زشت آخوندیسم بر جامعه ایران، و نیز گسترش اندیشه های آزادی خواهانه و مفاهیمی چون حقوق بشر، آزادی، دموکراسی و نفی تقلید فکری، و گسست جامعه های بشری از قرون وسطا و ورود به جهان مدرن، از نقش آنان کاسته شده و بدیهی است که این تآثیر هر روز از روز پیش ضعیف تر خواهد شد تا در نهایت جای خود را به روشنفکران و صاحبان اندیشه ای بدهد که بی دغدغه حفظ و نگهبانی سنت، گام به گام همراه با مفاهیم نو و انسان محور، پیش می تازند.(۳)

در جامعه ما البته با توجه به فضای فرهنگی، مذهبی، سنتی و اجتماعی موجود، روحانیان در مواردی حرف اول را زده اند. روشنفکران اما، به جز استثنائاتی چند، عموما تآثیر چشمگیری بر جامعه نداشته اند. چرا که آنان نیز در محیطی نفس کشیده اند، که فضایش را آخوند منبری جهت می داده است. روشنفکران که به اقتضای شرایط جدید و نفوذ کلامی خویش، از مشروطه به بعد خود را رقیب جدی و رو به گسترش ملاها یافتند، با محدودیت های فراوانی که هم از سوی حکومت و هم روحانیت با آن مواجه بوده اند، طبیعی است که به کندی توانسته اند، آنچه را که اندیشه مدرن و نوین می نامیدند، گسترش دهند. اما روشنفکران جامعه ما-  به جز تعداد معدودی –  در رقابت رفتاری با روحانیان هرگز نتوانستند، تغییر عمده یی در شیوه های برخورد با دگراندیشان پدید آورند. آنان نیز – همچنان که روحانیان چنین اند -  در برخورد با جریانات فکری و فرهنگی دگراندیش نتوانستند خود را از چنبره تعصبات، خودمحوربینی ها و حساسیت های فکری –  سکتاریستی رها سازند. کما اینکه این روشنفکران هنوز هم در پاسخ به این پرسش که آیا روشنفکر می تواند مذهبی باشد یا خیر، سرگردانند و مشغول استخاره!(۴)

"نقد"ها و موضعگیری هایی که در زیر می آیند، نمونه هایی از این شیوه ها را در برخورد با افکار یکی از روشنفکران تآثیرگذار معاصر نشان می دهد. مقایسه رفتار دو جریان مسلط فکری و فرهنگی این زمانه –  هر چند نه در موازنه یی مشابه – بیانگراین  امر است  که ما تا رسیدن به جهان روشنایی، فرسنگ ها فاصله داریم! و نیز اینکه هم آخوند جامعه و هم بخش اعظم جامعه روشنفکری ما، از بیماری های مشابهی رنج می برند؛ نفی دیگران به هر قیمت! مقایسه ای میان دیدگاه های روحانیان و این دسته از روشنفکران، نشان می دهد که بخش قابل توجهی از این دو جریان فرهنگی، در بی مسئولیتی و وارونه نشان دادن حقیقت، و نیز عوام فریبی و عامیانه رفتار کردن بسیار شبیه به هم عمل می کنند. 

(ادامه دارد) 

----------------------------------------------

۱ ) هم اینک که در حال ویرایش این مطلب بودم، مقاله ای در سایت اخبار روز نظرم را جلب کرد که نویسنده حتی به صدای شریعتی هم ایراد گرفته بود! و این در حالی است که دوست و دشمن مهارت شریعتی در کلام و سخنرانی را تحسین می کنند! 

۲) طبیعی است دربازتاب این نقطه نظر قضاوتی ارزشی مبنی بر مثبت و یا مخرب بودن این نقش مد نظر نیست!    

۳) اینکه حفظ و نگهبانی سنت و یا نقد و غربال نمودن آن، و اینکه آیا نفی آن شدنی و یا سودمند است، به بحث ما در این مطلب ارتباط مستقیمی ندارد.

۴) به جز مقاله یی از آقای مسعود نقره کار که شجاعانه از روشنفکران مذهبی و نقش آنان – در سایت اخبار روز -  یاد کرده بود، بقیه همچنان منتظر نتیجه استخاره و اقبال عمومی مردمند!   

 

نوشته شده توسط علی فیاض  | لینک ثابت |

در سالگرد هجرت سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 12:18

از زبان شریعتی درباره: 

 

آزادی، روحانیت و حکومت مذهبی، سرمایه داری و سوسیالیسم

 

 

در ستایش آزادی:

" آزادی انسانی را تا آنجا حرمت نهيم كه مخالف را و حتی دشمن فكری خويش را به خاطر تقدس آزادی، تحمل كنيم، و تنها به خاطر اينكه می توانيم، او را از آزادی تجلی انديشه خويش و انتخاب خويش، با زور باز نداريم  و به نام مقدس ترين اصول، مقدس ترين اصل را، كه آزادی رشد انسان ازطريق تنوع انديشه ها و تنوع انتخاب ها و آزادی خلق و آزادی تفكر و تحقيق و انتخاب است، با روش های پليسی و فاشيستی پايمال نكنيم. زيرا هنگامی كه «ديكتاتوري» غالب است، احتمال اينكه عدالتی در جريان باشد، باوری فريبنده و خطرناك است و هنگامی كه «سرمايه داري» حاكم است ، ايمان به دموكراسی و آزادی انسان يك ساده لوحی است. "

م . آ .(مجموعه آثار) ٢(خود سازی انقلابی)، صفحات ١۴٨ و ١۴۹

 

 

" او {علی} حاكمی بود كه بر پهنه های بزرگی در آفريقا حكم می راند اما زندان سياسی نداشت , حتی يك زندانی سياسی و قتل سياسی . و طلحه و زبير قدرتمندترين شخصیت های با نفوذ و خطرناكی كه در رژيم او توطئه كرده بودند , هنگامی كه آمدند و بر خروج از قلمرو حكومتش اجازه خواستند , و می دانست كه به يك توطئه خطرناك می روند , اما اجازه داد , زيرا نمی خواست اين سنت را برای قداره بندان و قلدران به جای گذارد كه به خاطر سياست , آزادی انسان را پامال كند . "                                                                             

م . آ . ٢ (خود سازی انقلابي), ص ١۴۴ و ١۴۵

 

 

علامت اينكه جامعه و فردی از لحاظ فكری پيشرفته و باز است , اين است كه قدرت تحمل عقيده مخالف را زياد دارد.»

 

م . آ . ١۷(اسلام شناسي٢), ص ٣٠۶

 

"آنكه آزادی را از من می گيرد, ديگر هيچ چيز ندارد, كه عزيزتر از آن به من ارمغان دهد."

 

م . آ . ٢۵(انسان بی خود) ص ٣۵۹

 

" اگر به تكامل نوع انسان اعتقاد داريم , كم ترين خدشه به آزادی فكری آدمی و كم ترين بی تابی در برابر تحمل تنوع انديشه ها و ابتكارها يك فاجعه است ."

 

م . آ . ٢(خودسازی انقلابي) , ص ١۴۹

 

 به نام آزادی

 

روحانیت و حکومت مذهبی:

" در تاريخ ، طبقات قدرتمند حاکم عبارتند از سه لايه ای که يک طبقه حاکم را می ساختند: طبقه زورمند ، طبقه زرمند و طبقه روحانی ، که هم قدرت سياسی و هم قدرت اقتصادی و هم ايمانی خلق را در دست خود داشتند ، و چه با هم همساز بودند و چه مخالف ، به هرحال سازش يا عدم سازش آنها بر سر حکومت بر خلق بوده است و نه برای خلق . "

م .آ. ۱۹ ، ص ۱۲۸

" از همان اول هم همين روحانيت اسلام بود که فتوی می داد : ابوذر قصد آشوب دارد و آيه را بد معنی می کند ؛ حجر از دين خارج شده است ؛ حسين بن علی بر خلافت الهی خروج کرده است ؛ و شيخ خليفه در مسجد سبزوار حرف دنيا می زند ، به اصحاب اهانت می کند ، او را سلطان سعيد بايد بکشد ؛ سهروردی کافر است ، شمع آجينش کنيد. شهيد اول ، شهيد ثانی ، شهيد ثالث ، همه اينها که تن به حکومت اولوالامر نمی دهند ، رافضی اند ، مشرک اند ، عاصی بر حکم خدا و رسول اند ، قتل عام کنيد ... "

 م . آ. ۲۶ ، ص ۲۵۲

" حکومت مذهبی رژيمی است که در آن به جای رجال سياسی ، رجال مذهبی (روحانی) مقامات سياسی و دولتی را اشغال می کنند و به عبارت ديگر حکومت مذهبی يعنی حکومت روحانيون بر ملت. آثار طبيعی چنين حکومتی يکی استبداد است ، زيرا روحانی خود را جانشين خدا و مجری اوامر او در زمين می داند و در چنين صورتی مردم حق اظهار نظر و انتقاد و مخالفت با او را ندارند . يک زعيم روحانی خود را بخودی خود زعيم ميداند ، به اعتبار اينکه روحانی است و عالم دين ، نه به اعتبار رأی و نظر و تصويب جمهور مردم ؛ بنابراين يک حاکم غير مسئول است و اين مادر استبداد و ديکتاتوری فردی است و چون خود را سايه و نماينده خدا می داند ، بر جان و مال و ناموس همه مسلط است و در هيچ گونه ستم و تجاوزی ترديد به خود راه نمی دهد بلکه رضای خدا را در آن می پندارد . گذشته از آن ، برای مخالف ، برای پيروان مذاهب ديگر ، حتی حق حيات نيز قائل نيست . آنها را مغضوب خدا ، گمراه ، نجس و دشمن راه دين و حق می شمارد و هرگونه ظلمی را نسبت به آنان عدل خدايی تلقی می کند . "

م . آ. ۲۲(مذهب علیه مذهب) ، ص۱۹۷

" آنان {روحانيون} نيز همچون سياستمداران ، در يک نظام شکل گرفته منجمد ، از عناصر محافظه کار و "دم و دستگاه دار" هستند و نه می توانند و نه می خواهند و نه می فهمند . بنابر اين آنان نمی توانند آغاز کننده يک انقلاب مردمی باشند ."

م . آ. ۲۷ ، ص ۲۴۴

"استبداد روحانی" ، سنگين ترين و زيان آورترين انواع استبدادها در تاريخ بشر است "

م . آ. ۴ ، ص ۲۶۳

 

سرمایه داری و سوسیالیسم:

" زندگی برادرانه" در یک جامعه، جز بر اساس یک "زندگی برابرانه" محال است. چه نمی توان، در درون اقتصادی که رنج اکثریت برای اقلیتی گنج می سازد و بنیاد آن بر رقابت و بهره کشی و افزون طلبی جنون آمیز و حرص استوار است و انسان ها را به دو قطب متخاصم گنجور و رنجور تقسیم می کند و طبقه ای به وسیله طبقه ای دیگر استثمار و استخدام می شود و زندگی یی را می سازد که در آن، بنی آدم همچون کرکسان حریص بر مرداری ریخته اند و "این مر آن را همی کشد مخلب         و آن، مر این را همی زند منقار"، با پند و اندرز و آیه و روایه، "اخلاق" ساخت. برادری دینی، وحدت ملی و یگانگی انسانی در نظام طبقاتی و اقتصاد استثماری و مالکیت فردی، مضامین ادبی و فلسفی یی است که فقط به کار سخنرانی و شعر می آید و موضوع انشاء! توحید الهی، در جامعه ای که بر شرک طبقاتی استوار است، لفظی است که تنها به کار "نفاق" می آید."

م. آ. ۲٠، ص ۴۸۱

 

" برای مبارزه با استعمار، لعن کردن استعمارگر کار احمقانه ای است، بلکه باید سرمایه داری را نفی کرد. تا هر وقت سرمایه داری وجود دارد، ناچار فرشته ترین انسان ها هم استعمارگر می شوند. آدم ها همه از جنس آدمند، ولی نظام های زندگی و نظام های اجتماعی است که استعمارگر و استعمار زده، فریبکار و فریب خور را به وجود می آورد. بدبختی همه روشنفکران نیم بند این بوده است که همیشه با استعمارگر، با ظالم و "بد" مبارزه می کرده اند، در صورتیکه باید با ظلم، با استثمار، با مالکیت فردی و با نظام بهره کشی، که بچه مستقیم آدم را تبدیل به قاتل می کند، مبارزه کرد." 

م. آ. ١۸ ، صفحات ١١۴ و ١١۵

 

" سوسیالیسم را بزرگ ترین کشف انسان جدید می شمارم."  

م. آ. ۴ ، ص ١۶١

 

" سوسیالیسم برای ما، تنها یک سیستم "توزیع" نیست، یک فلسفه زندگی است و اختلاف آن با سرمایه داری در شکل نیست، اختلاف در محتوی است. سخن از دو انسان است که در فطرت و جهت با هم در تضادند.

م. آ. ١٠ ، ص ۸٠

نوشته شده توسط علی فیاض  | لینک ثابت |

الهیات رهایی بخش علی شریعتی

مفاهیم غربی در اسلام انقلابی شیعی

 

در معرفی کتابی اخیرا انتشار یافته به زبان سوئدی درباره زندگی و آثار شریعتی

 

علی فیاض

 

کریستر هدین(1) نویسنده، محقق و استاد دانشگاه سوئد در رشته ادیان، اخیرا کتابی درباره شریعتی زیر عنوان "الهیات رهایی بخش علی شریعتی؛ مفاهیم غربی در اسلام انقلابی شیعه" منتشر نموده است. این کتاب که در 128 صفحه به چاپ رسیده است، توسط انتشاراتی "سویدیش ساینس پرس"(2) که در شهر دانشگاهی اپسالای سوئد قرار دارد، انتشار یافته است.  کریستر هدین، پیش از این در یک برنامه تلویزیونی در کانال 1 سوئد، که طی 4 قسمت درباره ایران پخش می شد و یک بخش آن به شریعتی اختصاص یافته بود، از شریعتی و افکار وی تجلیل به عمل آورد، و او را در کنار مصدق از چهره های تأثیر گذار و مؤثر، به ویژه در عرصه اندیشه و تفکر کنار داد و او را تکمیل کننده راه مصدق نامید. هدین گفت که "اگر مصدق آثار شریعتی را می دید، قطعا از تلاش های وی بسیار خشنود می شد". وی همچنین با بیان اینکه "تا پیش از اندیشه های شریعتی، دانشجویان، بین سنت و توسعه اجتماعی، سرگردان بودند و نمی دانستند کدام را برگزینند، شریعتی، به آنها نشان داد که هیچ تناقضی بین مذهب و توسعه اجتماعی وجود ندارد". در همان برنامه تلویزیونی از هدین به عنوان کسی که شیفته افکار شریعتی شده و کتابی درباره وی نوشته است، معرفی شد.

این کتاب که قرار بود در بهار 2006 انتشار یابد، با مدتی تأخیر در زمستان 2006 منتشر شد. در معرفی شریعتی بر پشت جلد کتاب آمده است که:

"علی شریعتی به عنوان پیشروترین و برجسته ترین نماینده الهیات رهایی بخش در جهان اسلام به شمار می آید. او در دهه 60 میلادی در پاریس به تحصیل مشغول بود و تحت تأثیرات عمیقی از مسائل و برنامه های سیاسی که در آنجا مورد بحث بود، قرار گرفت. جنگ رهایی بخش الجزایر در جریان بود. ژان پل سارتر و آلبرت کامو، در عرصه ادبیات فعال بودند. چگوارا و فرانتس فانون، برای حقوق فقرا و محرومین مبارزه می کردند. مارکسیسم با نمایندگان متعددی، در همین زمینه ابعاد گوناگونی را منعکس می کرد. لویی ماسینیون، با احترام عمیقی درباره عرفان اسلامی می نوشت. بر پایه همه این موارد، شریعتی یک سنتز اسلامی را شکل داد. تئوری الهیات رهایی بخش او، تفکرات پایه ای شیعه را با آزادی اگزیستانسیالیستی و عدالت مارکسیستی کامل می کرد. هنگامی که وی به ایران بازگشت، توانست به مشکل دانشجویان پاسخ دهد. آنها بر این تصور بودند که برای شکل دادن به آینده ایران، می بایست از میان اسلام و یا نوسازی اجتماعی، یکی را برگزینند. شریعتی نشان داد که این آلترناتیو، جعلی بود: اسلام بهترین شکل تکامل اجتماعی بود.

[نویسنده کتاب] کریستر هدین، استاد دانشگاه در رشته تاریخ ادیان در مدارس عالی و دانشگاه استکهلم می باشد."

الهیات رهایی بخش علی شریعتی

در این کتاب که مدت زیادی نیست، وارد بازار فرهنگ سوئد شده است، موارد زیر، بر اساس فهرست موضوعات، مورد بحث قرار گرفته است:

 

اهمیت شریعتی:

پیام [شریعتی]

آثار

بیوگرافی:

کودکی و زمینه ها

تحصیلات آکادمیک

تلاش برای انقلاب

فرد و جامعه:

نقطه نظر اجتماعی

نقطه نظر انسانی

شریعتی به عنوان جامعه شناس

مارکسیسم و ماتریالیسم:

تاریخ به مثابه مبارزه طبقاتی

سوسیالیسم و همبستگی

نقد مذهب

انسان گرایی و اگزیستانسیالیم

پدیده شناسی

اگزیستانسیالیسم

الگوهای انسانی

بازسازی جهانی:

چگوارا

فرانتس فانون

ژاک برک

پیام شریعتی:

شریعتی و الهیات رهایی بخش

برآیند شیعی

شریعتی به عنوان فیلسوف انقلاب

شریعتی و ایران پس از 1979

 

 

هدین در این کتاب از زوایای گوناگونی به افکار شریعتی می پردازد. وی شریعتی را در جهت گیری های اجتماعی یک سوسیالیست می نامد و برای اثبات آن به نوشته های وی استناد می جوید. به گفته وی، شریعتی علاوه برتئوری خود مبنی بر طبقاتی ارزیابی کردن داستان هابیل و قابیل، در بعضی از نوشته های خویش سوسیالیسم را بسیار ارزشمند توصیف می کند. وی همچنین بر این امر تاکید می ورزد که؛ "شریعتی بسیار قاطعانه در جهت فقرا و ستمدیدگان تلاش می نمود. هم انسان ها و هم کشورها. او از استعمار و امپریالیسم به عنوان نمادهای جامعه قابیلی یاد می کرد".    

در فصلی از کتاب تحت عنوان پیام شریعتی، نویسنده به تشابهات و تفاوت های الهیات رهایی بخش شریعتی، با آنچه که از آن زیر عنوان الهیات رهایی بخش مسیحیت یاد می شود، اشاره می کند و از جمله می نویسد: "تردیدی وجود ندارد که نقطه نظرات متشابه موجود می باشد: برداشت جدید شریعتی از اسلام، به الهیات رهایی بخش کاتولیکی آمریکای لاتین که سوسیالیسم را با جهان سوم متناسب می نماید، از آن نمونه ای که توسط چگوارا و فرانتس فانون پی گیری شد، نزدیک می شود. او [شریعتی] به این اطمینان دست یافته بود که پیروزی بر امپریالیسم غرب در ایران، نیازمند به بازسازی ملیت ایرانی، مذهب اسلام و هویت فرهنگی داشت".

نویسنده کتاب همچنین می افزاید که: "موارد زیادی وجود ندارد که نشان بدهد که وی ارتباط مستقیمی با الهیات رهایی بخش مسیحیت داشته است. فعالیت های آنان هنوز به شکل سازمان یافته ای توسعه و تکامل نیافته و مورد توجه واقع نشده بود. اینکه به چه میزان در پاریس مورد بحث و بررسی قرار گرفته بود، کار آسانی نیست. شریعتی اما به شدت تحت تأثیر جنگ الجزایر قرار گرفته بود؛ جنگی که تا حضور او در پاریس ادامه داشت. بسیاری از آموزگاران و اساتید وی [به این موضوع] علاقمند بودند. برای او مشکلی نبود که همانندی هایی میان الجزایر و ایران ببیند. حتی اگر این مبارزه در سرزمین پیش نامیده شده [الجزایر] خونین تر از سرزمین دیگر [ایران] بود".

وی در همین بخش بر این امر تأکید می ورزد که: "شریعتی اسلام را به مثابه یک نیروی رهایی بخش می دید. همه برداشت های نوین وی از اسلام در راستای خلق آزادی بود؛ [در زمینه های] اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و مذهبی. بر همین مبنا است که نامیدن آن به عنوان الهیات رهایی بخش، جزو [ذات] آن می باشد. اما نیازی نیست که تصور شود وی از جایی الهام پذیرفته است. این امکان وجود دارد که این پدیده به صورت موازی و تقریبا به طور همزمان، از اندیشه هایی که توسط فانون و چگوارا خلق شده بودند، منتشر شده باشند".

کریستر هدین در این کتاب به نقش اندیشه شریعتی در پس از انقلاب نیز می پردازد و عملکرد پیروان وی را به بحث می گذارد و حتی به "قتل های سیاسی" گروه فرقان نیز اشاره می کند. او در یک نگاه موشکافانه مواضع احتمالی شریعتی در رابطه با حاکمیت پس از انقلاب را نیز به بحث می گذارد و می نویسد: "شریعتی زمینه ساز انقلابی شد که  هیچگاه امکان آن را نیافت که بر پیامدهایش تأثیری گذارد. او در شرایطی قرار گرفت که می بایست پاسخگوی رژیمی باشد که او خود اگر می دانست چگونه هدایت می شود، آرزومند آن نبود. نوشته های شریعتی در همه موارد، شفاف نیستند، اما در یک مورد کاملا آشکارهستند: در انتقاد به علما و سوء استفاده آنها از قدرت. اگر او ایران پس از 1979 را تجربه نموده بود، نیازی به بازپس گیری هیچ چیز [انتقاد به علما] نداشت. مطمئنا [تا کنون] اسلام شیعی ترویج شده است، اما سنتز شیعی آزادی، برابری و عرفان به هیچوجه آرمانی مناسب برای طبق مرفه جدید، آیت الله ها، نیست".    او درباره مرگ شریعتی که تا هنوز نیز با تردید در چگونه گی آن، بحث می شود، نگاهی منصفانه و تأمل برانگیز دارد:

"می توان در رابطه با انقلاب، مسئولیتی را متوجه او نمود، اما نه برای پیامدهایش. "اشتباه" او شاید مرگ او در 1977 بود. در این رابطه می توان به تصویر او به عنوان یک روشنفکر سیگاری افراطی اشاره کرد. آیا او خود مسئولیتی در رابطه با مرگ خود تحت چنین شرایطی نداشت؟ آری، اما چه کسی می تواند قضاوت کند؟ سارتر همیشه با یک پیپ به تصویر کشیده می شد. برتراند راسل، از هفت سالگی تا هنگام مرگش در 98 سالگی به گونه ای افراطی سیگار می کشید. کاملا پذیرفتنی است که شریعتی نیز به سلامتی خود اهمیت نمی داد، اما او خود حاضر بود که جان خود را در راه سنتزخود [از] اسلام و فلسفه اروپایی فدا سازد. شاید او قربانی ساواک شد، اما حتی اگر او بر اثر ایست قلبی که  گواهی مرگ نشان می دهد، جان سپرده باشد، او شهید برداشت های خود بود".

کریستر هدین که ظاهرا دسترسی زیادی به آثار شریعتی به زبان های اروپایی نداشته است، با تکیه بر چند اثر ترجمه شده و نیز کتاب هایی که دیگران درباره شریعتی و انقلاب ایران نوشته اند، موفق شده است، اثری خواندنی، محققانه و علمی را درباره شریعتی و جایگاهش ارائه دهد. هر چند اگر همه برداشت هایش از دیدگاه های شریعتی مورد تأیید ما نباشد. این کتاب که می توان از آن به عنوان نخستین اثر مستقل به زبان سوئدی درباره شریعتی و تأثیراتش یاد کرد- آن هم از سوی استادی شناخته شده در مذهب و فلسفه - با زبانی روان و نه چندان پیچیده و سخت، که ویژه چنین تحقیقاتی است، شناخت نسبتا مفید و جامعی از اندیشه های وی را ارائه می دهد و می تواند خواننده سوئدی زبان را با چند دسته گی ها و جریانات متنوع انقلاب ایران آشنا سازد و نقش روشنفکران و اندیشمندان مسلمان ایرانی را در اشاعه برداشت های اصلاح طلبانه و نوین از مذهب نشان دهد. آنچه که در جوامع غربی کمتر از آن سخن رفته است. و البته اگر هم تا کنون از آن یاد شده بود، بیشتر درباره روشنفکران و اصلاح طلبان مسلمان جهان عرب بوده است، که سال ها پس از شریعتی به این وادی گام نهاده اند. (3)    

_____________________

 Christer Hedin (1

Swedish Science Press) 2

3) این کتاب به زودی توسط نگارنده ترجمه شده و روانه بازار کتاب خواهد شد.

نوشته شده توسط علی فیاض  | لینک ثابت |

تولد شریعتی پنجشنبه دوم آذر 1385 18:42
 

۲ آذر سالروز تولد شریعتی!

امروز سالروز تولد شریعتی است. دوم آذر ماه ۱۳۱۲. مقاله جدیدی به نام "منتقدان شریعتی"در دست داشتم تا به همین مناسبت درج کنم که به دلیل حاضر نشدن، در فرصتی دیگر در همین صفحات منتشر خواهد شد. به همین دلیل دو شعر را که سال ها پیش به مناسبت زادروزش سروده بودم، به یاد این زایش فرخنده تقدیم دوستداران آن اندیشمند پاک نهاد می نمایم:

اولین شعر در دیباچه کتاب میعاد با شریعتی که در سال ۱۳۷۳ در سوئد انتشار یافت، درج گردید و دومین که سروده ای است به سبک مولانا در دیوان شمس(۱)، در نشریه هبوط شماره ۸ سال ۱۳۷۵که آن هم در سوئد به مسئولیت و سردبیری خودم انتشار می یافت.

میلاد

میلادت بشارت آفتاب بود

و شکوه زیستن

بر بلندای قامت "ارشاد"

میلادت فریاد دادخواهی هابیل بود

و مژده حیات "انسان"

که

در شبستان بی ستاره زئوس

حضور ستاره وار پرومته را

مشتلقانی می طلبید

میلاد

زایش عشق بود و آگاهی

و تبسمی بر چهره انسان

طلوع خورشیدی اساطیری

در شب یلدای جهل

۱۳۷۳

به خاطر آزادی!

خورشیدشیما

خوش آمدی، خوش آمدی، از قلب صحرا آمدی  

دریا دلی آتش به جان، از عمق دریا آمدی 

آتش به جان ما زدی، طوفان پُر غوغا زدی

بر خرمن اندیشه مان، خورشید آسا آمدی

قلب جهان ماوای تو، درد بشر نجوای تو

مهر و ملَک همپای تو، افلاک پیما آمدی

شعرت کلام آتشین، عشقت همه مستضعفین

همراه آن دیروزها، تا عمق فردا آمدی

نوری نبُد در شاممان، مستی بلای جانمان

در ظلمت جاویدمان، خورشیدسیما آمدی

زور و زر اندر رزم تو، تزویر اسیر خشم تو

ایمان امیر عزم تو، پیروز و خندان آمدی

پیغام تو عرفان بوَد، آزادی و ایمان بود

با عشق و عدل و آگهی، با پیر و بُرنا آمدی

۱۳۷۵                                                     

 ۱) فقط به سبک مولانا!

نوشته شده توسط علی فیاض  | لینک ثابت |

دست آوردهای شریعتی چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 23:8
دست آوردهای شریعتی( 2 )

« استبداد روحاني، سنگين ترين و زيان آورترين انواع استبدادها در تاريخ بشر است.» شريعتي، م. آ. ۴، ص ۲۶۳
« از روحانيت چشم داشتن نوعي ساده لوحي است كه ويژه مقلدان عوام است و مريدان بازاري و اگر آبي نمي آرند، كوزه اي نشكنند، بايد سپاسگزارشان بود.»  شريعتي، م. آ. ۱، ص ۲۱۴

آموزگار

در بخش هاي پيشين مقاله، از زمينه هاي فرهنگي، سياسي و اجتماعي كه شريعتي در آن باليد و رشد كرد، سخن گفتم. از وضعيت ساختار سياسي جامعه كه مبتني بر استبداد بود، و خود نقش به سزايي در شكل گيري افكار و انديشه ها را داشت - البته بيشتر غير مستقيم و صرفا با عمل كردهاي خود - سخن چنداني گفته نشد.
واقعيت اين است كه اختناق سياسي، در گسترش فرهنگ اعتراض و حتي «تقديس» ديدگاه هاي انتقادي - اعتراضي و انقلابي، نقشي اساسي بر عهده داشت. براي نمونه، ممنوع اعلام كردن نام يك كتاب و يا نويسنده آن، خود به تنهايي كافي بود تا همه تشنگان حقيقت را براي يافتن آن اثر بسيج نمايد. درست به همانگونه كه ممنوعيت نام و نوشته هاي خميني در بعد از خرداد 42، باعث شد تا وي به طور خارق العاده يي در بين نيروهاي مذهبي سنتي كه گرايش سياسي يافته بودند، نفوذ كلام يابد. ممنوعيت آثار نوشتاري بعضي از نويسندگان، ممنوع القلم شدن برخي از آنان، به زندان افكندن روشنفكران و مبارزان فعال سياسي و آزادي خواهان، باعث شد تا جامعه از تبادل نظر و تضارب آرا و افكار و نيز فرهنگ نقد، بازخواني و روشنگري محروم بماند. امري كه به نوبه خود باعث شد تا اين نيروها در طيف وسيعي، از آشنايي با، و نقد ديدگاه هاي خود محروم بمانند. اين عدم آشنايي و نيز نبود سنت نقادي روشنفكرانه - بدون اغراض سياسي، فرهنگي و مذهبي - جامعه را در شرايطي قرار داد كه در آغاز انقلاب، همه، مذهبي ها را در يك مسير ببيند و در نتيجه از آگاهي عميقي برخوردار نگردند. اين كه خميني چه مي گفت، مجاهدين چه مي خواستند، بازرگان و نهضت آزادي در پي چه نوع حكومتي بودند، شريعتي چه اسلامي ارائه مي داد و جنبش مسلمانان مبارز در پي چه بودند، همه را در هاله يي از ابهام قرار داده بود.
بسياري از آثار شريعتي، پس از انقلاب در دسترس مردم قرار گرفتند. به ويژه آثاري كه وي در آنها نگاهي راديكال تر به اسلام داشت و به نفي كامل روحانيت رسيده بود. اين ديدگاه ها عموما يا در نامه هاي خصوصي وي مطرح شده بودند و يا در جلسات خصوصي كه براي نخستين بار پس از انقلاب به صورت نوشتاري انتشار يافتند. (۱) با توجه به چنين شرايطي كه بر جامعه حكمفرما بود، برداشت هاي گوناگون و حتي متفاوت و متعارضي كه به نام دين ارائه مي شدند، متاسفانه مخدوش، ناكافي و به صورت «اين هماني» به جامعه عرضه شدند. در همين رابطه دست آوردهاي شريعتي نيز، به هم ريخته، تجزيه شده و به طور ناقص انعكاس بيروني يافت و در نتيجه هر جرياني بخش هايي از آن ره آوردها را برجسته كرد و در موضع گيري هاي سياسي، فرهنگي و ايدئولوژيك خود منعكس نمود. بر همين است كه مي توان جرياناتي را كه مدعي طرفداري از راه و انديشه هاي شريعتي بودند، در راست ترين جناح ها تا چپ ترين آنها، در مدرن ترين آنها تا واپس گراترين آنها مشاهده نمود. (۲)
گذر زمان، انتشار يافتن كامل آثار وي، و روشن شدن جايگاه نيروهاي گوناگون اجتماعي- سياسي، و نيز ضرورت يافتن بازخواني و بازفهمي ديدگاه هاي شريعتي، اينك باعث شده است تا آثار فراواني در گستره وسيعي از كميت و كيفيت، به نقد، بررسي، بازخواني و بازفهمي انديشه او ارائه شوند. آثاري كه نويدبخش درك و فهم جديد و منطقي تري از ديدگاه هاي وي مي باشند. موضوعي كه در جاي خود باعث شده است تا با توجه به شرايط تاريخي و فرهنگي كنوني جامعه، بخش هايي از افكار شريعتي برجسته تر گردند كه پيش از اين يا به آنها توجهي نمي شد و يا كم تر مورد بهره برداري قرار مي گرفتند.

و اما آن بخش از دست آوردهاي شريعتي كه به كار امروز ما مي آيند را، فهرست وار چنين مي توان برشمرد:
* پروتستانتيسم اسلامي و تولد دوباره آن (رنسانس اسلامي)
* طرح تصفيه و استخراج منابع فرهنگي
* نفي تفكر تقليدي - رساله يي
* تلفيق آگاهانه بينش عرفاني با مبارزه سياسي
* تقدس زدايي از چهره هاي برجسته «مذهبي» و به چون و چرا پرداختن در «مباني» ديني
_ زدودن تقدس دروغين «روحاني» و «روحانيت» و در نهايت نفي اين قشر تحت عنوان واسطه ميان خدا و خلق (تز اسلام منهاي روحانيت)
* زمينه سازي براي «رفرم» در بازشناخت، بازخواني و بازفهمي متون ديني
* ارائه سيستم اعتقادي مبتني بر تساهل، دگرانديشي و دگرفهمي متون ديني
* نفي دگم انديشي و فرقه گرايي
* ارائه نظريه عرفان¸برابري(سوسیالیسم) و آزادي به عنوان آلترناتيوي منطقي و مردمي در برابر مثلث سركوبگر حاكم بر تاريخ: زر، زور و تزوير و يا به تعبيري ديگر روحانيت، مالكيت و دولت، و يا تيغ، طلا و تسبيح!
* نفي ديدگاه هاي مبتني برقرائت (برداشت) واحد و خودمحورانه از دين
* و ...
نگارنده اميدوار است در فرصتي ديگر، با تفيصل مقاله و آوردن اسناد لازم ازآثار شريعتي، ضمن برشمردن موضوعات ديگر، موارد بالا را نيز، هركدام به طور مستقل مورد تجزيه و تحليل قرار دهد. طبيعي است در اين سلسله مباحث، هدف بررسي و بازخواني دست آوردهاي شاخص و غير قابل مخدوش شريعتي مي باشد. و نه مثلا انتقاداتي كه بر وي و ديدگاه هايش وارد است! كه البته نگاه انتقادي بر آثار وي نيز در فرصتي ديگر ارائه خواهد شد.

منابع و توضيحات:
۱) براي نمونه مي توان از نوار تخصص و يا اقتصاد نام برد كه براي نخستين بار در سال ۵۸ در مجموعه آثار شماره ۱۰(جهت گيري طبقاتي اسلام) انتشار يافتند كه پس از سال ۶۰ تا دو سال پيش اجازه انتشار مجدد نيافته بود. و يا مجموعه آثار ۳۴ (نامه ها) كه نيمي از آن توسط سانسور آخوندي حذف شده بود و گويا آن هم طي يكي - دو سال اخير به طور كامل انتشار يافته است.
۲) براي نمونه از فرقان گرفته تا مجاهدين انقلاب اسلامي واز آرمان مستضعفين و كانون ابلاغ انديشه هاي شريعتي گرفته تا حتي اعضاي كابينه سركوبگر دولت موسوي و خود وي نيز مدعي خط شريعتي بودند. از سوي ديگر نيز شخصيت هايي چون زنده ياد مجيد شريف، مبارز پاك نهاد دكتر محمد ملكي و ... گرفته تا افرادي چون فخرالدين حجازي، جلال فارسي و حتي علي خامنه اي در روزگاري كه به «امامت» مسلمين! نرسيده بود، مدعي طرفداري از او بودند
!
نوشته شده توسط علی فیاض  | لینک ثابت |

در شناخت شریعتی- قسمت دوم دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 21:36
دست آوردهاي شريعتي
در بخش نخست مقاله , اشاره يي كلي داشتم به شرايط فرهنگي , سياسي و روشنفكري جهاني و بازتاب آن بر جريانات روشنفكري و نيروهاي دست اندركار فرهنگ و سياست در ايران قبل از انقلاب . اما نيروهاي دست اندركار فرهنگ وسياست , تنها شامل روشنفكران نمي شد . نيروي مقتدر , كهن سال و با نفوذي به نام روحانيت كه خود را در مقام و موقعيتي چون واسظه گي بين خدا و خلق قرار داده بود , نيز در اين ميانه با اقتدار هر چه تمام تر به اجراي نقش مي پرداخت . اين نيروي كهن سال , كه خود را به درستي حافظ سنت _ اما در اصل خرافات و ارتجاع _ مي دانست , به تعبير قرآن از« اساطير الاولين» الهام مي گرفت . ترس از نوگرايي , بر باد رفتن «ايمان» توده ها به نقش واسطه گي آنان , هراس از به هم ريختن نظم حاكم و مناسبات طبقاتي , اقتصادي و فرهنگي موجود , از دغدغه ها و نگراني هاي بزرگ آنها به شمار مي رفت . و همانگونه كه در طول تاريخ _ و البته در همه مذاهب _ نشان داده بودند , بازسازي , بازشناسي , بازخواني و بازفهمي مذهب را نيز به هيچ روي بر نمي تافتند . و براي حفظ «بيضه اسلام» كه در واقع نام مستعار خود روحانيت بود , از هيچ عملي روي گردان نبودند . به گفته شريعتي آنان «از شدت مادي گري و خودخواهي و دروغپردازي و بي رحمي و بي عاطفه اي و بي شعوري و جعالي و حاضر شدنشان به هر كاري و هر خيانتي و همدستي با هر كسي و هر جايي كه منافع شخصي و يا صنفي شان ايجاب مي كند ... و هر روز قيافه موحش ترشان نمودارتر مي شود...آن همه بي ديني و بي شرمي و خيانت هاي بي نظيري كه عمال مزدور دستگاه هاي تفتيش و شكنجه هم از آن شرم دارند » ...(۱)
آموزگار بیداری
آنان, نه تنها از سال هاي تاسيس سلطنت صفويان , بلكه پيش و پس از آن نيز , نقش بازدارنده , محافظه كارانه و دگماتيك خود را در مقابله با كليه روي دادهاي نوين اجتماعي و تغييرات بنيادين فرهنگي عملا نشان مي دادند . نقشي كه مجلسي ها و شيخ عباس قمي ها و امثال آنان در دربار شاهان صفوي بر عهده گرفته بودند , با همان حدت و شدت تداوم يافت تا در آستانه قيام مشروطيت سر از مشروعه خواهي و شيخ فضل الله نوري ها در آوردند . و عملا ديديم كه به دليل ناآگاهي توده هاي مردم و بيگانگي روشنفكران از روانشناسي توده ها و عدم درك ميزان پاي بندي توده ها به مذهب موجود , مشروطه به كجا كشيده شد . و پس از آن نيز هراس آنان را در ايجاد جمهوريت , حق راي زنان و ...موارد ديگري از اين دست را مي بينيم, تا آنگاه كه بنا به همين دلايل و مخالف خواني هاي خود _ آن هم از مواضع ارتجاعي _ تضادشان با حكومت شاه در خرداد ۱۳۴۲ اوج مي گيرد . تضادي كه با تبعيد خميني به تركيه و سپس نجف , تا حدودي فروكش مي نمايد . اما از آن جايي كه اين رابطه _ رابطه بين سلطنت و روحانيت _ از هم گسسته شده بود , آنان مترصد فرصت بودند تا در شرايطي ديگر به نبرد با رژيم شاه برخاسته و انتقام تحقيري را كه بر آنان روا رفته بود , باز ستانند . و آنها اين فرصت تاريخي را در آستانه انقلاب ۵۷ كه بر اثر نارضايتي عموم مردم و تلاش ها و فداكاري هاي روشنفكران , مبارزان و انديشمندان مذهبي و غير مذهبي جامعه ايجاد شده بود , به دست آوردند . نفوذ مذهب و بازسازي آن كه بر اثر تلاش روشنفكران و مجاهدين به دست آمده بود , زمينه را براي اپورتونيسم جاه طلبانه آنان هموار نمود . و آنگاه بر كشورمان همان رفت كه همه مي دانيم . به دست گرفتن قدرت توسط واپس گرا ترين , ارتجاعي ترين و محافظه كارترين نيروي اجتماعي كه ريشه در روستاها و فرهنگ روستايي داشت (۲) , زمينه ساز اجراي احكام «ديني» شريعت آن هم بر اساس فقه به غايت ارتجاعي وسركوب گر آخوندي گرديد . امري كه به نوبه خود با آميختگي با سنن استبدادي تنيده شده بر تار و پود اين سرزمين , به بازسازي چوبه دار و شلاق و انواع و اقسام شكنجه - با نام هاي قديمي اما تازه باب شده يي چون تعزير و حد شرعي و ... -  و اعدام منتهي شد . و آسايش . امنيت و مهم تر از آن, ايمان مردم را از آنها گرفت و آنان را در بي ايماني نسبت به باورهايي كه به هر حال در شرايط سخت رواني - اجتماعي تنها تكيه گاهشان محسوب مي شد رهنمون كرد .
و اين فضايي بود كه روشنفكراني چون شريعتي در آن رشد كردند, چشم به جهان هستي گشودند و با پرسش و چالشي قرار گرفتند كه از آنان مي پرسيد, چه بايد كرد؟

منابع و توضيحات :
۱) م . آ . ۳۴ (چاپ خارج) , ص ۲۲
۲) قصد تحقير روستا و يا روستاييان را ندارم . منظور سطح پايين فرهنگ و دانش در روستاهاست كه بنا به محروميت ها يي كه بر آنان تحميل شده است , آنان را از يك فرهنگ پيشرو و مدرن بازداشته است .
نوشته شده توسط علی فیاض  | لینک ثابت |

در سالگشت هجرت و شهادت جمعه پنجم خرداد 1385 0:20
به ياد هجرت و شهادت شريعتي

« تمامي تاريخ به سه شاهراه اصلي مي پيوندد: آزادي، عدالت و عرفان! نخستين، شعار انقلاب كبير فرانسه بود و به سرمايه داري و فساد كشيد، دومي، شعار انقلاب اكتبر بود و به سرمايه داري دولتي و جمود. و سومين، شعار مذهب بود و به خرافه و خواب! كار اصلي هر روشنفكري در اين جهان و در اين عصر يك مبارزه آزاديبخش فكري و فرهنگي است براي نجات آزادي انسان از منجلاب وقيح سرمايه داري و استثمار طبقاتي، نجات عدالت اجتماعي از چنگال خشن و فرعوني ديكتاتوري مطلق ماركسيستي و نجات خدا از قبرستان مرگ آميز و تيره آخونديسم!» شريعتي؛ م. آ. ۱ ، ص ۹۷ و ۹۸  

سه روز مشخص در هر سال، ياد شريعتي را در روح و حافظه من تقويت مي كند. يا شايد بهتر است بگويم كه سه روز در سال بازخواني شريعتي را براي من جدي تر، عميق تر و برجسته تر از روزهاي ديگر مي سازد. و اين هم امري كاملا طبيعي است. در تاريخ ملت ها و اقوام، هميشه روزهايي وجود دارند، كه آن روزها، با توجه به حوادث و اتفاقاتي كه در آن ایام رخ داده است، ياد آور خوشبختي و يا بدبختي آن ملت ها مي توانند باشند. همچنان كه براي ما ايرانيان معاصر، ۲۸ مرداد، روز شومي در تاريخ سرزمينمان به حساب مي آيد. و يا برعكس ۱۴ مرداد، روزي شادي بخش به شمار مي رود، چرا كه در اين روز جنبش مشروطه به پيروزي مي رسد تا حكومت قانون به جاي استبداد استقرار يابد. و ... اما، همانطور كه گفتم، سه روز مشخص، ياد شريعتي را براي من زنده تر مي دارند: دوم آذر (روز تولد) بيست و ششم ارديبهشت (روز هجرت) بيست و نهم خرداد (روز شهادت) و این روزها يكي از آن روزها بود. بيست و ششم ارديبهشت. روز هجرت شريعتي. درست در چنين روزي در سال 1356بود، كه شريعتي، پس از تحمل ماه ها زندان و تحت نظر بودن، بالاخره موفق شد به قول خودش « بر روي قاليچه سليماني سابنا از زندان سكندر بپرد » و راهي غربت و تبعيد شود تا شايد دور از سرزميني كه همه عمررا براي آزادي و رهايي آن رنج برده بود، نفسي تازه كند . تبعيدي كه دوام چنداني نيافت و به هجرت ابدي او انجاميد. به هر حال هر گاه قرار باشد با مناسبت و يا بي مناسبت، از شريعتي سخني به ميان آيدريا، به جاي تعريف و تمجيدهاي رايج و مرسوم، كه ويژه روزگاران شور و شورش بود، شرايط كنوني جامعه ما، از ما، در بزرگداشت ها و تجليل ها چيز ديگري طلب مي كند: شعور، آگاهي و خودآگاهي، كه اتفاقا شريعتي خود، همواره بر اهميت اين مفاهيم تاكيد مي نمود . اساسا يكي از الزامات انتقال فرهنگ پيشرو و بيدارگر، ارتقاء كمي و كيفي سطح خودآگاهي توده هاي مردم و گسترش فرهنگ نقد به مفهوم علمي، بي غرضانه و دموكراتيك آن مي باشد. نقدي كه هيچ آلودگي يي به نفرين و آفرين هاي رايج نداشته باشد و در اس و اساس و ساختار خود، تنها و تنها بر اساس قواعد علمي رايج در جوامع پيشرفته و دموكراتيك استوار باشد. و اتفاقا اين همان چيزي است كه در جوامع استبدادزده كم تر يافت مي شود. به ويژه كشور ما، كه تا آنجا كه به ياد مي آوريم، در چنگال استبداد و ديكتاتوري اسير بوده است. با اين توضيحات، ضروري است كه ضمن بازخواني شريعتي ما بايد به بازشناسي شريعتي توجه نماييم. چه، بازخواني و بازشناسي شريعتي، بازشناخت فصلي از فصولي است كه جو فكري و فرهنگ زيستي ما را تحت تاثير خود قرار داده است.
شريعتي با توانايي هايي كه داشت موفق شد، در جامعه خفقان زده ما، نسلي از روشنفكران و جوانان را به سوي خود جذب كند و به ميدان فكر و مبارزه بكشاند؛ مبارزه ای كه سال ها بود او را از انديشيدن بدان باز داشته بودند. او بر نسلي و قشري از جامعه ما تاثير گذاشت كه تشنه آموختن، اعتراض كردن و به شورش بر خاستن بود. نسلي كه سمبل هاي خود را ديگر نه از هاليوود و «ستاره» هاي آن مي گرفت و نه از چهره هايي كه مجلات رنگارنگ همگام با قدرت سياسي حاكم ، براي آنان الگوسازي مي نمودند. آن نسل، مي خواست خودآگاهانه حرف بزند، خودآگاهانه عمل كند و خود براي سرنوشت خود تصميم بگيرد. اين همان نسلي بود كه مخاطب شريعتي بود. نسلي كه سر انجام به پا خاست و به مبارزه يي بي امان با استبداد برخاست. حال اينكه، بعد به چه سرنوشتي دچار شد، و حاصل زحماتش را چه كساني به يغما بردند، موضوعي است كه به بحث كنوني ما ارتباط مستقيم ندارد. بر اين اساس، اينك به جاي تجليل صرف و گرامي داشتن شريعتي، بايد او را بازخواني و بازشناسي كنيم. و در نخستين گام، ما بايد دست آوردهاي وي را مورد بررسي و ارزيابي قرار دهيم، و آنگاه ازخود بپرسيم؛ انديشه و راه و روش شريعتي، امروز به چه كارمان مي آيد؟ شريعتي چه كرد؟ چه گفت؟ و چه راهي پيش پاي ما گشود؟ و برجسته ترين دست آورد و يا دست آوردهايش كه هم اكنون نيز براي ما و جامعه ما مي تواند به كار آيد، كدام است؟
 
در شناخت شريعتي (قسمت اول)
«بازگشت به خويش , نه آنچنان كه پس از مد شدن مخالفت با غرب زدگي , خود همين غرب زده ها باز آن را مد كرده اند و نمي دانند كه بازگشت به خويش , به مدرن شدن و تظاهر كردن و به فرنگي بد گفتن و به آداب و رسوم كهنه بومي و ارتجاعي برگشتن نيست . بازگشت به خويش , يك نهضت عميق و دشوار خودشناسي و خودسازي است , لازمه اش شناختن تمدن و فرهنگ اروپا است , شناختن دنياي امروز با همه زشتي ها و زيبايي هايش و نيز شناختن تاريخ تمدن و فرهنگ و ادب و مذهب و اصالت هاي انسان و عوامل انحطاط و ارتقاء تمدن و اجتماع ما و تفاهم با توده مردم و تجانس با متن جامعه » ... شريعتي , م. آ. ۵ , صفحات ۱۱۳و ۱۱۴
 
Shahed
 
پیش گفتار
در بازخواني و بازشناسي شريعتي، چند نكته عمده و اساسي وجود دارد كه بدون توجه به آن ها، هر گونه قضاوت درباره آثارفكري - فرهنگي وي و تاثيرات سياسي - اجتماعي او، ناقص، غير علمي و گمراه كننده خواهد بود. اين چند نكته اساسي كه هنگام بازخواني و بازشناسي شريعتي، مي بايست مورد توجه قرار بگيرند، عبارت هستند از:
* شرايط فرهنگي و سياسي حاكم برنظام هاي سياسي و حكومتي جهان
* موقعيت روشنفكران و پارادايم هاي مسلط بر جو روشنفكري
* شرايط و اوضاع سياسي, اجتماعي و فرهنگي حاكم برجامعه ايران
* نيروهاي مذهبي درون جامعه ايران, مناسبات آنها با قدرت و جايگاه اجتماعي و فرهنگي آنها
بديهي است كه بدون درك درست اين موقعيت ها و بدون ارزيابي درست و اصولي شرايط آن روز، هر گونه قضاوت درباره شريعتي و چگونگي تاثير فعاليت هاي وي، همراه با يك تحليل جامع و علمي نخواهد بود. اما اين نيز طبيعي است كه در يك مقاله نسبتا كوتاه، پرداختن به همه اينها امكان پذير نخواهد بود. با اين همه، براي قرار گرفتن در چنان شرايط و فضايي, سعي مي كنم تيتروار و خيلي كلي به شرايط گوناگون اجتماعي، فرهنگي و سياسي داخلي و بين المللي آن روزها اشاره يي - هر چند نه جامع و عميق - داشته باشم. عصري كه شريعتي در آن مي زيست، جهان بين دو ابر قدرت سياسي جهاني به نوعي تقسيم شده بود. دو كشور قدرتمند شوروي و آمريكا، جهان را بين خود قسمت نموده و هركدام نيز اقمار خاص خود را داشتند. بلوك شرق و پيمان نظامي ورشو، نيروي نظامي رقيبي براي آمريكا و اقمارش در پيمان نظامي ناتو به شمار مي رفت. دخالت هاي اين دو كشور در جغرافياي سياسي جهان برهيچ كسي پوشيده نبود. اگر آمريكا، ويتنام و كامبوج و لائوس و ... را مورد تاخت و تاز خود قرار مي داد، در عوض، شوروي نيز بهار پراگ را در هم مي شكست و آن كشور و كشورهاي ديگر از جمله افغانستان را به بهانه حمايت از دولت هاي متحد خود، اشغال مي نمود. در چنين شرايطي بود كه روشنفكران كشورهاي جهان سوم، كه در پي استقلال اقتصادي و سياسي خويش بودند، به مبارزه با پديده استعمار و امپرياليسم بر می خاستند. اساسا دهه هاي ۶۰ و ۷۰ ميلادي، شامل لحظاتي از تاريخ مي شود، كه از آن تحت عنوان انقلابات رهايي بخش ملي و طبقاتي ياد مي شود. امري كه باعث شد تا تعبيراتي چون «عصر كبير آگاهي خلق ها» زيبنده آن دوران گردد. دهه شصت و هفتاد كه بر پيش زمينه هايي چون انقلاب اكتبر، انقلاب چين، رهايي هند از استعمار انگليس، ملي شدن نفت ايران، ملي شدن كانال سوئز و ... استوار گشته بود، روند انقلابي خودرا با انقلابات ويتنام به رهبري هوشي مينه، كوبا به رهبري كاسترو و چه گوارا، الجزاير به رهبري بن بلا،  تشكيل سازمان آزادي بخش فلسطين به رهبري عرفات، ابواياد، ابوجهاد و فاروق قدومي و نفوذ گسترده آن بر ديگر جنبش هاي رهايي بخش، شكل گيري جنبش آزادي بخش اريتره، جنبش ظفار، و ... ادامه داد. درچنين فضايي كه آكنده از درگيري، مبارزه و مقاومت بود، بيشتر روشنفكران برجسته جهاني به تلاش هاي خود وجهه يي سياسي و راديكال بخشيدند. و از آنجايي كه شاخص ترين و مستقل ترين آنها نمي خواستند خود را در كنار يكي از اين دو ابرقدرت ببينند، با طرح ها و نظريه هايي به ميدان آمدند كه گزينه سومي به شمار مي رفت. روشنفكران برجسته يي چون ژان پل سارتر، متفكرين مكتب فرانكفورت، فرانتس فانون، و ... چهره هاي شاخص و نمونه يي از اين دست روشنفكراني به شمار مي رفتند، كه در آثار خود به نوعي نظريه مقاومت و مبارزه را اشاعه مي دادند. اين چهره هاي مطرح روشنفكري، به نسل جوان، روشنفكران، دانشجويان و ديگر نيروهاي آگاه و مبارز سياسي - فرهنگي در مبارزاتشان، الهام مي بخشيدند. نيروهاي مبارز و روشنفكر ايراني،  نيزطبيعتا نمي توانستند خودرا از آن تاثيرات دور نگاه دارند. جنبش روشنفكري در ايران معاصر، به ويژه پس از كودتاي ۱۲۹۹ به بعد، به شدت تحت تاثير ماركسيسم و آموزه هاي لنين قرار گرفت. حجم آثار و فرآورده هاي ادبي، سياسي و فرهنگي، محتواي فكري و جهت گيري آنان و توليدكنندگان آن آثار، همگي حكايت از آن داشت و دارد كه بيشتر آنان با گرايشات چپ ماركسيستي پا به عرصه وجود فرهنگي گذاشته بودند. از تقي اراني گرفته تا صادق چوبك، از جلال آل احمد و خليل ملكي گرفته تا احمد شاملو، از علي اصغر حاج سيد جوادي و بزرگ علوي و ساعدي گرفته تا صمد بهرنگي، علي اشرف درويشيان و احمد محمود و شعاعيان... نشان مي دهد كه اين توليد كنندگان چيره دست فرهنگ و ادب و سياست كشور ما، حداقل در مراحلي از حيات فرهنگي - سياسي و ادبي خويش تحت تاثير ماركسيسم، جهان بيني و جهان شناسي آن قرار داشته اند. بيشتر روشنفكران جامعه ايران تا قبل از انقلاب، به طور عام، يا ايده هاي خويش را از لنين، چه گوارا و كاستريسم مي گرفتند و يا مائويسم و تروتسكيسم و يا روشنفكراني چون سارتر و ماركوزه و امثال آنان. اما پس از گشوده شدن جبهه هاي مقاومت و خودجوش ملي كه در عين حال خود نيز نمي توانست از تاثيرات جوامع استعماري در امان باشد، شرايط فرهنگي جوامع استعمارزده، دستخوش تغيير و تحولاتي عظيم و بنيادين گرديد. و نه تنها رهبران مستقل خويش را در كوران مبارزه و از دل مبارزات رهايي بخش ملي خلق نمود، بلكه خود به توليد چهره هاي برجسته و نيرومندي از روشنفكران ملي و بومي نيز دست زد. اين چراغ هاي راه، و سمبل هاي روشنفكري و مبارزه، به تدريج و همراه با شكل گرفتن جنبش هاي رهايي بخش ملي با ايده ها و آرمان هاي منطقه يي و فرهنگي بومي، و تحميل خود بر جهان بيني ها و فرهنگ هاي وارداتي، روزنه يي جديد فراپيش نسل جوان، مبارز و آگاه جهان سومي قرار داد. ايده ها و آرمان هايي كه به دليل مستقل بودن، نو بودن، و به همان دليل نيز فاقد تجارب لازم بودن، نمي توانست تناقضاتي را نيز با خود حمل نكند. تناقضاتي كه خود ناشي از شرايط عيني و منطقي حاكم بر جو علمي - فرهنگي و ايدئولوژيكي حاكم بر فضاي جهاني بود. روشنفكر بومي در عين حال كه شاهد پيشرفت و پيشتازي و توسعه همه جانبه جوامع غربي بود، عقب ماندگي، گذشته گرايي و بازماني از قافله تمدن جوامع خودي را نيز مي ديد او را آزار مي داد و با پرسش هايي مواجه مي ساخت كه پاسخ به آنها نمي توانست يك دست، شسته رفته و فاقد تناقض باشد؛ براي پيشرفت، رهايي، تكامل و توسعه جامعه، از كجا آغاز كنيم؟ چه چيزهايي را بايد از جوامع متمدن گرفت و چه چيزهايي را بايد پس زد؟ چه بايد كرد؟ آيا بايد از «فرق سر تا نوك پا فرنگي شد» و يا با بازگشت و پناه بردن به سنت هاي خودي، جامعه خودرا در پيله يي بسته قرار داد؟ آيا گزينه سومي وجود دارد؟ و اگر وجود دارد، آن كدام است؟ پاسخ به اين پرسش ها براي بخشي از روشنفكران، كه عموما يا حكومتي از آب در مي آمدند و يا از مزاياي حكومت های وابسته بهره مند مي شدند، يا اساسا مطرح نبود، و يا اگر مطرح بود، پاسخ آن چندان مشكل نبود. تسليم ... پذيرش و كنار آمدن. پايان اين نوع نگاه و بينش، با استعمار به همزيستي مسالمت آميز رسيدن بود. در روي ديگر سكه فرهنگي و ساختار اجتماعي ما، اما نيروها و جریاناتی قرار داشتند، كه به تنها چيزي كه باور نداشتند، همانا تغيير، تحول و توسعه بود. اين نيروي مقتدر، مسلط و تاثير گذار، نيروي سنت و حافظ و پاسدار وضع موجود بود. نيرويي كه نمايندگان با نفوذ، پر قدرت و حاكم خود را در همه عرصه هاي اجتماعي، فعال و دست اندركار در اختيار خودداشت. در چنین زمانه و با چنین شرایطی بود که شریعتی به مثابه روشنفکری مستقل، ملی و مسلمان پا به عرصه میدان مبارزه گذاشت.
نوشته شده توسط علی فیاض  | لینک ثابت |

سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 13:38
امروز یادآور هجرت شریعتی در اردیبهشت ۱۳۵۶ به سوی آن رفیق اعلی می باشد. یادش گرامی باد! 

به یاد هجرت او!

" و می دانم، ای خدا، می دانم که برای عشق، زیستن، و برای زیبایی و خیر،  مطلق بودن، چگونه آدمی را به "مطلق" می برد، چگونه اخلاص، این وجود نسبی را، این موجود حقیری را که مجموعه ای از احتیاج ها است و ضعف ها و انتظارها، "مطلق" می کند!

در برابر بی شمار جاذبه ها و دعوت ها و ضررها و خطرها و ترس ها و وسوسه ها و توسل ها و تقرب ها و تکیه گاه ها و امیدها و توفیق ها و شکست ها و شادی ها و غم های همه حقیر که پیرامون وجود ما را احاطه کرده اند و دمادم ما را بر خود می لرزانند، و همچون انبوهی از گرگ ها و روباه ها  و کرکس ها و کرم ها، بر مردار "بودن" ما ریخته اند، با یک "خودخواهی عظیم انقلابی"، - که معجزه "ذکر" است، زاده کشف "بندگی فرتنانه خویشتن خدایی انسان" است - ناگهان عصیان می کند، - عصیانی که با "انتخاب تسلیم مطلق به حقیقت مطلق" فرا می رسد و از عمق فطرت شعله می کشد - و سپس با تیغ "بودا وار" بی نیازی و  بی پیوندی و تنهایی، "مجرد" می شود و آنگاه، از بودا فراتر می رود، و با دو تازیانه "نداشتن" و "نخواستن"، همه آن جانوران آدمخوار را از پیرامون "انسان بودن" خویش، می تاراند، و آنگاه، آزاد، سبکبار، غسل کرده و طاهر، پاک و پارسا، "خود" شده و "مجرد" و " "رستگار"، انسان شده و بی نیاز، به بلندترین قله رفیع معراج "تنهایی" می رسد و آنجا، همه "من" های دروغین و زشت را، - که گوری است بر جنازه شهید آن "من" راستین و زیبا و خوب، که همیشه در آن مدفون است و از چشم خویشتن نیز مجهول و از یاد خویشتن نیز فراموش - فرو می ریزد، با "ذکر"، با "جهاد بزرگ"، و با "مردن پیش از مرگ"، از درون به هجرت آغاز می کند، هجرت از "آنکه هست"، به سوی "آنکه باید باشد"، تا به اخلاص می رسد و "بودن آدمی"، به خلوص!

شریعتی، م. آ. ۸ (نیایش)، صفحات ۱۱۱ و ۱۱۲   

نوشته شده توسط علی فیاض  | لینک ثابت |

شریعتی و روحانیت چهارشنبه سی ام فروردین 1385 14:13
شریعتی و روحانیت

توضيح:
اين مقاله در واقع خلاصه شده و فشرده کتابی تحت عنوان شريعتی و آخونديسم می باشد که نگارنده اميدوار است به زودی آن را به صورت يک اثر تحقيقی و مستند به طور مستقل منتشر نمايد تا دوستداران آثار و افکار دکتر شريعتی ، و همچنين کسانی که علاقمند به مطالعه تاريخ معاصر و نقش نيروهای مذهبی ، تضادها ، تناقضات و درگيری های آنها و شيوه نگاهشان به انسان ، جامعه ، تاريخ و طبقات اجتماعی و رژيم های سياسی هستند ، بتوانند با تکيه بر اسنادی که در اين اثر ارائه خواهد شد ، به قضاوت نسبتا منطقی و عادلانه يی درباره تفاوت ها و تضادهای عميقی که بين اين نيروها وجود دارد ، بپردازند . در اين کتاب علاوه بر اسنادی که از روحانيت بر عليه شريعتی انتشار يافته است ، از مطالب و کتاب های گوناگون نيز استفاده گرديده است .

نگاهی سريع به سيمای يک آغازگر
در روز ۲۹ خرداد ماه سال ۱۳۵۶ خورشيدی ، يعنی ۲۰ سال پيش ، دکتر علی شريعتی ، اسلام شناس ، نويسنده ، محقق جامعه شناس و يکی از روشنفکران برجسته و مبارز سياسی دوران رژيم شاه ، در سن ۴۴ سالگی در لندن به طور مشکوکی چشم از جهان فروبست . تعقيب و فشارهای ساواک و زندان شاه ، فعاليت های ارزنده و آگاهی بخش او عليه رژيم استبدادی و ضد ملی و ضدمردمی شاه ، جای ترديدی برای دوستان و رهروان او باقی نگذاشته و نمی گذارد که مسئوليت شهادت وی مستقيما بر عهده رژيم آزادی ستيز و توتاليتر شاه می باشد .
دکترشريعتی تحصيلات خود را تا ليسانس در مشهد به پايان رساند و سپس به عنوان دانشجوی ممتاز راهی اروپا گرديد تا در معروف ترين دانشگاه غرب ـ سوربون ـ به تحصيل بپردازد . او پس از پنج سال اقامت و تحصيل در پاريس به اخذ درجه دکترا نائل گرديد . در فرانسه وی همچنان به فعاليت های سياسی ، اجتماعی و فرهنگی خويش ادامه داد و در همين رابطه با چهره های برجسته جامعه شناسی و تاريخ ، از جمله ژاک برک ، لويی ماسينيون و ژرژ گورويچ از نزديک آشنا شد . او همچنين طی سال های اقامت خود در اين کشور با نهضت های آزاديبخش ملی روابط بسيار نزديکی برقرار نمود ، که جبهه آزادی بخش الجزاير يکی از نمونه های مشخص آن می باشد . او نه تنها به حمايت از جنبش ضداستعماری الجزاير برخاست ، بلکه با چهره های معروف و شاخص آن از جمله فرانتس فانون (يکی از برجسته ترين تئوريسين های انقلاب الجزاير) و نيز خميستی (اولين وزير امور خارجه الجزاير مستقل) روابط دوستی برقرار کرد . و به حمايت های همه جانبه از جنبش خلق فلسطين عليه صهيونيسم ، جنبش خلق کنگو به رهبری پاتريس لومومبا و ديگر نهضت های رهايی بخش ملی در همه کشورهای تحت ستم پرداخت . وی در تشکل های دانشجويی و گروه های اپوزيسيون فعاليت های چشمگيری را عليـــه رژيم شاه سازماندهی کرد .

کویری تنها!
دکتر شريعتی در پايان تحصيلات خود ، از پاريس به تهران بازگشت و مدتی در بازداشت به سر برد و پس از آزادی از زندان، چندی را در دبيرستان های مشهد ، و سپس در دانشکده های کشاورزی و ادبيات اين شهر به تدريس مشغول گرديد . رژيم شاهی که تدريس وی را در دانشگاه به زيان خود ارزيابی می کرد ، وی را محترمانه از دانشگاه به اسم "بازنشستگی"! آن هم در سن سی و هفت سالگی! ، اخراج کرد . اما او که به سخنگوی برجسته نسل جوان و دانشجويان تبديل شده بود ، و می دانست که بايد و می تواند کاری کند ، مأيوس نشد و به دعوت گردانندگان حسينيه ارشاد در تهران ، پاسخ مثبت داد و به تهران رفت تا صدا و پيامش در فضای کشور پخش شود . حسينيه ارشاد ، و سخنرانی های او که در آن مکان اوج فعاليت ها و تلاش هايش به شمار می آيد ، از چنان جذابيت و نفوذی برخوردار شد ، که دانشجويان و جوانان را از نقاط مختلف به سوی خود جذب کرد . حسينيه ارشاد که پيش از او به گفته خودش جايگاه " روحانيت لوکس و اشرافيت لوس " بود ، و " محل تلاقی حاجی و ملا " (۱) با ورود او به صحنه ، از شيوخ پر مدعا و ارتجاعی يی چون مرتضی مطهری و همپالکی هايش تهی شد و حسينيه به " دارالهجره نسل انقلابی بيدار شده " و آزادانديشی تبديل شد ، که نه " زر " می توانست ، پيام او را به تطميع خود بخرد ، نه " زور " می توانست به تهديد خود بترساند و نه " تزوير " شوم آخوندی قادر بود او را به تکفير خود از راه بدر کند .
رژيم که با وجود آخوندهايی چون مرتضی مطهری و علی خامنه ای و.... خيالش از حسينيه ارشاد آسوده بود ، با رفتن آنها به هراس افتاد . استقبال دانشجويان از کلاس های درس اسلام شناسی که با بررسی مکاتب برجسته و جذاب روز ، چون مارکسيسم ، اگزيستانسياليسم و ... و بحث های داغ ايدئولوژيک و اجتماعی همراه بود ، زنگ خطر را برای رژيم استبدادی ـ که از هرگونه بحث و گفتگو در مسائل اجتماعی و ايدئولوژيک واهمه داشت ـ به صدا درآورد . چه ، شريعتی نه از اسلام "عالم" و "روحانی" ، که از اسلام "مجاهد" و "مبارز" سخن می گفت . او نه از اسلام خنثی و "بی طرف" ابوعلی ها ، که از اسلام "متعهد" و "مساوات طلب" ابوذرها و محرومان سخن می گفت .
به هر تقدير فعاليت های وی در حسينيه ارشاد ، طبقات حاکم را که به قول خودش " عبارتند از " طبقه زرمند ، طبقه زورمند و طبقه روحانی " ، را بر عليه او به تلاشی آشکار و متحدانه واداشت ؛ تا آنجا که کتاب هايش را حتی به خود شاه دادند تا بخواند! احمدرضا کريمی در دادگاه خود ، پس ازانقلاب درباره تعطيلی حسينيه ارشاد می گويد " حسينيه ارشاد را به اين دليل بستند که شاه خود پس از خواندن کتاب تشيع علوی و تشيع صفوی {که دکتر در آن از همدستی و هماهنگی شاه و شيخ به صراحت ياد می کند} مستقيما دستور بستن حسينيه ارشاد را صادر کرد . او اين موضوع را به نقل مهندس بازرگان ، که او از مهندس سالور و او هم از شريف امامی شنيده بوده است ، می گويد . " (۲) و به گفته دکترمهدی ممکن " دکترشريعتی در سال ۱۳۵۱ به درخواست آخوندهای شيراز در سفر شاه به استان فارس دستگير و زندانی شد . " (۳)


نگرش تاريخی به روحانيت
اصولا يکی از برجسته ترين مواضع و نظريات دکترشريعتی در شناخت تاريخی مذهب ـ با تکيه بر مبانی جامعه شناسی ـ افشای نقش ثابت منفی و هميشگی روحانيت در طول تاريخ بشری است. در چنين رابطه يی ، وی برای مذهب حق يا باطل ، خير و يا شر، تفاوتی قائل نمی شود . چرا که معتقد است که روحانيت در طول تاريخ ، عامل به انحراف کشاندن مذهب بوده است و تمامی اديان ـ اعم از حق يا باطل ـ توسط همين قشر يا طبقه اجتماعی ، مورد سوء استفاده قرار گرفته و در نتيجه از رسالت واقعی و راستين خويش ـ که توسط پيامبران بيان می شد ـ منحرف شده اند . در نتيجه وی در طول تاريخ بشری از آغاز تا کنون ، همواره سه طبقه را دست اندرکار چپاول ، غارت ، استحمار و استبداد می بيند :
" در تاريخ ، طبقات قدرتمند حاکم عبارتند از سه لايه ای که يک طبقه حاکم را می ساختند: طبقه زورمند ، طبقه زرمند و طبقه روحانی ، که هم قدرت سياسی و هم قدرت اقتصادی و هم ايمانی خلق را در دست خود داشتند ، و چه با هم همساز بودند و چه مخالف ، به هرحال سازش يا عدم سازش آنها بر سر حکومت بر خلق بوده است و نه برای خلق . " (۴) سه طبقه يی که همواره ثابت بوده و هستند ، و تنها وجه تمايزشان از يکديگر ـ در مسير تاريخی ـ شکل و شيوه متفاوت آنان است ؛ وگرنه نقشی که در جامعه ايفا می کنند همان است که اسلافشان در دوره های پيشين برعهده داشته اند . از نظر او جادوگر يک قبيله در مرحله بدوی همان رلی را بر عهده دارد که روحانی امروزی ، منها در دايره يی بسيار وسيع تر و با تفاوت هايی در شکل و فرم . چه ، نهايتا هدف يکی است : فريفتن توده ها و توجيه اعمال حاکم . کما اينکه يک فئودال نيز در مرحله فئوداليسم همان عملی را انجام می دهد ـ استثمار ـ که سرمايه دار در دوره بورژوازی و سرمايه داری ، اما با شکل و شيوه متفاوت با آن ، و متناسب با شرايط اجتماعی و تاريخی خاص خود .
شريعتی تأکيد می کند که هر پيامبری که ـ در طول تاريخ ـ به تبليغ و اجرای رسالت خويش همت گماشته است ، قبل از هر طبقه و جناحی ، روحانيون را تحريک نموده ، به خشم آورده و نتيجتا بر عليه خويش به جنگ برانگيخته است . از نظر وی ، روحانيت رسمی در تمام ادوار و مراحل تاريخی ، حامل ارتجاعی ترين و ضد انسانی ترين مواضع بر عليه رسولان و مصلحان اجتماعی بوده است : " ابراهيم می آيد بت شکنی می کند ، نوعی توحيد اجتماعی ـ انسانی را تبليغ می کند ، اما جانشينان وی "قارون" و "بلعم باعورا" و ... هستند . "موسی" در برابر "فرعون" ، "قارون" و "بلعم باعورا" به مبارزه برمی خيزد و پيروز می شود ، اما جانشينان او عبارتند از فرعون ها ، منتهی بنام پادشاهان "بنی اسرائيل" و ... تا "موشه دايان" ! همان "بلعم باعورا"ها ، منتها به نام "خاخام" ، "احبار" ، "فريسيان" و ...! سپس "عيسی" می آيد و با "فريسيان" می جنگد ، اما جانشينان او نيز همان "فريسيان" هستند بنام پاپ ، همان "سزار" است که اکنون لباس روحانی بر تن کرده است . "پيغمبر اسلام" نيز با همه اينها می جنگد ، و آنها شکست می خورند ، اما پس از چندی خليفه و جانشين خود او می شوند."(۵)
وی در اينگونه موارد تنها به تحليل ها و نظرات ذهنی و تئوريک ـ حتی منطقی ـ بسنده نمی کند ، بلکه با تکيه بر نمونه های عينی تاريخ ، به نشان دادن سمبل های اجتماعی هر دوره پرداخته ، نظريات خود را بر اساس واقعيات موجود و نمونه های مشخص هر مرحله يی از تاريخ ارائه می دهد :
" بدين معنی که "قيصر" و "کسری" عمامه "پيغمبر" بر سر گذاشتند و خليفه شدند ؛ کشيش ها ، احبار ، راهبان ، حکما و موبدان ، "ائمه" و "فقها"ی اسلام شدند و دستشان در دست همين "خليفه" ! و کارشان توجيه قدرت زر و زور . از همان اول هم همين روحانيت اسلام بود که فتوی می داد : ابوذر قصد آشوب دارد و آيه را بد معنی می کند ؛ حجر از دين خارج شده است ؛ حسين بن علی بر خلافت الهی خروج کرده است ؛ و شيخ خليفه در مسجد سبزوار حرف دنيا می زند ، به اصحاب اهانت می کند ، او را سلطان سعيد بايد بکشد ؛ سهروردی کافر است ، شمع آجينش کنيد. شهيد اول ، شهيد ثانی ، شهيد ثالث ، همه اينها که تن به حکومت اولوالامر نمی دهند ، رافضی اند ، مشرک اند ، عاصی بر حکم خدا و رسول اند ، قتل عام کنيد ... " (۶)
چنانکه مشاهده می شود ، وی به طور بسيار صريح و قاطعی بر نقش مخرب و منفی روحانيت در طول تاريخ تأکيد می نمايد . با همه اينها وی در مورد روحانيت در اسلام نيز نظر صريح و روشن خود را بيان می دارد و آن را در جاهای مختلفی تکرار می کند :
" اسلام واسطه ميان انسان و خدا را از ميان برد و برای اولين بار ايجاد ارتباط مستقيمی را ميان اين دو قطب اعلام کرد و بنابراين سازمان رسمی روحانيت در اسلام نيست . مناصب مختلف روحانی در اين دين رسميت ندارد و قبول ايمان و اعمال عبادی افراد موکول به نظارت و ميانگينی مقامات رسمی خاصی نيست . " (۷) و در جاهای ديگری می افزايد : " در اسلام ما روحانی نداريم ، اين اصطلاح مسيحی است و متأخر" ... " من اساسا اصطلاح "روحانيت" را يک اصطلاح شيعی و اسلامی نمی دانم و معتقدم اين اصطلاح اخيرا از مسيحيت گرفته شده و در متون اسلامی ما چنين کلمه ای بدين معنی نيامده . " (۸) چنانکه از نظريات کلی و اساسی شريعتی بر می آيد ، وی اساسا به طبقه يی تحت عنوان و مشخصات خاص روحانی و روحانيت اعتقادی ندارد ، و به طور مکرر بر نقش منفی روحانيت و همگامی و هماهنگی آن با دو طبقه ديگر تأکيد می کند و در هر فرصتی به اين سه جناح می تازد و آنان را شديدا مورد نکوهش قرار می دهد ، و حتی آنقدر به اين موضوع اهميت می دهد که در فرم نيز تحت عناوين مختلفی تکرار می کند : " زر ، زور و تزوير" ، "تيغ ، طلا و تسبيح" ، "دين ، سياست و اقتصاد" ، "استبداد ، استثمار و استحمار"، "قصر ، دکان و معبد" و ... او علاوه بر چنين سمبل هايی که جنبه ادبی و مادی دارند ، به سمبل های ديگری نيز اشاره می کند : "فرعون ، قارون و بلعم باعورا" که سمبل انسانی ـ تاريخی هستند ، ملأ ، مترف و راهب" ، "زرمند ، زورمند و روحانی" که سمبل های اجتماعی و طبقاتی می باشند ، "گرگ ، روباه و موش" به عنوان نمونه های حيوانی ، و "ژاندارم ، آخوند و خان" که نمونه های شهری ـ روستايی می باشند ، و نمونه های بسيار ديگری از اين دست .

روحانيت معاصر
همچنانکه پيش از اين نيز ذکر شد ، وی در سراسر آثار و نوشته های خود بر نقش مخرب ، ارتجاعی و ضدمردمی روحانيت تأکيد می ورزد و هيچگاه از اين نظر خود عدول نمی کند . اين موضوع، در آثار و نوشته های ديگر متفکران و مصلحان اجتماعی يا طرح نشده است و يا خيلی کم مورد توجه قرار گرفته است ، در صورتی که شريعتی با آن به شکل علمی و جامعه شناسانه برخورد می کند و در عين حال از نقش تاريخی آنان نيز ـ همانگونه که پيش تر از اين شرح داده شد ـ غافل نمی ماند . اما با اين حال گاهی ديده می شود که وی با توجه به شرايط و نيازهای اجتماعی از روحانيت معاصر تجليل هايی نيز به عمل می آورد ، در حالی که اين تعريف و تمجيدها در برابر مخالفت ها و حملات وی بسيار ناچيز هستند و به هيچ وجه قابل قياس با مخالفت های وی نمی باشند . از سوی ديگر ، اين تأييدها که زياد هم نيستند ، محصول دوره های خاصی از فعاليت های وی است و عموما مربوط به سال های قبل از فعاليت در حسينيه ارشاد تا آغاز حضور وی در آنجا می باشد . به علاوه ، وی در اينگونه موارد ، خود به تصحيح و تعديل اين گفته ها نيز می پرداخت . برای نمونه ، وی که در مواردی با اشاره به اينکه "زيرقراردادهای استعماری امضای آخوند از نجف برگشته نيست " (۹) ، به دفاع از آنان برمی خاست ، بعدها ضمن رد گفته فوق به معنای تأييد آنان ، به آن معنای کاملا متفاوت و متضادی بخشيد و نشان داد که از آن جمله منظور ديگری داشته است و ملايان نبايد آن را مورد سوء استفاده قرار دهند ؛ چه ، هنگامی می توان به اين واقعيت تکيه کرد که در پروسه عمل ، ارتجاع خود را نشان بدهد. يعنی در واقع پس از ديدن آب ، می توان به شناگر بودن ! کسی پی برد ! به همين دليل نيز او جمله فوق را به شرح زير تکميل کرد :
" کسی که نه اوضاع و احوال زمان به او کاری دارد و نه او کاری به اوضاع و احوال زمان ، و عده ای زندگيش را تأمين می کنند و او هم کارش اين است که پاک بماند ، چه تقوايی؟! بايد در معرض آزمايشی قرار بگيرد و خود را حفظ کند تا متقی باشد؛ آيا اينکه می بينيم امضای "باباکوهی" در زير هيچيک از قراردادهای استعماری با انگليس ها نيست ، علامت اينست که وی مرد وطن فروش نبوده و تقوی داشته؟ " (۱۰) يا وی که در جای ديگری می نويسد " برای ما که هميشه چشم انتظار روحانيت بوديم و هستيم تا برای اسلام کاری بکند " و يا اينکه " پيشاپيش هر نهضت ضد استعماری و هر جنبش انقلابی و مترقی چهره يک يا چند آخوند را در اين قرن می بينيم . از سيدجمال بگير و ميرزا حسن شيرازی و بشمار تا مشروطه و ... " (۱۱) بعدها به صراحت صلاحيت و کارآيی آنها را مورد ترديد و نفی قرار داد و گفت : " از روحانيت چشم داشتن نوعی ساده لوحی است که ويژه مقلدان عوام است و مريدان بازاری و اگر آبی نمی آرند ، کوزه ای نشکنند بايد سپاسگزارشان بود . " (۱۲)

شریعتی و آخوند مرتضی مطهری
موارد فوق نشان می دهد که وی به تدريج و در پروسه عمل به اينکه نبايد از روحانيت چشم انتظاری داشت پی می برد ، که خود اين موضوع از دو مسئله ناشی می شود : يکی تکامل فکری وی ، که هر روز مذهب را از مدار پوياتر و مترقی تری از برداشت های پيشين خويش می ديد و دوم اينکه با گذشت زمان و مشاهده عملی موضعگيری های روحانيون به پستی و بيشرمی آنان بيشتر پی می برد . کما اينکه خود در اين باره چنين می نويسد :
" من با اينکه در محيط مذهبی بوده ام و از بچگی در کار مذهب، و با مذهبی ها بزرگ شده ام ، معذالک وضع طوری بوده که با آخوندها و محيط مخصوص آنها همسايه بوديم و نه همخانه ، و از دور با آنها تماس داشتيم . و حال که مستقيما در برابرشان قرار گرفته ام و آنها را بی ريا و بی لباس می بينم و از شدت ماديگری و خودخواهی و دروغپردازی و بی رحمی و بی عاطفه ای و بی شعوری و جعالی و حاضرشدنشان به هر کاری و هر خيانتی و همدستی با هرکسی و هر جايی که منافع شخصی و يا صنفی شان ايجاب می کند آگاه شده ام و هر روز قيافه موحش ترشان نمودارتر می شود "... (۱۳) همين جملات به خوبی نشان می دهد که معلم شهيد در جريان عمل اجتماعی ، هر روز بيشتر از پيش به نقش منفی و خيانتکارانه آنها پی می برد ، و در نتيجه بيشتر از آنان فاصله می گرفت و مرزبندی خود را با آنان آشکارتر و روشن تر به نمايش می گذاشت . تاريخ نوشته ها و سخنرانی های وی نيز همين موضوع را مورد تأييد قرار می دهد که وی هر چه در راه خود پيش تر می رفت ، با روحانيت برخورد قاطع تری می کرد و حتی سعی داشت تا گفته های بعضا تأييد آميز خود را که ناشی از شرايط اجتماعی ـ فرهنگی و سنتی جامعه ايران بود ، همانطور که نمونه هايی از آنها را پيش از اين ذکر کرديم ،مورد بازبينی و حک و اصلاح قرار دهد . بالاتر از همه اينها ، وی با روشن بينی و دقت نظر خارق العاده يی ، نه تنها مبانی فکری و برداشت های ارتجاعی آنان را از اسلام مورد انتقاد شديد قرار داد ، بلکه با اشاره به بينش استبدادگرايانه و قدرت پرستانه آنها ، در مورد حکومتی که آنان می توانند ايجاد کنند به جامعه هشدار داد و گفت که " استبداد روحانی ، سنگين ترين و زيان آورترين انواع استبدادها در تاريخ بشر است . " (۱۴) و نيز به صراحت اين حقيقت را مورد تاکيد قرارداد که " وقتی زور ردای تقوا به تن می کند ، بزرگ ترين فاجعه به بار می آيد . و مگر نه تاريخ هميشه شاهد بوده است که همواره اين ردا را از قصرها به معبدها می برده اند؟ " (۱۵)
" از روحانيت چشم داشتن نوعی ساده لوحی است که ويژه مقلدان عوام است و مريدان بازاری و اگر آبی نمی آرند ، کوزه ای نشکنند بايد سپاسگزارشان بود . "

وی با آگاهی به اينکه " متوليان رسمی مذهب ، بر خلاف متفکران و دانشمندان و صاحبنظران غيرمذهبی ، مخالف خود را مخالف خدا و دين خدا تلقی می کنند و خود را نماينده خدا و صاحب امتياز رسمی از جانب خدا! و اين است که اختلاف فکری يا علمی فردی با اين تيپ ها به زودی تبديل به جهاد مقدس ميان کفر و دين و شيطان و الله و نجس و پاک و ظلمت و نور می شود! و در اين صورت ، هر وسيله ای برای کوبيدن باطل و غلبه حق مجاز است ، حتی توطئه های ناجوانمردانه و جعل و دروغ و پرونده سازی و پاپوش دوزی " (۱۶) ، به درستی نسبت به حکومت مذهبی هشدار داد و چنان آن را ترسيم کرد که گويی خود شاهد حکومت پس از انقلاب در ايران آخوندزده بوده است :
" حکومت مذهبی رژيمی است که در آن به جای رجال سياسی ، رجال مذهبی (روحانی) مقامات سياسی و دولتی را اشغال می کنند و به عبارت ديگر حکومت مذهبی يعنی حکومت روحانيون بر ملت. آثار طبيعی چنين حکومتی يکی استبداد است ، زيرا روحانی خود را جانشين خدا و مجری اوامر او در زمين می داند و در چنين صورتی مردم حق اظهار نظر و انتقاد و مخالفت با او را ندارند . يک زعيم روحانی خود را بخودی خود زعيم ميداند ، به اعتبار اينکه روحانی است و عالم دين ، نه به اعتبار رأی و نظر و تصويب جمهور مردم ؛ بنابراين يک حاکم غير مسئول است و اين مادر استبداد و ديکتاتوری فردی است و چون خود را سايه و نماينده خدا می داند ، بر جان و مال و ناموس همه مسلط است و در هيچ گونه ستم و تجاوزی ترديد به خود راه نمی دهد بلکه رضای خدا را در آن می پندارد . گذشته از آن ، برای مخالف ، برای پيروان مذاهب ديگر ، حتی حق حيات نيز قائل نيست . آنها را مغضوب خدا ، گمراه ، نجس و دشمن راه دين و حق می شمارد و هرگونه ظلمی را نسبت به آنان عدل خدايی تلقی می کند . " (۱۷)
وی حتی در يکی از آخرين مطالب خود ـ تخصص ـ که به تحليل مفصل وضع روحانيت کنونی می پردازد ، آنان را ، هم از جنبه طبقاتی و اجتماعی ، و هم سياسی ، کاملا منفی ارزيابی کرده و رد می کند و حتی اميدواری وی به اينکه اسلام بتواند برای مردم کاری بکند ، در اين است که از انحصار روحانيت خارج شده باشد. از جنبه طبقاتی و اجتماعی آنها را کاملا دست راستی می داند و حتی ـ به دليل حاکميت اين طرز تفکر ارتجاعی بر همه آنها ـ طلبه گرسنه را هم حامی سرمايه دار می بيند! چه ، به هر حال در عقيده آنان ، نفس مالکيت فردی مقدس است! وی سپس در مبحثی تحت عنوان "اقتصاد" ، به همبستگی و همدستی و همداستانی آنان با فئودال ها و خان ها اشاره می کند و از جمله رابطه يی را که بعدها در دوره بورژوازی با حاجی و بازار پيدا می کنند ، مورد حمله قرار داده و نشان می دهد که چگونه طبق شرايط اجتماعی و تاريخی از خان می برند و به حاجی پيوند می خورند! (۱۸)
به هر حال و در مجموع ، وی به روشنی و آگاهانه دريافته بود ـ برخلاف بسياری از روشنفکران حتی غير مذهبی ـ کسی چون خمينی و حتی فراتر از او ، کسانی چون سيد جمال ، ميرزای شيرازی ، طباطبايی ، بهبهانی ، ثقه الاسلام ، مدرس ، ميرزاکوچک خان ، خيابانی و حتی طالقانی ، قيام و اعتراضشان ، بيشتر از مسئوليت دينی شان نشأت می گرفته است تا انقلابی و مترقی بودنشان ؛ چه ، " با همه عمق و عظمت و تأثيری که گاه کارشان پيدا می کرده ، و نهضتی را که آغاز می کرده اند ، يک نهضت دينی به شمار می رفته است ، هرگز با يک جهان بينی نوين اسلامی و اصلاح فکری و مکتب خاص ايدئولوژيک همراه نبوده است تا آنان را از ديگر مکتب های فکری رايج ممتاز سازد ، و غالبا نموداری از هوشياری سياسی رهبر و دليری و ايمان و تقوای او بوده و نه نماينده يک مکتب فکری نوين . اينست که ما نهضتهای سياسی اسلامی بسيار داريم ، اما نهضت فکری جديدی نداشته ايم . " (۱۹) يعنی در حقيقت حرکت آنان بر زمينه سنتی موجود و با بينش موجود مذهبی جريان داشته است . و موضع شريعتی درباره مذهب سنتی و اساسا ديدگاه روحانيت ـ که آن را به طور کامل رد می کند ـ کاملا مشخص ، واضح و آشکار است. در نتيجه هيچکدام از اين شخصيت ها ـ عليرغم تفاوت های فکری ـ همچنانکه ديديم ، نمی توانند چندان مورد تأييد شريعتی قرار بگيرند . زيرا از نظر شريعتی ، تفکر سنتی و رسمی مذهبی ، به منزله ارتجاع و واپسگرايی در تماميت آن مردود و مطرود است .
به هر حال ، در تحليل نهايی وی معتقد است که : " آنان {روحانيون} نيز همچون سياستمداران ، در يک نظام شکل گرفته منجمد ، از عناصر محافظه کار و "دم و دستگاه دار" هستند و نه می توانند و نه می خواهند و نه می فهمند . بنابر اين آنان نمی توانند آغاز کننده يک انقلاب مردمی باشند . بايد مردم را بيدار کرد و برانگيخت و يک حرکت انقلابی را از متن ناس شروع کرد . و در اين حرکت است که از ميان روحانيت ، عناصر هوشيار و پارسا و شايسته بدان خواهند پيوست و بافت ارتجاعی همراه با عناصر منحط و مرتجع ، رفته رفته عقب خواهند افتاد و محو خواهند شد . " (۲۰)
از همان اول هم همين روحانيت اسلام بود که فتوی می داد : ابوذر قصد آشوب دارد و آيه را بد معنی می کند ؛ حجر از دين خارج شده است ؛ حسين بن علی بر خلافت الهی خروج کرده است ؛ و شيخ خليفه در مسجد سبزوار حرف دنيا می زند ، به اصحاب اهانت می کند ، او را سلطان سعيد بايد بکشد ؛ سهروردی کافر است ، شمع آجينش کنيد.
چنانکه می بينيم ، موضعگيری های متقابل روحانيت و شريعتی از يک سوی بيانگر اين حقيقت است که تلاش ارتجاع برای نزديکی به او ، با توسل به دروغ هايی از اين قبيل که " شريعتی برخلاف آنچه گفته می شود درباره او و هنوز هم عده ای خيال می کنند ، نه فقط ضد روحانی نبود ، بلکه عميقا مؤمن و معتقد به رسالت روحانيت بود " (علی خامنه ای ، مندرج در روزنامه کيهان ، ۲۹ خرداد ۱۳۶۷) ، تا چه اندازه مضحک ، کودکانه و ابلهانه می باشد و از سوی ديگر اين موضوع را که همه ملايان ـ چه سنتی و چه متجدد! ـ عمق خطر نفوذ و پيشروی انديشه شريعتی را به درستی درک و دريافت کرده بودند و می کنند ، آشکار می سازد .
ارتجاع ستيزی او ، و نفی فرهنگ منجمد و ايستای آخونديستی و ارتجاعی ، و تهاجمات بی سابقه عليه فريب و استحمار مذهبی که روحانيت سمبل آن به شمار می رفت ، به تضادهای وی با روحانيت روز به روز بيشتر دامن می زد . اين تـضادها به حدی بود که مرتضی مطهری ـ که از سوی حتی برخی از روشنفکران غيرمذهبی! نيز به لقب متفکر! بودن و آزادانديش بودن متهم! شده است ـ را نيز واداشت به طور خصمانه و بی شرمانه يی عليه او به فعاليت بپردازد . او که در آغاز فعاليت های شريعتی در سال ۴۷ در نامه يی به او نوشت " برادر عزيز دانشمندم جناب آقای دکترعلی شريعتی ، قلب خود شما گواه است که تا چه اندازه به شما ارادت می ورزم و به آينده شما از نظر روشن کردن نسل جوان به حقايق اسلامی اميدوارم . خداوند امثال شما را فراوان فرمايد " ، در سال های بعد و به ويژه پس از شهادت شريعتی ، در نامه يی که به امامش روح الله خمينی نوشت ، از ارتجاعی ترين آخوندها نيز در مخالفت با آزادانديشی و اجتهاد مترقی شيعی ، پيشی گرفت و ضعف و ناتوانی خود را در غياب شريعتی چنين نشان داد و گفت : " اخيرا می بينيم گروهی که عقيده و علاقه درستی به اسلام ندارند و گرايشهای انحرافی دارند با دسته بنديهای وسيعی در صدد اين هستند که از او بتی بسازند که هيچ مقام روحانی جرأت اظهار نظر در گفته های او را نداشته باشد . ... عجبا ! می خواهند با انديشه هايی که چکيده افکار ماسينيون مستشار وزارت مستعمرات فرانسه در شمال آفريقا و سرپرست مبلغان مسيحی در مصر و افکار گورويچ يهودی ماترياليست و انديشه های ژان پل سارتر اگزيستانسياليست ضد خدا و عقايد دورکهايم جامعه شناس ضد مذهب است ، اسلام نوين بسازند ، ... کوچکترين گناه اين مرد بدنام کردن روحانيت است . او همکاری روحانيت با دستگاههای ظلم و زور عليه توده مردم را به صورت يک اصل کلی اجتماعی درآورد ، مدعی شد که ملک و مالک ملا و به تعبير ديگر تيغ و طلا و تسبيح هميشه در کنار هم بوده و يک مقصد داشته اند . ... نتيجه اش اين شده که جوان امروز به اهل علم به چشم بدتری از افسران امنيتی نگاه می کند و خدا می داند که اگر خداوند از باب " و يمکرون و يمکرالله والله خيرالماکرين " در کمين او نبود او در مأموريت خارجش چه بر سر روحانيت و اسلام می آورد . "... وی در اين نامه نه تنها به ديدگاه ها و نظريات شريعتی از موضع ارتجاعی حمله کرد ، بلکه از امام مرتجع خويش تقاضای جلوگيری از انتشار و پخش آثار او را نيز نمود ، تا نخستين سانسورچی رژيمی باشد که يک سال بعد، با غصب تمامی دست آوردهای انقلاب ، حتی آزادی های قبل از انقلاب را نيز از مردم محروم و به جان آمده ميهنمانمان بگيرد : "يادآوری فرماييد که قبل از انجام اصلاحات وسيله آقای حکيمی يا گروهی که خودتان تعيين می فرماييد از نشر آثارش جلوگيری شود... "


سخن پايانی
شريعتی به درستی به " استخراج و تصفيه منابع فرهنگی " معتقد بود و تمامی توش و توان خود را به کار گرفت تا فرهنگ و عقيده يی را که طی ساليان طولانی توسط صاحبان زر و زور و تزوير و يا به بيانی ديگر تيغ و طلا و تسبيح ، مسخ شده و به ضد حقيقت راستينش تبديل شده بود ، به شکل انقلابی و تحول بخش نخستين آن درآورد ؛ و درست به همين دليل هم بود که با توجه به نيازهای انسان امروز و رسالت مذهب ، فرمول جاودانه و رهايی بخش خود را در پاسخ به اين پرسش که زندگی چيست؟ به بهترين شکل ممکن طرح کرد: " نان ، آزادی ، فرهنگ ، ايمان و دوست داشتن " ، و در همين رابطه بود که با ايمانی راسخ و عزمی استوار ، مثلث "عرفان ، برابری ، آزادی" را پاسخگوی اين نيازهای انسان دانست و آن را همچون آتش اهورايی پرومته به رنجبران و محرومان ، و نسل جوان عاصی بر مثلث شوم "زر و زور و تزوير" ، آنچنان که پرومته آتش آگاهی را به انسان ها هديه کرد، ارمغانی داد .
او به خوبی می دانست و آگاه بود که " قدرتمندانی که بر سرنوشت توده ها مسلط بوده اند ، همواره از سياسی شدن توده ها وحشت داشته اند . " (۲۱) و به همين دليل هم معتقد بود که "مبارزه سياسی ، نه تنها به معنای اعم ، تجلی عالی ترين استعداد اجتماعی انسان است ، بلکه برای روشنفکر کار سازنده و خودساز نيز هست . مبارزه اجتماعی بزرگترين عامل خودآگاهی روشنفکر به شمار می آيد . روشنفکری که در پشت ميز مطالعه و محاط در انبوهی از کتاب و يا در مبادله ذهنی ميان دوستان و هم صنفان خويش ، خود را يک انقلابی مردمی می شمارد و راه حل ها را از ميان الفاظ و فرضيه ها و متون ايدئولوگ ها برمی گزيند ، تنها در کوره آزمايش عمل سياسی است که می تواند هم انديشه های خود را تصحيح کند و هم از بيماری لفاظی شفا يابد و هم خويشتن را بيازمايد . " (۲۲) و هم او بود که با توجه به اينکه "استبداد روحانی" ، سنگين ترين و زيان آورترين انواع استبدادها در تاريخ بشر است " (۲۳) ، به حاکميت رسيدن ارتجاع مذهبی را همواره هشدار می داد .
آری او راهی را برگزيد که که نه روشنفکر به اصطلاح "مدرن" و "مترقی" و "مارکسيست" تحملش می کرد ، نه "مذهبی" سنتی موروثی و ظاهرا "متجدد" ، و نه آخونديسم مرتجع و هزارساله يی که هيچ تفکر و اجتهاد جديد را بر نمی تافت . و بی جهت نيست که هنوز ، هم "روشنفکر" "مارکسيست " "چپ نما" او را به انواع و اقسام برچسب ها متهم می کند ، هم "مذهبی" سنتی موروثی ظاهرا "متجدد" او را و ايدئولوژی گرايی او را به نقد ! می کشد و بر کرسی اتهام می نشاند و هم آخونديسم مرتجع و قرون وسطايی ، همچنان به پخش رديه ها و فتواهای آخوندهايی با القاب شرک آلود و تازه ساز چون "آيت الله" و "حجت الاسلام"، از سيد ابوالقاسم خويی ها بگير تا شريعتمداری ، ميلانی ، گلپايگانی ، خمينی ... ، و تا "آيت الله" های تازه به دوران رسيده يی چون سيد حميد روحانی و فاکر و ... مشغول است .

منابع و توضيحات:
۱) م . آ ۳۴ (چاپ خارج) ، ص ۱۶۹
۲) فياض ، علی ، ميعاد با شريعتی ، چاپ سوئد ، ص ۱۰۰
۳) نشريه نقطه ، شماره ۴ و ۵ ، زمستان ـ بهار ۷۴/۷۵ ، ص
۶۵۴) م .آ. ۱۹ ، ص
۱۲۸۵) م . آ. ۲۶ ، ص ۲۵۰ـ۲۵۲
۶) م . آ. ۲۶ ، ص ۲۵۲
۷) م . آ. ۳۰ ، ص ۳۲
۸) م . آ. ۱۶ ، ص ۶۸ _ م . آ. ۲۲ ، صفحات ۱۹۷ ، ۱۹۸ و ۳۱۳
۹) م . آ. ۲۲ ، ص ۳۲.ـ۳۲۱
۱۰) م . آ. ۱۵ ، ص ۱۳۲
۱۱) م . آ ۳۴ (چاپ خارج) ص ۲۱۵ _ م . آ. ۲۲ ، ص ۳۲۰ و ۳۲۱
۱۲) م . آ. ۱ ، ص ۲۱۴
۱۳) م . آ. ۳۴ (چاپ خارج) ، ص ۲۱ و
۲۲۱۴) م . آ. ۴ ، ص
۲۶۳۱۵) م . آ. ۱۹ ، ص
۴۹۱۶) م . آ. ۱۹ ، ص ۸
۱۷) م . آ. ۲۲ ، ص
۱۹۷۱۸) رجوع شود به م . آ. ۱۰ ، مبحث تخصص
۱۹) م . آ. ۲۷ ، ص ۲۴۴ و ۲۴۵
۲۰) م . آ. ۲۷ ، ص
۲۴۴۲۱) م . آ . ۲ ، ص ۱۷۳
۲۲) م . آ. ۲ ، ص ۱۷۴ و ۱۷۵
۲۳) م . آ. ۴ ، ص ۲۶۳

نوشته شده توسط علی فیاض  | لینک ثابت |

تا نشان سم اسبت گم کنند

ترکمانا نعل را وارونه زن!

سخنی چند با سید ابراهیم نبوی

 

توضیحی کوتاه

اخیرا دو مطلب از سید ابراهیم نبوی در سایت گویانیوز درج گردید که البته واکنش هایی چند نیز برانگیخت. مطلب نخستین نامبرده جملاتی دستچین شده – چیزی حدود 2 صفحه - از مجموعه بیست هزار صفحه یی آثار شریعتی است که بدون هیچ تحلیلی آورده است. اما در مطلب دوم سید ابراهیم به سیم آخر زده و هر آنچه دل تنگش خواسته گفته است! راستش بنا به دلایلی که در پایان این مطلب خواهید دانست، علاقه یی به - به اصطلاح عامیانه – دهن به دهن شدن با ایشان را نداشتم. اما نامه های برخی از دوستان آشنا و نا آشنا و اینکه نمی خواهی پاسخی بدهی، علیرغم اینکه دو پاسخ مناسب هم در همان سایت درج گردید، مرا به توضیحاتی چند پیرامون گفته های سید ابراهیم نبوی ترغیب نمود.

این توضیح را نیز بدهم که از آن جایی که سید ابراهیم نبوی طنز نویس است، و از آن جایی که نوشته اش بیشتر از آن که "نقد"ی جدی بر شریعتی باشد، برون ریختن احساس نفرت و عقده هایی است که از گذشته خویش با خود حمل می کند، - و البته در مواردی به طنز هم بی شباهت نیست - من نیز نوشته اش را از همان دریچه طنز خوانده ام و پاسخی نوشته ام؛ و گرنه اگر حرفی جدی و منطقی بود، من نیز با صدها سند و دلیل از آثار شریعتی به فتوایش پاسخ می گفتم. ایشان چنان با خشم و نفرت به شریعتی تاخته اند که هرکسی که وی را نشناسد، تصور خواهد کرد که او مادر زاد ضد انقلاب، ضد روحانیت و ضد رژیم به دنیا آمده است. و این همه آیا به راستی به جوک نمی ماند؟

 

۱

الجزایری ها ضرب المثل بسیار عمیق و پر معنایی دارند. این ضرب المثل که گفتگویی است بین پدری با فرزندش، با زبانی ساده مشکلاتی را که اپورتونیست ها – فرصت طلب ها– با آنها درگیر هستند، نشان می دهد:

پسر: پدرجان بیایید ما هم خلعت شریفان به تن کنیم!

پدر: پسرم به خود بستن عنوان شریف، کار مشکلی نیست. اما باید کمی صبر کرد تا آنها که ما را می شناسند، سر بر زمین بگذارند!

حالا حکایت ما و سید ابراهیم نبوی است. او تصور می کند که به شهر کوران رسیده است و حالا فقط باید عصایی به دست گیرد و عینکی تیره بر چشم زند تا همه او را همانند خود بدانند! با همین انگیزه بسیار ناشیانه، شتاب آلود و صد البته قهرمانانه شریعتی را تخته نشان خود نموده است، که در عین حال که بسیار ناشیانه دست به چنین کاری زده است، انگیزه یی آگاهانه و سیاستمدارانه داشته است!

ایشان که ظاهرا طنز نویس هستد، در نخستین مطلب خود که جملاتی از آثار شریعتی را دستچین نموده است، با توضیحی کوتاه که اگر خوب نشدید چند بار بخوانید و پاکنویس کنید و ... به مزه پراکنی های رایج خود دست زده است، تا مطلبش کمی به طنز هم نزدیک شود. و صد البته در مطلب دومش از "نقد" شریعتی هم سخن به میان آورده است.

نقد، بررسی و ارزیابی کارنامه دیگران، در بازار مکاره یی که ایجاد شده است، به همه چیز شبیه است به جز "نقد" به معنای واقعی کلمه. چرا که اینک هر بچه طلبه یی با آوردن چند جمله از یک کتاب مدعی می شود که تمامی افکار نویسنده را کشف و تقد کرده است. و این کاری است که نقد امروز را بسیار عامیانه و آسان نموده است.  اینک به سادگی می توان، متن را خارج از زمان و مکان، بسیار رندانه و حقه بازانه به تفسیر نشست. به سادگی هر چه تمام تر می توان جمله و یا جملاتی را از یک متن مرتبط با زمان و مکان خاص، برجسته نمود و آن را تحت عنوان جوهره و جان کلام صاحب متن به خورد دیگران داد. و با بهره گیری از چنین استناداتی به سادگی هر چه تمام تر، صاحب یک متن معرفتی و جامعه شناختی و یا اعتقادی را، آنچنان که خود می خواهیم –  نه آنچنان که واقعا هست – به تفسیر بنشینیم و در دادگاه خودساخته بدون حضور متهم و وکیل مدافع، وی را تبرئه و یا محکوم نماییم.

نیازی به توضیح نیست که اینگونه "نقد"ها، و ارزیابی هایی از این دست که فراتر از زمان و مکان – که دو عنصر عمده و اصلی شکل دهنده تفکر، موضوع و تئوری هستند- به موضوع و سوژه مورد نظر خود می پردازند، نه تنها به اشاعه فرهنگ نقد، تحقیق، روشنگری و دروغ زدایی کمکی نمی کنند، بلکه خود مشکلی بر مشکلات می افزایند.

و حالا آقای سید ابراهیم نبوی، اندیشه های شریعتی را برای نشان دادن اینکه همه بدبختی های سیاسی کنونی کشور ما از آنجا سرچشمه می گیرد، دستچین کرده است. حالا اینکه اگر کسی صدها جمله از شریعتی، درست  برخلاف آورده های سید ابراهیم نیوی بیاورد، ایشان چه خواهند گفت؟ مشکلی است که خود باید پاسخگوی آن باشند!

* * *

"نقد"، بررسی و بازخوانی دیدگاه های دکترشریعتی، نه موضوع تازه یی است و نه امری عجیب و غریب. شریعنی تا کنون از سوی سه جریان فرهنگی - سیاسی متفاوت مورد نقد و بررسی قرار گرفته است؛

  1. برخی از روشنفکران "چپ"، لاییک و ضدمذهبی
  2. روحانیت و دستگاه های سنتی مذهبی
  3. طرفداران سلطنت پهلوی

که البته این هر سه گروه نیز نمایندگان خاص خود را داشته و دارند و هر کدام به فراخور میزان شعور، آگاهی، انصاف و قدرت تحلیل علمی و منطقی، به نقد، و یا نفی وی پرداخته اند. برخی از این منتقدین با نقدهای علمی، منطقی و منصفانه خود، تناقضات موجود را که در هر دستگاه فکری می تواند یافت شود، طرح کرده و به ارتقا دانش و آگاهی سیاسی مردم خویش کمک نموده اند. برخی دیگر اما، با خمیرمایه هایی از تحریف، وارونه سازی، و اتهام زنی، عرض خود برده اند و زحمت دیگران داشته اند!

اینک اما جریان دیگری نیز به صف مخالفان و منتقدان شریعتی پیوسته است که در نوع خود بسیار جالب توجه می باشند. اینها حزب اللهی ها و بریده های رژیم هستند که نه از موضع مذهبی و ارتجاعی، که از موضعی غیر مذهبی و بعضا ضدمذهبی وارد میدان شده اند! و استدلال های اینان نیز در نوع خود بسیار خواندنی و شنیدنی است!

سید ابراهیم نبوی که تا پیش از این در شهر زیبای شیراز، در سال های نخستین دهه 60 با دسته های چماقدار حزب اللهی، عربده کشان مجاهد و مبارز جستجو می نمود تا حسابش را برسد، و بعدها هم با باندهای کارگزار سازندگی و سپس دار و دسته به اصطلاح اصلاح طلب خاتمی، حشر و نشر داشت، همانند تعدادی دیگر از بریده های رژیم راهی دیار غربت شد تا فرصت طلبانه سر از اردوگاه "اپوزیسیون" در آورند و ... در این راه بسیار آگاهانه جریاناتی را مورد تاخت و تاز قرار می دهند تا خود را از مخالفین برجسته تمامیت خواهی، رادیکالیسم سیاسی و "گروهک های تروریست" جا بزنند.

ایشان در متنی که به همه چیز شبیه است به جز متن، جملاتی را از کتاب های شریعتی به طور گزینشی انتخاب کرده اند که عجله ایشان را در رسیدن به موقعیت مخالفت با اسلام و رژیم نشان می دهد تا در خارج از کشور نیز جای پایی برای خود پیدا کند. و البته با این کار،  با یک تیر دو نشان زده است؛

نخست سمبل روشنفکران مذهبی را نشانه رفته است تا نشان دهد که حتی با اسلام در مترقی ترین و روشنفکرترین چهره آن مخالف است و هم اینکه از پرداختن به نقش امام پیشین خود، روح الله خمینی در آفرینش فجایع سیاسی طفره رود و هم اپورتونیست مآبانه خود را با جو ضدمذهبی خارج همراه کرده تا کسی از ایشان نپرسد که شما کیستید، چکاره یید و چه می کنید؟! به زبان عوام دستتان را پیش آورده اند که پس نیفتند!

و شوربختانه این هم از بیچارگی های بخشی از جریانات مدعی اپوزیسیون است که کسانی که نردبان خمینی و رفسنجانی و شرکا شدند و هنوز هم به دشمنی خود با گروه ها و احزاب سیاسی مخالف رژیم آخوندی افتخار می کنند، باید اینچنین سینه سپر کرده و خود را قهرمانان رهایی مردم جا بزنند و تازه منتظر دریافت نشان افتخار و لیاقت نیز باشند!

حالا که خیلی ها عجله دارند از گذشته خویش انتقام بگیرند تا از کاروان پیشتاز عقب نمانند و در این رهگذر نیز آتقدر منصف نیستند که از خود و نقش خود و گذشته زشت خویش سخن بگویند، و آنقدر نیز ترسو هستند که حاضر نیستند از چگونه گی انتخاب خویش در راهی که برگزیده بودند، سخن بگویند، و هنگامی که دروغ و ریا حد و مرزی نمی شناسد، پس چه بهتر که وقیحانه سخن بگوییم و به جای پاسخگویی به اعمال مشعشعانه خویش به هر وسیله یی تمسک بجوییم تا خود را تطهیر نماییم.

تا کنون بسیاری با چنین انگیزه هایی دیگران را مورد تاخت و تاز قرار داده اند. بسیارانی که آنها نیز گذشته زیبایی نداشته اند. اما به گمانم کارنامه سیاسی این یکی از همه آنان آلوده تر باشد. به ویژه اینکه جنوبی های ایران، فعالیت های مشعشعانه ایشان به نفع خمینی و رفسنجانی و تهاجمات به مراکز فرهنگی مخالف با رژیم نکبت و جنایت آخوندی در شیراز را از یاد نبرده اند.

 

۲

سید ابراهیم نبوی در واکنش به مطالبی که در پاسخ ایشان منتشر شد، برآشفته اند که؛ گذشته من تغییری در افکار شریعتی ایجاد نمی کند. من هم می گویم حق با ایشان است. اما آخر ایشان با کدام فعالیت های مشعشعانه ضد رژیمی و ضد ارتجاعی،  سوابق خود را آذین بسته اند که به یاد محاکمه شریعتی افتاده اند؟ تازه آن هم با آوردن چند جمله بریده و گزینشی از اندیشمندی که بیش از بیست هزار صفحه کتاب از خود بر جای گذاشته است؟ آخر مگر تو شریعتی را نقد کرده یی که از برآشفته شدن دیگران برآشفته می شوی؟ تو به این زبان می گویی زبان نقد؟ آیا به راستی این زبان، زبان نقد است یا نفرت؟

نوشته اند که " من با عشق شریعتی مذهبی شدم، با عشق شریعتی انقلابی شدم، با عشق شریعتی وارد سیاست و دولت شدم و در وزارت کشور حکومت و صدا و سیمای جمهوری اسلامی کار کردم. فقط من نبودم، همین حالا هم اکثر مدیران نظام عاشقان شریعتی هستند."

جناب سید ابراهیم نبوی طرفداران شریعتی در آن سال ها ناشناخته نبودند. آرمان مستضعفین، فرقان، کانون ابلاغ اندیشه های شریعتی، مهاجرین خلق، و بعدها موحدین انقلابی و ... از سازمان ها و گروه هایی بودند که با الهام از شریعتی در جبهه اپوزیسیون به مخالفت با رژیمی برخاستند که شما همان موقع مدافع سینه چاکش بودید و البته هنوز هم از "گناهان" آن جریانات در نگذشته یید و برایتان تداعی گر تروریسم هستند. از منفردین نیز زنده یادانی چون ابوذر ورداسبی، مجید شریف و ... بساری که هم اینک در قید حیاتند و از همان آغاز مغضوب شما و همفکرانتان شدند، و بسیاری که در همان دهه 60 و حتی 70  انواع و اقسام شکنجه های برادران شما را تحمل کردند. بزرگ مردی چون دکتر محمد ملکی، نمونه بارزی از این مبارزین می باشد. محمد باقر برزویی و بسیاری از همرزمانش، و کسانی چون تقی رحمانی و رضا علیجانی هم نمونه های دیگری هستند که همان هنگامی که شما در وزارت کشور به خدمات آنچنانی مشغول بودید، در سیاهچال های رژیم به جرم مخالفت با نظام دوران شکنجه و زندان را سپری می کردند که برخی از آنها هنوز در دانشگاه اوین به تحصیل مشغولند. اینکه چقدر از آن بچه ها را رفقای شما اعدام و زندانی و بسیاری را نیز آواره کردند، بماند. اما شما هیچگاه در این صف قرار نداشتید. جای شما در کنار کسان دیگری بود. با این حال اگر شما به زعم خود با عشق شریعتی به خیلی جاها رسیدید، به اپورتونیسمی بر می گردد که در شخصیت و رفتار شما رسوخ کرده است. و گرنه همه عالم و آدم می دانند که اندیشه شریعتی از همان آغاز برای ارتجاع خمینی مشکل آفرین بوده است. حال اینکه کسانی چون شما ، علیرغم تمامی مخالفت های شریعتی با آخوندیسم، برای خود شرکت سهامی کفر و دین تاسیس کرده بودید، به شریعتی ارتباطی ندارد.

لابد این گفته های مرتضی مطهری –  که اتفاقا از بزرگ ترین متفکران نظام شما محسوب می شد و می شود –  درباره شریعتی و افکارش رهنمودهایی برای شما بوده است تا با عشق شریعتی در دستگاه روحانیت! جانفشانی کنید:

"تز اسلام منهای روحانیت را همواره تزی تزی استعماری می دانم و معتقدم هیچ نیرویی نمی تواند جایگزین روحانیت شود"،

و اینکه شریعتی "اگر مانده بود خدا می داند چه بر سر اسلام و روحانیت می آورد؟ ...

و اینکه در اندیشه های وی "صدها مطلب به دست می آید که بر ضد اصول اسلام است"

و"کوچکترین گناه این مرد بدنام کردن روحانیت است".

او بارها چنین سخنانی را تکرار کرد و حتی خواستار ممانعت از پخش آثار شریعتی شد. و لابد فراموش نکرده یید که معلم بعدی تان کریم سروش –  و همه آنهایی که شما عاشق شریعتی می پنداریدشان – چگونه از تفاوت ها و برتری های اسلام ناب مطهری که در حوزه آموخته بود با اسلام شریعتی که تحصیل کرده غرب بود و در حوزه فقاهت دین را نیاموخته بود سخن می گفتند و می گویند! هرکسی این چیزها را به یاد نیاورد، شما مطمئنا به یاد می آورید. چون در چنین فرهنگی رشد کرده یید.

جناب سید ابراهیم نبوی؛ من هم با عشق شریعتی مذهبی شدم، با عشق شریعتی انقلابی شدم، با عشق شریعتی وارد سیاست و مبارزه شدم و الان نزدیک به بیست سال است که در تبعید به سر می برم. اما هیچگاه  در وزارت کشور حکومت و صدا و سیمای جمهوری اسلامی کار نکردم. نه تنها در صدا و سیمای رفسنجانی و لاریجانی کار نکردم که از همان آغاز به مخالفت با خمینی و شرکا برخاستم. و هنوز هم چنینم! و البته فقط من نبودم، بسیاری چون من چنین کردند. با این همه گیریم که شریعتی تو را مذهبی و انقلابی و سیاسی و همه کاره کرد؛ آیا این موضوع بر سوابق مشعشعانه شما خط بطلانی می کشد و شما را تبرئه می کند. و می توان به حکم مامور و معذور خود را موجه جلوه داد؟ شریعتی بسیاری از جوانان را سیاسی و انقلابی و مذهبی کرد. آیا همه آنها به خدمت ارتجاع درآمدند؟ آنهایی که به سرنوشت تو دچار شدند نه آن روز شریعتی را شناختند و نه امروز می شناسند. از نتیجه گیری هایتان که پیش از این انگیزه اش را بیان کردم، کاملا مشهود است که شریعتی را چگونه شناخته یید. اینکه تو و امثال تو مطهری و خمینی و شریعتی و ... را در هم ادغام کردند و در نتیجه به سادگی هر چه تمام تر سر از فالانژیسم در آوردند، چه ربطی به شریعتی دارد؟

به راستی که مقایسه هایتان هم شاه کار است! درست به همانگونه که شریعتی را شناسانده یید! مقایسه فرقان با بن لادن و القاعده و ... از همان استدلالاتی است که تنها به کار چند ساده لوح بی سواد می آید. و گرنه در کدام یک از عملیات فرقان مردم بی گناه کشته شدند؟ مگر فرقان به جز ترور چند آخوند مرتجع و تشنه قدرت که شما مدافعشان بودید، به کس دیگری هم آسیب رساند؟ فرقان به نبرد با اسلام ارتجاعی و اندیشه های ویرانگری برخاست که اکنون نزدیک به بیست و پنج سال است زندگی را بر همه مردم ایران تلخ نموده است. فرقان به نبرد با تفکر انحصاری، انحصار دین در دستگاه روحانیت و تلاش برای نوعی نواندیشی دینی پا به صحنه گذاشت، حال آنکه همفکران سابق تو چون القاعده و بن لادن و انصار و... برای اجرای احکام شریعت و قوانین آخوندی به "جهاد" برخاسته اند. و در هر بمب گزاری تروریستی و کور، مردم بی گناه و رهگذران را نیز به قتل می رسانند. به راستی آیا این همه کینه های تو نسبت به شریعتی و طرفدارانش، از همان زخم های کهنه نشات نمی گیرد؟

جناب سید ابراهیم  نبوی آیا این هم تقصیر شریعتی است که در هنگامه مخالفت های پیروان شریعتی و روشنفکران ترقی خواه مذهبی از قبیل زنده یادان ورداسبی، شریف،  و ملکی ها، احمدزاده ها، برزویی ها، آشوری ها، و بسیاری دیگر،  شما و رفقایتان دل به مطهری و خمینی سپرده بودید؟ آیا شریعتی در آثارش تهاجم به مراکز فرهنگی، کتاب فروشی ها و فروشندگان نشریات مخالف رژیم را توصیه کرده بود؟ آیا این شریعتی بود که به پیروی از امامت خمینی مسلمانان را ترغیب کرده بود؟

چگونه است که شما پس از سال ها سینه زدن زیرعلم شیخ اکبر و شیخ اصغر و سیدعلی و سید نقی ناگهان به یادتان آمده است که همه خبایث رژیم از افکار شریعتی بر می خیزد؟ به علاوه شما که به اعتراف خودتان اهل براندازی هم نیستید، این همه هیاهوی تان بر سر چیست؟ از یک سوی مدعی هستید که دیگر کسی شریعتی را نمی خواند و از سوی دیگر به جهادی بزرگ برخاسته یید تا او را روانه موزه بنمایید! شما که حتما با اینترنت سر کار دارید، لااقل به وبلاگ های جوانان و دانشجویان سری بزنید تا ببینید که شریعتی هنوز هم الهام دهنده نسل جوانی است که از روحانیت و رژیمش نفرت دارد.

و کلام آخر اینکه، تو که با عشق شریعتی به همه جا رسیدی، دیگر ناراحتی ات از چیست؟ و چرا نمک نشناسی پیشه کرده یی؟ تو و یاران سابقت، هنگامی که قصابان ساطور به دست در گذرگاه ها ایستاده منتظر "منافق" و "کافر" بودند، به پاداش اعمالتان هر کدام از قبل رژیم صاحب دم و دستگاه شدید و به عنوان دستخوش از بیت المال این ملت محروم دکتر و مهندس از آب درآمدید، دیگر چرا ناشکری می کنید؟ من و کسانی چون من که همه هستی شان - زندگی شان، خانواده شان، جوانی شان، آزادی شان و ... – را در راه مبارزه با ارتجاع خون آشام از دست دادند باید از شریعتی دلخور باشند، تو دیگر چرا؟ تو که سر از وزارتخانه در آوردی و از مزایایش نیز بهره مند شدی دیگر چرا؟

جناب، مثل اینکه این روزها به شکل و شمایل "اپوزیسیون" در آمدن کارچندان مشکلی نیست. کمی سنگ پای قزوین پا خود همراه  داشتن برای اثبات مخالف خوانی کافی است و شما در این زمینه عنصر بسیار مستعدی هستید. تبریک می گویم! 

نوشته شده توسط علی فیاض  | لینک ثابت |

مشكل شريعتی ، مشكل انسان! شنبه دوازدهم آذر 1384 20:49
 

مشكل شريعتی ، مشكل انسان!

( در تكاپوی « شدن » و « انسان تمام » )

« تناقض ها ، شما را از فهميدن شباهت ها باز ندارد! ... » دکتر علی شريعتی (۱)

دوستي مي گفت : "من شريعتی را درست درک نمی كنم. هر بار كه به سراغ آثار او مي روم ، او را به گونه ای ديگر می بينم. چنين به نظر می آيد كه وجود او آميخته ای از تناقضات اعتقادی ، فلسفی ، ايدئولوژيكی ، و سياسی است".  چنين نظري را من در آثار كساني كه به بررسي ، نقد ، و يا حتي نفي شريعتي پرداخته اند نيز ديده ام. و همه ی اينها نيز به ظاهر درست مي گويند! اما ، در اين ميانه ، نكته هاي ظريفي وجود دارد كه عدم توجه بدانها و يا درست تر بگويم عدم كشف و بازفهمي آنها ، چنين تصوري را در ذهن خواننده ی نا آشنا با شخصيت شريعتي و ناقد آثار او ، ايجاد مي نمايد. موضوعي كه در حد توان سعي خواهم كرد در همين مقاله آن را توضيح دهم.
 

 جامعه ای دو زمانه؟! ...
نكته ی ديگري كه لازم است به آن اشاره شود - و البته تنها شامل شريعتي نيز نمي باشد - اين است كه همه مي دانيم كه انسان، خود محصول شرايط اجتماعی خويش است. درست به همانگونه كه خود شكل دهنده ی شرايط فرهنگي، سياسي، اعتقادي، و ... جامعه ی خود مي باشد.  و شريعتي نيز طبيعتاً از اين مقوله جدا نيست.
او خود محصول جامعه اي بود كه به تعبير خود وي يک پايش در قرون وسطا و پاي ديگرش در قرون جديد بود. جامعه اي كه با توجه به خصوصيات تاريخي، فرهنگي، و اجتماعي خويش، در شرايطي به سر مي بُرد ( و می بَرد ) كه او را در كنار كشورهايي قرار مي داد ( و مي دهد ) كه از آنها تحت عنوان جوامع رو به توسعه و يا جوامعي كه دوران انتقالي خود را طي مي كنند، نام مي برند.  شريعتي در مباحثي پيرامون جايگاه تاريخي جامعه ی ما، هنگامي كه از تفاوت زمان تقويمي و زمان تاريخی / اجتماعی سخن مي گفت، به درستي جامعه ی ما را با جوامع قرن سيزده اروپايي مقايسه مي كرد :
"به طور خلاصه، جامعه ی ما در حال حاضر، از نظر مرحله ی تاريخی، در آغاز يک رنسانس و در انتهای دوره ی قرون وسطی ، بسر می برد ( اگر بخواهيم با تاريخ غرب مقايسه اش كنيم )". (
۲)
و در توضيح اين تفاوت كه چگونه مي توان هم در قرن بيستم زندگي كرد و هم متعلق به قرون وسطا بود، چنين مي گويد :
"هركس كه در قرن بيستم ، در سال 
۱۹۷۲ زنده است ، در سال ۱۹۷۲ زندگی نمی كند. و الا حيوانات هم با بزرگ ترين نوابغ الآن همزمان اند. اين زمان تقويم است. آنچه كه واقعيت و حقيقت دارد، زمان تاريخی است؛ زمان اجتماعی مهم است."(۳)
"ما در قرن نوزدهم زندگی نمی كنيم؛ اگر ما خصوصيات و مشخصات جامعه ی خود را در آسيا و آفريقا با وضع يک جامعه ی اروپايی بسنجيم، خواهيم ديد - به عقيده ی من - ما در قرن سيزدهم هستيم."(
۴)
 بر اساس چنين نگاه و چنين شناختي از جامعه ی ايران است كه مي توان آن را در چنبره ی تناقضات تاريخي، فرهنگي، و اجتماعي محصور شده تلقي كرد. اين برداشت دقيق و علمي وي، در ستيز تهاجم و تدافع فرهنگي جامعه ی ما، و آنچه كه پيش و پس از انقلاب 57 رخ داد، به خوبي و درستي خود را به نمايش گذاشت. و اين درگيري بين سنت از يک سوي و مدرنيته از سوي ديگر، محصول همان شرايطي بود كه او خود به درستي و روشني از آن ياد مي كرد.
تحميل مدرنتيه ی بی ريشه، و تجددی بنياد شده بر جامعه ای سنت، بدون اينكه شرايط فرهنگی و زيربنائی آن تحولات فراهم آيد، ره به همان جايی خواهد برد كه جامعه ی ما را بدان كشاند. و نمونه هاي ديگري از آن را با مدرن سازي نوع روسي افغانستان توسط شوروي، كه نتايجش را هم اكنون به درستي مشاهده مي كنيم، مي توان ارزيابي نمود. و نيز شرايطي كه امروز بر كشور عراق حاكم است و در نهايت جامعه ی عراقي را از يک ديكتاتوري مبتني بر سكولاريسم، مي تواند به سوي يک ديكتاتوري مبتني بر «سنت» و «مذهب» هدايت كند.
بنابراين، جامعه اي كه شريعتي در آن به سر مي برد، جامعه اي مبتني بر تناقضات برخاسته از مسائل و مشكلات گوناگون بود. آن جامعه از يک سوي مدعي عبور از سنت به سوي مدرنيته بود، و از سوي ديگر مي خواست با پيوند « اكنون » با دوره ی كوروش - در 
۲۵۰۰ سال پيش -  به سوي « تمدن بزرگ » بشتابد! آن هم جامعه اي كه « مذهبی » اش، ازرفتن به سينما هراس داشت و راديو و تلويزيون را به چشم صندوق هاي توطئه هاي اجانب ارزيابي مي نمود! ...
و شريعتي، از آن جايي كه خود، فرزند زمان خويشتن بود، طبيعتاً نمي توانست از اين تناقضات بي تأثير بماند. به خصوص كه وي، همانند هر انديشمند ديگري كه دغدغه ی رهايي جامعه از معضلات و مشكلات را دارد، به تلاشي گسترده در پاسخگويي به پرسش هاي زمانه ی خود برآمده بود.
مورد ديگر اين است كه شريعتي نيز همانند هر متفكري، زندگي اي هماره متحول و رو به تكامل داشته است. دوران زندگی وی، باز هم به تعبير خودش، به چند دوره ی پنج ساله تقسيم می شود.(
۵) دورانی كه در هر كدام از آنها، وی در فضائی متفاوت می انديشيده است؛ و البته لزوماً نه متناقض و يا متضاد. خود وي در جايي ديگر، هنگامي كه از تغيير و تحول در انديشه ی خود سخن مي گويد، بسيار خاضعانه و شجاعانه، برخلاف بسياري از كساني كه مدعي نسبي گرايي و روشنفكري هستند، اما در عين حال به جز خويش، ديگران را همه دچار اشتباه مي انگارند و همواره بر حرف خود، طبق ضرب المثل قديمي « حرف مرد يكی ست »! ايستاده اند، در برابر پرسش دانشجويي كه آيا او خود انتقادي به كتابش ندارد، به روشني و صراحت از دگرگوني هاي فكري خويش ياد مي كند:
" « اسلام شناسی » ، در سال 
۱۳۴۷ منتشر شده و حال ، من در ۱۳۵۱ زندگی می كنم. اين پنج سال را مگر من در گور مرده بودم يا در سرد خانه كنسرو بودم؟! ... "؛ (۶)

 تلاشی پیگیر، برای وحدت بخشيدن به زيبائی های متنوع بشری
شريعتي درباره ی علی معتقد بود كه او شخصيتي چند بُعدي و پيچيده دارد. مردي با ابعادي گوناگون. اين نوع نگاه درباره ی خود وي نيز صدق مي كند. او خود نيز شخصيتی چندگانه، پيچيده، و تناقض نما - و نه متناقض - داشت. اين چندگانه گي شخصيت وي را به ساده گي مي توان از القاب و عناوين و قضاوت هايي كه نيروهاي متفاوت و متناقض از او به عمل مي آوردند، به خوبي درک كرد. وي به طور همزمان به القاب و عناويني متهم ميشد كه اعجاب بر انگيز بود! او در همان لحظاتی كه از سوی روحانيان و مرتجعين، غرب زده ای كه اسلام را نه از حوزه های آخوند پرور که از فرنگ آموخت ، به « اسلام ناشناسی » و « غرب زده گی » متهم مي شد، از سوی روشنفكران مدعی مدرنيته، « آخوند زاده » و « سنت گرا » معرفی مي شد؛ و از سوی رژيم شاه، « پدر ماركسيست های اسلامی »، از سوی هوادارانش « معلم انقلاب »، از سوی انقلابيون « سخنگوی خورده ی بورژوازی »، از سوی متعصبين سنّی مذهب، « شيعه ی افراطی »، از سوی شيعيان سنت گرا، « وهابی و سنّی مذهب »، و ... و همه ی اين قضاوت ها و اتهامات - كه بر بستر نگرش سنتی همه ی اين نيروها به مذهب شكل می گرفت - هنگامی به عمل می آمد كه او خود بدون توجه به آنها به راه خويش ادامه می داد؛ و تنها بازگويی طنزآلود اين قضاوت ها را برای رفع خستگی شنونده ی سخنان خود تكرار می كرد:
" من سنی مذهب صوفی مشرب اگزيستانسياليست بودايی كمونيست آخوندمآب غرب زده ی مرتجع عينيت گرای خيال پرست شيعه ی غالی وهابی بی دين و غيره هستم ( خدا بدهد بركت! )."(
۷)
و همه ی اينها كه شايد گوشه هايي از شخصيت فرهنگي، ايدئولوژيكي، و سياسي وي را - البته تجزيه شده - انعكاس مي دادند، خود بيانگر آن است كه او شخصيتي چند بعدي و پيچيده داشت و در هيچ قالبي محصور نمي شد.
و اما مسئله ی عمده و اساسي كه در اين راستا بايد در نظر گرفته شود و به نظر نگارنده در مورد او تا حدودي استثنائي به نظر مي آيد، « بی تعصبی »، « روشنفكری »، « تساهل پذير بودن »، و همان « تناقض نما» بودن جهان درونی اوست. شريعتي در عصري و جهاني مي زيست كه همه چيز آن متنوع بود ( و هست ). انسان ها، آرمان ها، ايده ها، و...؛ جهاني كه در آن هر صاحب انديشه اي عموماً بخشي از حقيقت را ترسیم مي نمود( و می كند ). و او در جستجوی « انسان تمام » بود. انساني كه همه ی ابعاد انساني را در خود جمع داشته باشد. انسانی كه همچون يک كارگر كار كند؛ و همچون يک مجاهد به مبارزه برخيزد؛ و چون يک اندیشمند بينديشد؛ و همانند يک روشنفكر و پيامبر، راه بنماياند؛ و چون يک امام، خود را به فلاح و رستگاری نزديک كند؛ و مانند يک عارف، در پی كشف آنچه از دیده ها پنهان است و ارتباط با حقيقت هستی برآيد؛ و... ؛ و مي دانيم كه جمع شدن همه ی اين ابعاد در يک فرد، زمينه ساز آن نوع از تفكر نوستالژيک عرفاني ما شد كه در جستجوي « انسان كامل »، « هفت شهر عشق » را در مي نورديد. با اين همه، او همه ی اينها را در شخصيت علی جست و يافت. « علی » اما، « حقيقتی بر گونه ی اساطير » بود، كه به تاريخ پيوسته بود. علی عينی ديگر نمي توانست وجود خارجي داشته باشد. او خود به اسطوره و اسوه اي تاريخي براي پيروانش تبديل شده بود. پيرواني كه همچون پيروان مذاهب ديگر، محصور شده در زندگي روزمره و مشكلات زندگي و توهمات اعتقادی خویش، بخش هاي قابل توجهي از ابعاد انساني را به دست فراموشي سپرده بودند. انساني كه بر اثر هجوم جنبه هاي ويرانگر تكنولوژي (
۸)، جنگ، قدرت طلبي، استبداد، استثمار، استعمار و استحمار از خود بیگانه شده است.
او براي نمايش عيني چگونگي همه ی ابعاد انساني در عصر جديد كه در علی تاريخی ، نشو و نما ، و نمود يافته بود ، به تكاپو برخاست تا آن انسان هايي را كه به باور او هر كدام بخشي از آن حقيقت « من » انساني را در خود تحقق بخشيده بودند ، در قالب « انسان تمام » كه آرزوي همه فيلسوفان و انديشمندان تاريخي بود ، وحدت بخشد. حاصل تلاش او آن شد كه همه ی تاريخ را در نوردد. به همه اقصای جهان سر بزند و همه ی آنچه را كه انسانی بود و پراكنده در قالب فرديت انسانی آدم ها ، به وحدتی آرمانی برساند. جهاد اصلي وي از همينجاست كه آغاز مي شود. او ابعاد گوناگون انسان را به مثابه ی پازلي مي يافت كه هر كدام از قطعه هايش در گوشه اي پراكنده شده بودند. و براي كامل ساختن آن مدل پازلي ، نخست نياز داشت كه همه ی آن قطعات را بيابد. و اين كار آساني نبود. به ويژه در جهاني كه حتي روشنفكرترين انسان ها نه به « رسم » ها ، كه به « اسم » ها توجه مي نمايند. و او براي اين كار مي بايست قالب ها را در هم مي شكست! ...
موضوعي كه ما را به ياد داستان تمثيلي و پر معناي « سی مرغ » و «سيمرغ » مي افكند. براي تحقق چنين امري ، او مي بايست به همه ی زمان ها و مكان ها سفر كند تا آن ابعاد پراكنده را گردآوري كند :
" من از شرق دور - سرزمين قصه های خوب ، عشق های نرم و آفتاب - ، به هند بزرگ ، اين « اقيانوس عظيم بشری » ، كشور جذبه و آرامش و حكمت ، و از آنجا به اقليم گل و شعر پارس ، دشت خاموش خاطره ها ، حماسه و نبوغ و روشنايی ، سايه ی ايوان شكسته ی اهورا ، و از آن به كناره دجله ی سبز و فرات سرخ ، آسمان شكوهمند شَمَس ، زمين سالخورده ی ابراهيم ، گيلگمش ، قامت شكوه نيايش دروازه ی بابل ، افسانه ی هزار و يک شب ، حقيقت هفتاد و دو آفتاب ، و از آن به صحرای وحی ، جزيره ی تشنه ی الهام ، آواز پَر جبرئيل ، و از آن به دريای اژه ، سرود ملوانان فنيقی ، پايتخت زئوس ، معبد دلفی ، بارگاه خدايان اُلَمپ ، آشيان بلند دختران زئوس ، شهر هومر ، آشيل ، سقراط و اپيكور ، ونوس و آمور و پرومته ، و از آن به سرزمين سلاح و زيبائی و شكوه ، شهر كاخ ها و معبدها ، هُراس ، لوكرس ، سلون ، ميكل آنژ و لئوناردو داوينچی ، و از آن به شهر فرنگ ، تايمز شكسپير ، كارليل و اليات ، سن شانسون دورولان ، هوگو ، دوينيی ، شاتو بريان ، برگسون ، پرودم ، كارل ، گنون ، ماسينيون ، سولانژبُدَن و رزاس دولاشاپل ، شهر عشق ، شراب ، هنر ، فلسفه ، و آزادی ، و از آنجا به دنيای نو ، تنها به سراغ سياهان فريادهای خشمگين و دردمند آزادی و انسانيت و هنر ، سرخ ها ، زيبايی های خوب وحشی ، و از آنجا شتابان به سوی آفريقای سوخته و مجروح پر خواهم گشود - اين اقليم دردمندی كه به يک قطره اشک گرم مانند است - ؛ و همه جا خوب ترين گل های معطر شعر را از باغ های عشق و صحراهای اساطير خواهم چيد و دسته گلی خواهم بست و در يک بامداد اسفندی ، به ياد نخستين پرستوی بهاری كه بر يک عمر زمستانی پر گشود ، ارمغانت خواهم آورد. "؛ (
۹)
در پي يافتن هر چه خوب و زيباست ، همه ی تاريخ را مي كاود. به سرزمين همه ی پيامبران و فيلسوفان و انديشمندان سر مي زند تا مبادا كسي و يا چيزي را نديده ، بگذرد :
" من از اقصای تاريخ می آيم. من همه ی قرن ها را بوده ام ، من با همه ی پيامبران ، با همه ی شاعران ، حكيمان ، پيكرتراشان ، پارسايان ، راهبان ديرها ، گوشه نشينان معبدها ، قهرمانان ، شهيدان ، عاشقان ، ديوانگان زيبا ، خردمندان بزرگ ، با اينان همه ، در همه جا ، همه وقت زندگی كرده ام ، از هر عصری عتيقه ای همراه آورده ام ، از هر كسی هديه ای گرفته ام ، و هر پيامبری آيه ای به ارمغانم داده اند، و اينک با دامنی پر از خوب ترين گوهرهای زمانه ، دستی پر از زيباترين زيورهای زمين ، آمده ام تا همه را ، هر چه را اندوخته ام ، به معبد پاک تو ای الهه مهر ، مهراوه ی قدسی من ، وقف كنم. "؛ (
۱۰)
و او اين كار را به درستی ، همچون امانتی راستين برای ما به ارمغان می آورد. و خود نيز در رفتار و گفتار خويش ، آن را به نمايش مي گذارد؛ آنجا كه ماسينيون مسيحی ، گورويچ يهودی كمونيست سابق ، سارتر بی خدا، لوفور ، ژان كوكتو ، و ... معبودهای وی لقب مي گيرند و گاندی آتش پرست را از علامه مجلسی و آيت الله بهبهانی شيعه تر می داند و گورويچ يهودی ماترياليست را از آيت الله ميلانی به تشيع نزديک تر!؛ و آنگاه بر بستر چنين عشقي به انسان است كه سراپا شوق و عشق مي شود و همچون عارفي كه همه ی هستي را سرشار از « او » و اصلاً خود « او » مي يابد ، به سماع مي پردازد و شادي خويش را از كشف همه ي اين زيبايي ها و خوبي ها ، چنين بيان مي دارد :
" خدا را دوست می دارم ، دنيا را دوست می دارم ، همه ی رنگ ها را دوست می دارم ، همه ی پيغمبرها را دوست می دارم ، همه ی خدايان را دوست می دارم ، همه ی قهرمانان تاريخ را دوست می دارم، همه ی عاشقان را دوست می دارم ، همه ی فصل ها را ، همه ی عصرها را ، همه ی شب ها را ، همه ی صبح ها را ، همه ی بادها را ، همه ی جويبارها را ، همه ی سبزه ها ، سبزه زارها ، پرنده ها ، ستاره ها ، سفرها ، بدها ، خوب ها ، بچه ها ، بيمارها ، ضعيف ها ، عزيزها ، كشورها ، ابرها ، آسمان ها ، همه ی سرزمين ها ، ملت ها ، همه ی جهان را دوست می دارم ... "؛ (
۱۱)


 روحی كه در هيچ قالب رايجی نمی گنجد!
اينها همه نشان مي دهد كه شريعتی در كنه تفكر خويش ، جهان وطنی است. چرا كه او به جستجوي انسان تجزيه نشده برخاسته است؛ انساني تمام كه هر قطعه اي از آن در گوشه اي از زمين و زمان پراكنده شده است. او در معناي هستي شناسانه ی فلسفي و انساني خود ، شرق و غرب را نيز نمي شناسد. نه تنها نمي شناسد ، كه حتي ديگر شرق و غربي نمي بيند ، مگر در محدوده ی جغرافياي سياسي آن!؛ او به همه جاي جهان سر مي زند، از همه ی اديان سر بيرون مي آورد، همه ی فكرها و فلسفه هاي ساخته و پرورده ی انسان را مي نگرد و از هر گلستاني ، گلي مي چيند و از هر منطقه يي رنگي مي پذيرد و از همه ی پيامبران ، فيلسوفان، انديشمندان ، نويسندگان ، هنرمندان شرق و غرب ، پيامي بر مي گيرد ، بدون آنكه محيط جغرافيايي ، تاريخي ، و يا مذهبي آنان را ملاک اين امر قرار دهد.
آری ... ، شريعتي مي خواست همه ی اينها را با خود و در خود داشته باشد. بودا را ، مسيح را ، محمد را ، علی را ، ماركس را ، ماسينيون را و ... ، اما چگونه؟!؛ در جهاني كه بر پايه ی « توحيد » - نه توحيد فلسفي و يا اجتماعي- ، كه توحيدي فكري و تصنعي كه خود را به تمامي حق مي داند و ديگران را به تمامي باطل ، و دركش از جهان و جهان بيني ها مبتني بر حق محوريت انفرادي آنان است ، چگونه مي توان اين همه « تناقض » را - و يا به بياني ديگر « پلوراليسم » و تساهل پذيري اي چنين عريان را - در خود جمع نمود ، و آنگاه درک شد؟! ...
و او مي خواست همه ی ابعاد حقيقت را در خود جمع كند. و اين كار را نيز انجام داد! و عملاً به اثبات رساند. و عصاره و فشرده ی اين تلاش هايش را به صورت فرمولي عميق و زيبا ، به ما ارائه نمود : «عرفان » ، » برابری » و « آزادی ».
و او هر چه بود ، يک فرقه گرا نبود. و اين را رفتارش ، آثارش ، و افكارش فرياد مي كشند. و او به ما فهماند كه مي توان مذهبي ، مسلمان ، و شيعه بود ، اما به جهان از دريچه اي خارج از آنچه رايج و مرسوم است ، نگريست و خود را در هيچ دايره ی بسته اي محصور نكرد. آزادی ، انسان ، زيبائی ، و ...، عظمت های بشری را در هر جا يافتن ، ارج گذاردن ، و در خود ايجاد كردن ، سنتی است كه از او به جای مانده است. سنتی كه بايد آن را آموخت و به كار بست ، تا خود را به تنوع و تساهل عادت داد. تا بتوان به انسان ها ، صرف نظر از فكر ، مذهب ، و رنگ شان ، عشق ورزيد.
و اما آنها كه شريعتي را اينچنين نمي بينند و اينچنين درک نمي كنند ، از آن روست كه كار را براي خود آسان ساخته اند.
و اين مشكل شريعتی نيست ، مشكل ماست كه به يک جور ديدن عادت كرده ايم. و يا بهتر بگويم ديگراني كه - و البته باز هم از خود ما - ما را به اين گونه ديدن عادت داده اند!؛ ما بايد « چشم ها را بشوئيم و جور ديگری ببينيم. »؛ همانگونه كه او خود همين معنا را در قالب نثر و بياني فيلسوفانه به ما ارائه نموده است : " تناقض ها ، شما را از فهميدن شباهت ها باز ندارد! ... "؛
اين تجربه ی تاريخي و انساني كه يک « مذهبی » شيعه ی مسلمان ، چگونه مي تواند قرن بيستمي بينديشد ، چگونه در فضاي قرن بيستم نفس بكشد ، و چگونه تناقضات را در خود حل كند و آن تناقضات را در خويشتن خويش به وحدت برساند؟! ، تجربه اي است ارزشمند كه ما فرا روي خود داريم. اين تجربه آسان به دست نيامده است. اين تجربه پا به پای بردگان اهرام مصر آغاز ، و به زمان ما انتقال يافته است ؛ تجربه ای ارزشمند ، كه حاصل سفری طولانی است!؛ آري او سعي كرد همه ی اينها را در خود جمع كند ، تا باز هم به تعبير خود وي " در زير اين كثرت صورت ، وحدت جوهر را نشان ( دهد ) دهم. "؛ (
۱۲) چرا كه او روحي بود كه در هيچ قالبي - بر اساس برداشت هاي رايج - نمي گنجيد!؛ ...


او با هجرت در خويش آغاز كرد و با هجرت در زمين ، به رفيق اعلی پيوست ...


منابع و توضيحات:
(
۱) « هبوط در كوير » ، مجموعه ی آثار ، جلد ۱۳ ، ص ۱۳۷
۲ ) « چه بايد كرد؟! » ، م. آ. ۲۰ ، ص ۲۸۱
۳ ) همان ، ص ۱۷۱ و ۱۷۲
۴ ) همان ، ص ۴۸۹
۵ ) او زندگی خود را به چند دوره ی پنج ساله تقسيم می كند كه البته ربط چندانی به موضوع طرح شده در اين مقاله ندارد. در عين حال كه چندين بی ربط نيز نمی باشد! ...
ر.ک : م. آ. 
۱ ، ص ۲۶۲
۶ ) م. آ. ۲۲ ، ص ۳۳۲
۷ ) همان ، ص ۳۳۱
۸ ) شكافتن اتم را يكی از بزرگ ترين دست آوردهای علمی بشر تلقی می كنند! ؛ و بمب اتم و سپس انواع و اقسام بمب های توليد شده از بمب های شيميايی تا بيولوژيک - ميكروبی تا مينی هسته ای ها و سنگر شكن های اتمی ، و تا بمب های ساخته شده ی ديگری كه فقط سازندگان آنها از آن ها خبر دارند! - ، همه ی اينها نيز جزو دست آوردهای علمی بشر محسوب می شوند ، در حاليكه تصور آثار ويرانگر آنها می تواند قلب هر عنصر بشر دوستی را از كار بيندازد.
۹ ) م. آ. ۱۳ ، ص ۱۵۶
۱۰ ) همان ، ص ۱۵۸
۱۱ ) همان ، ص ۱۶۱
۱۲ ) همان ، ص ۱۳۷

 

 

نوشته شده توسط علی فیاض  | لینک ثابت |

شريعتی و آزادی شنبه دوازدهم آذر 1384 20:8

شريعتی و آزادی 

 

«مبارزه در برابر زور اسمش آزاد شدن انسان است : آزادی سياسی ; يعنی قدرت حكومت و قدرت حاكميت آزادی مرا برای انتخاب فكريم, انتخاب زندگيم , ابتكارم و تجلی وجوديم بند نكند, در بند نكشد, زندان نكند, محروم نكند و محكومم نداشته باشد . مبارزه انسان در برابر حكومت زور و حاكميت تيغ _ بعد فرعونی _  اسمش ليبراليسم, دموكراسی و آزادی است ; يعنی در برابر قدرت حاكميت, قدرت مردم را جانشين بكنيم يا برای تعديلش به مردم تكيه بكنيم و يا مردم را به صورت نيرويی دربياوريم كه منشاء حكومت خودش باشد و خودش بتواند بر خودش حكومت كند.»

(شريعتي, م.  آ. ٢٨ , ص ۶١۵)

 

آزادی يكی از متعالی ترين و والاترين ارزش هايی است كه انسان در طول تاريخ پر فرازو نشيب خود , در آرزوی آن به جستجو پرداخته است. در طی قرن ها سرگذشت, و تكامل بشريت, قتل عام ها , اعدام ها , شكنجه ها و ... در جهت رسيدن به اين اصل مقدس , تحمل شده است . در مواردی كه چندان كم هم نيستند بسياری از انسان های آگاه و هوشمند از همه هستی خويش گذشته اند تا ديگر هم نوعان به آزادی دست يابند . از سوی ديگر نيروهای ضدبشری و ضد انسانی نيز برای استقرار و استمرار حاكميت های ننگين و پليد خود , نخستين چيزی را كه از انسان سلب كرده و می كنند, آزادی بوده است . 

آزادی از جمله مقولاتی است كه طی ساليان دراز انديشه و ذهن انسان را به خود معطوف داشته است . اديان و ايدئولوژی ها , انديشمندان , فلاسفه , ايدئولوگ ها , نويسندگان و ... در طرح و تبيين نظريات مبتنی بر فلسفه آزادی , و مرزهای آن , بسيار سخن گفته و تئوری های گوناگونی ساخته و پرداخته اند . علاوه برديدگاه های اديان مختلف در زمينه آزادی و محدوديت های آن , كه توسط شارحان آنها , تفسير و تبيين شده اند , فلسفه های نوين و ايدئولوژی های ساخته ذهن انسان نيز, بخش مهمی از مبانی خويش را در تلاش برای شناخت و فهم آزادی  و چگونه گی ارتباط آن با سيستم های اجتماعی و سياسی اختصاص داده اند.

با اين همه درك و فهمی كه در طول تاريخ بشر, توسط فلاسفه و متفكرين عرضه شده است , پای در زنجير تقدير و محدوديت های خاص زمانی خويش داشته است . امری كه به نوبه خود باعث می شده است تا دركی كه از آزادی ارائه شود, دركی متناسب با خواست ها, آرمان ها ونيازهای انسان آن روز باشد .  

با توجه به اين امر , بديهی است كه تا پيش از رنسانس اروپا و آغاز بيداری و روشنايي, كه با فرو ريختن ديوارهای قطور قرون وسطا و انديشه ها و روش های مبتنی بر مذهب خرافی و كاتوليكي, كه به روحانيت اعتبار و اختيار تام بخشيده بود, توام بود,  دركی كه از دو مقوله آزادی و دموكراسی ارائه می شد, دركی مبتنی بر توانايی های فكری و شرايط عينی موجود در آن زمان بود . اين امر حتی تا پس از رنسانس و بحبوحه انقلاب كبير فرانسه , باعث شده بود تا دركی كه از آزادی و دموكراسی ارائه شود, دركی ناقص , خام و در حد فهم و شعور انديشمندان و مردم آن روزگار باشد.

با توجه به اين موضوع , بايد يادآور شد كه كسانی نيز كه از دموكراسی يونان سخن می گويند و بدين وسيله می خواهند تا زمينه و سابقه تاريخی انديشه دموكراسی (و آزادي) را به يونان برسانند , كمتر به توضيح اين امر می پردازند كه دموكراسی ابتدايی يونان, خود به نوعی ضد دموكراسی  _ البته با دركی كه امروز از آن ارائه می شود_بوده است . چه, در آن شكل از دموكراسی , بندگان(بردگان) , زنان و شهروندان غير يونانی حق رای نداشتند و آن «دموكراسي» تنها شامل بخش ناچيزی از شهروندان ثروتمند می شده است .

بر اين اساس , سخن گفتن از دموكراسی و آزادی و ريشه يابی آن در تاريخ به عنوان فلسفه و متدی جدی و ساختار شكن, نه با واقعيات زندگی انسان ها و شيوه اجتماعی و فرهنگی آنان همخوانی دارد و نه با درك و فهم افكار و انديشه های آنها و نه با نظريه تكامل  كه برای مقايسه پيشرفت های امروز بشری با صدها سال پيش نيازی به توجيه و تاويل ندارد! . بر اين اساس, به جرات می توان بر اين امر تاكيد نمود كه مقوله يی كه پس از انقلاب كبير فرانسه به نام آزادی تحت عنوان يكی از دست آوردهای آن انقلاب برجسته شد, با برداشت و بينشی كه امروز از آزادی ارائه می شود , نيز بسيار متفاوت بوده است.

به علاوه لازم است به اين موضوع نيز توجه شود كه هنگامی كه از آزادی سخن می گوييم , منظور خود از آزادی و چگونه گی و چرايی آن را روشن نماييم . چرا كه , آزادی نيز تجزيه شده و در جای _ گاه و مناسبات متفاوتی از آن سخن می رود. برای نمونه هم از آزادی سياسی سخن می رود و هم از آزادی مذهبي, هم از آزادی جنسی سخن می رود و هم از آزادی فردی و آزادی تجارت, و نيز انواع و اقسام ديگری از آزادی كه هم به دليل جلوگيری از اطاله كلام از آنها در می گذرم و هم اينكه اساسا شايد از جمله مقولات فراگير و عمومی نباشند.

 

با اين همه , انسان امروز در جهانی می زيد كه در آن با انكار مطلق گرايی و تمايلات شديدا نسبی گرايانه , آزادی را با نگاه ديگری می نگرد و برداشتی كه از آزادی ارائه می دهد كاملا با آنچه پدران ومادران ما  در صد و يا دويست سال پيش می انگاشتند متفاوت است, و اساسا به جهان نيز از دريچه ديگری می نگرد. طبيعی است كه آزادی در اين ميان ودر اين «دگربيني» , يكی از مفاهيم عمده, اساسی و كليدی به شمار می رود. امری كه به نوبه خود باعث می شود تا اين انسان نزديكی خود به جريانات فكری , سياسی و فرهنگی را با ميزان دوری و نزديكی و نيز نوع نگاه آنها به  مقوله آزادی بسنجد و ارزيابی كند .

 

و اما چرا شريعتی و آزادي؟

واقعيت اين است كه راه و انديشه  شريعتی هنوز هم كه هنوز است _ و عليرغم تمام جناياتی كه در ايران معاصر به نام «مذهب» و «دين» انجام گرفته است _ هم برای بخش قابل توجهی از روشنفكران جامعه و هم  برای جوانان ايرانی مطرح می باشد . با همه اين ناملايمات, هنوز هستند جوانانی كه, پاسخ بسياری از پرسش های خود را از شريعتی می طلبند . چرا كه در نگاه او تصوير ديگری از ايمان مذهبی و دينی مشاهده می كنند

بنا بر اين و با توجه به اين كه آزادي, يكی از مسائل به شدت مطرح و مورد نياز جامعه ما و جوانان انديشمند و آزادی خواه ايرانی است كه هم می خواهد هويت خويش را حفظ كند و هم خود را از قافله تمدن بشری و كاروان دموكراسی جهانی عقب مانده نبيند, نگاه «مذهب» و الگوی «انسان مذهبي» معاصر به مقولاتی چون دموكراسی , آزادی , پيشرفت, مدرنيته و سنت می باشد . جوان روشنفكر و انديشمند ايرانی حق دارد _ و بايد _ بداند كه نگاه يك انسان مذهبی عصر مدرنيته با شاخصه های امروزين روشنفكری و ترقی خواهی نسبت به اين مقولات چيست؟  به بيانی ديگر نسل مدرن امروز, هر انديشمند و روشنفكر مذهبی و از جمله شريعتی را در ارتباط با آزادی و دموكراسی و مقولاتی كه جزو شاخصه های عصر جديد به شمار می آيند,  ارزيابی می كند .

با اين مقدمه, به پاسخ اين پرسش می پردازم كه آزادی در نگاه و تفكر شريعتی چه جايگاهی دارد؟ آيا واقعا آنچنان كه برخی معتقدند «شريعتی با آزادی بر سر مهر نبود»؟ (قضاوت آقای عبدالكريم سروش) و او با آزادی ميانه يی نداشت, و يا برعكس او يكی از پرشورترين ستايشگران آزادی بود؟

***

يك مطالعه عميق و بی غرضانه در آثار شريعتي, ما را با چند واژه و مفهوم كليدی و مورد علاقه وی آشنا می سازد . اساسا توجه به ميزان به كار گيری كلمات و اصطلاحات خاص در آثار يك نويسنده و متفكر, می تواند درصد علاقه و يا بی علاقه گی وی به موضوع مورد بحث و تحقيق را روشن سازد . از اين روش می توان برای نزديكی و يا دوری يك انديشمند به مفاهيم و مبانی مورد نياز جامعه پی برد .  

با توجه به موردی كه در جمله پيشين ذكر شد, نگارنده با جرات هر چه تمام تر مدعی است كه  يكی از مهم ترين اصولی كه شريعتی سخت بدان پای بند و دل بسته بود, اصل «آزادي» و بعد آزادی خواهی و آزادی طلبی انسان است . وی نه تنها در بيشتر نوشته ها و آثار خود به اين اصل به عنوان يكی از پيش زمينه های اصلی تكامل و پيشرفت انسان می نگرد , بلكه به دليل اهميت جايگاه آن در زندگی انسان , چندين نوشته مستقل را نيز به آن اختصاص می دهد .(١) به علاوه , وی «آزادي» را يكی از سه سرچشمه اصلی تكامل و ترقی انسان می داند و با قراردادن آن در كنار «عرفان»(آگاهي) و «برابري» , علاوه بر اينكه توجه بشر به اين سه مقوله را يكی از رسالت های پيامبران الهی و توحيدی معرفی می كند, نبود هر كدام از اين سه بعد را كمبود يكی از نيازهای اساسی و حياتی جوامع بشری می داند . وی حتی در مبحثی كه در آن از معنای زندگی سخن می گويد , در تعريف زندگی , كه زندگی خود چيست , آزادی را پس از «نان» دومين نياز ضروری آدمی بر می شمرد.(٢)

شريعتی به آزادی نگاهی دوگانه دارد ; دوگانه, و نه متناقض و يا متفاوت:

يكی «آزادي» به مثابه مقوله يی اجتماعی و سياسی , و ديگری «آزادي» به مثابه مقوله يی فلسفی _ وجودی كه از نيازی درونی سرچشمه می گيرد . انسان آگاه و دردمند كه در تلاش و كوششی مستمر برای رهايی خود از قفس تن و رسيدن به «نيروانا» و جهان ناشناخته پيرامون خويش است , قرن ها می باشد كه با خود سازی , يا همان جهاد اكبر كه جهاد با نفس سركش انسانی است , به نبردی مداوم با آن من خودمحور فردگرای منافع طلب خويش, برخاسته است. اين انسان كه اكنون از زندان طبيعت , تاريخ و جامعه ,  به ياری علم و دانش و آگاهی تا حدی رهايی يافته است , همچنان در مبارزه با زندان «خويشتن» به سر می برد . و می دانيم كه رهايی از هر زندانی به معنای رسيدن به آزادی است . اين احساس متعالی درونی انسان همان كشش عرفانی _ درونی بشری می باشد كه اين موجود دو پای را از ديگر موجودات زمينی متمايز می سازد .  دغدغه و اظطرابی درونی كه هر كسی در حد درك , توان و فهم خويش از محصور بودن در آن در رنج است . با چنين نگاهی است كه می توان گفت , آزادی در نگاه شريعتی , صرفا به منزله شعارهای سياسی و روزمره تبليغاتی كه بسيار طرح و تكرار می كنند نيست , بلكه يك حقيقت جدا نشدنی و ذاتی وجودی بشر است , كه انسان به ميزانی كه كمبود آن را حس می كند و در جستجوی آن به تلاش بر می خيزد , معنی می يابد :

«پيدايش اين احساس , احساس خفقان, احساس اسارت, درد كشيدن از اسارت, ميل فرار و آرزوی نجات از اسارت و تلاش و جستجو برای يافتن گريزگاهی به سوی آزادی , عالی ترين و اميد بخش ترين دست آوردی است كه تاريخ, در مسير تكاملی خويش, به انسان امروز ارمغان می دهد و نشانه شور انگيز تولد انسانی ديگر است و ...» (٣) با چنين نگاه عميق , جدی و انديشمندانه به آزادی است كه او وجود آزادی در يك جامعه را علامت متمدن بودن آن جامعه می داند :

«علامت اينكه جامعه و فردی از لحاظ فكری پيشرفته و باز است , اين است كه قدرت تحمل عقيده مخالف را زياد دارد.» (۴)

به علاوه , همانطور كه پيش از اين نيز اشاره شد , « آزادي» در نگاه وی , يكی از پنج نياز عمده و اساسی تشكيل دهنده «زندگي» انسان به شمار می رود . و اين بدين معنی است كه نبود «آزادي» , يعنی ناقص بودن معنای زندگي. از نظر شريعتی اگر آزادی انسانی را از او سلب كنند , عزيزترين نياز وجودی وی را از او گرفته اند :  

«آنكه آزادی را از من می گيرد, ديگر هيچ چيز ندارد, كه عزيزتر از آن به من ارمغان دهد.» (۵)

«آزادي» در انديشه شريعتی به طور باور نكردنی و شور انگيزانه يی ستايش می شود . او درباره آزادی كلماتی را بر زبان جاری می سازد كه تنها و تنها از يك پارتيزان و ستايشگر پر شور آزادی بر می آيد . كلماتی كه از عمق جان و ايمانش برمی خيزند :  

« اگر به تكامل نوع انسان اعتقاد داريم , كم ترين خدشه به آزادی فكری آدمی و كم ترين بی تابی در برابر تحمل تنوع انديشه ها و ابتكارها يك فاجعه است . » (۶)

و اين خود به خوبی نشان دهنده اين واقعيت می باشد كه سيستم و رژيم مورد قبول و ايده آل وی _ تحت هر نام و عنوانی _ بر پايه آزادی , تساهل و پلوراليسم سياسی و فرهنگی استوار خواهد بود . سيستمی كه از جمله تعهداتش پای بندی به آزادی واقعی و راستين خواهد بود . و اين آزادی ,  نه تنها برای «خودي» ها و يا منتقدين ملايم و يا حتی مخالفين سياسی , بلكه برعكس , اين آزادی به همان ميزان معنی و مفهوم خواهد يافت كه برای «دشمن فكري» و سياسی نيز باشد :

«آزادی انسانی را تا آنجا حرمت نهيم كه مخالف را و حتی دشمن فكری خويش را به خاطر تقدس آزادی , تحمل كنيم , و تنها به خاطر اينكه می توانيم , او را از آزادی تجلی انديشه خويش و انتخاب خويش, با زور باز نداريم  و به نام مقدس ترين اصول, مقدس ترين اصل را, كه آزادی رشد انسان ازطريق تنوع انديشه ها و تنوع انتخاب ها و آزادی خلق و آزادی تفكر و تحقيق و انتخاب است , با روش های پليسی و فاشيستی پايمال نكنيم . زيرا هنگامی كه «ديكتاتوري» غالب است , احتمال اينكه عدالتی در جريان باشد, باوری فريبنده و خطرناك است و هنگامی كه «سرمايه داري» حاكم است , ايمان به دموكراسی و آزادی انسان يك ساده لوحی است. » (۷)

چنانكه ديده می شود , برداشت و تعبير وی از آزادي, با تعبير و برداشت های بسياری از كسانی كه سال ها از آزادی چماقی ساخته بودند و سال ها بر سر مخالفين خود می كوبيدند و در واقعيت نيز خلاف آن عمل كردند , چه تفاوت های كمی و كيفی دارد . تفاوت هايی ماهوی كه در سطر سطر آثار و نيز عملكردهای شخصی و رفتاری وی ,  خود را نشان داده و می دهند . آزادی مخالف , و دشمن فكري! عشق او به اين نوع از «آزادي» , اعجاب بر انگيز است :

« خدايا: اين كلام مقدسی را كه به روسو(٨) الهام كرده اي, هرگز از ياد من مبر كه : من دشمن تو و عقايد تو هستم , اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقايد تو فدا كنم!» (۹)

توجه به آزادی راستين انسانی است كه باعث می شود تا يكی از دلايل عشق وی به علی , به عنوان انسان نمونه , در اين باشد كه وی نيز به آزادی انسان حرمت می نهاد و در قلمرو خويش زندان سياسی و زندانی سياسی نداشت :

« و اما حرمت حقوق انسانی و آزادی انديشه تا بدانجا , كه نماز می خواند و خوارج , كه دشمنان خونی وی بودند , نمازش را در هم می شكستند , سخن می گفت سخنش را قطع می كردند , و حتی او را استهزا می كردند و او در اوج قدرت بود و هرگز كوچك ترين فشاری بر كسی وارد نساخت ; او حاكمی بود كه بر پهنه های بزرگی در آفريقا حكم می راند اما زندان سياسی نداشت , حتی يك زندانی سياسی و قتل سياسی . و طلحه و زبير قدرتمندترين شخصيت های با نفوذ و خطرناكی كه در رژيم او توطئه كرده بودند , هنگامی كه آمدند و بر خروج از قلمرو حكومتش اجازه خواستند , و می دانست كه به يك توطئه خطرناك می روند , اما اجازه داد , زيرا نمی خواست اين سنت را برای قداره بندان و قلدران به جای گذارد كه به خاطر سياست , آزادی انسان را پامال كند .» (١٠)

نگاه  شريعتی به آزادی , نه نگاهی مصنوعي, ذهنی و همراه با توهم, بلكه نگاه انسانی است كه آزادی را برای ديگری می خواهد . نگاهی , صريح , شفاف و بدون هيچگونه ابهام . و اين نگاه يك روشنفكر مذهبی عصر مدرنيته و پسامدرنيسم است . هر كس جز اين ببيند و جز اين عمل كند , بدون شك در صف دوستان علی قرار ندارد . چرا كه دين او عين آزادی است ;

لا اكراه فی الدين!

قل يا ايهاالكافرون ... من نمی پرستم آنچه را كه شما می پرستيد * و شما نيز نمی پرستيد آنچه را كه من می پرستم * و نه من آنچه را كه شما پرستش كرده ايد می پرستم * و نه شما می پرستيد آنچه را كه من می پرستم * بنابر اين دين شما برای خودتان و دين من برای خودم . (١١) 

و او پيرو چنين دينی است . دين او آزادی است و آزادی در نگاه او بی نياز از تفسير است . آزادی تا آستانه جنگ!

شيفتگی شريعتی به آزادي, در همين جا پايان نمی يابد . او برای آزادی شعر می سرايد . آزادی را می پرستد و به آن عشق می ورزد . تا حدی كه گويي  وجود خويش را با آزادی در هم ادغام كرده است . به گونه يی كه اگر آزادی نباشد و او خود را آزاد نبيند , خويش را تهی و بی معنی خواهد يافت . و طبيعی است كه آزادی يی كه او از آن سخن می گويد , نمی تواند آزادی شخصی باشد .  تلقی وی از آزادی سياسی و اجتماعی را در سطور بالا بازخوانی كرديم و ديديم كه او از آزادی و آزادی خواهی چه برداشتی دارد . او به زيبايی هر چه تمام , دشمنان آزادی را نيز ترسيم می نمايد. و با همان ظرافتی كه آزادی را می ستايد , پديده های متضاد آن را نيز ترسيم و نفی می نمايد :

«ای آزادی , تو را دوست دارم , به تو نيازمندم , به تو عشق می ورزم, بی تو زندگی دشوار است, بی تو من هم نيستم ; هستم , اما من نيستم ; يك موجودی خواهم بود توخالی , پوك , سرگردان , بی اميد , سرد , تلخ , بيزار , بدبين , كينه دار , عقده دار , بيتاب , بی روح , بی دل , بی روشنی , بی شيرينی , بی انتظار , بيهوده , منی بی تو , يعنی هيچ! ...

ای آزادی , من از ستم بيزارم , از بند بيزارم , از زنجير بيزارم, از زندان بيزارم, از حكومت بيزارم, از بايد بيزارم, از هر چه و هر كه تو را در بند می كشد بيزارم . » (١٢)    

به راستی چه تعداد «آزادي» خواه آزادی پرست آزادی طلب , چنين ستايش های پر شوری از آزادی به عمل آورده اند؟ و چه كسی و با تكيه بر كدام كلام و گفتار و حتی رفتار وی , می تواند او را به بی مهری با آزادی متهم سازد؟

و كلام آخر اينكه ; او در سال های آخر عمر خويش, تزی را مطرح كردكه به نوعی می توان مدعی شد , فشرده تمامی آثار فكری _ اجتماعی وی در آن تجلی يافته است : عرفان , برابری و آزادی .

آزادی يكی از سه ضلع اين مثلث اهورايی می باشد كه در مبارزه يی دائمی و بی امان با آن مثلث شوم حاكم بر تاريخ به سر می برد : مثلث ضد مردمی «استحمار, استثمار و استبداد» .

  

منابع و توضيحات:

١) از جمله ;« آزادی , خجسته آزادي»عرفان , برابری , آزادی , آزادی »,« انسان آزاد_ آزادی انسان» و ...

٢) در نگاه او زندگی عبارت است از « نان , آزادی , فرهنگ , ايمان و دوست داشتن»  م . آ . ١(با مخاطب های آشنا), ص ١۵٠

٣) م . آ . ٢۴(انسان) ,  ص ٢١۹  

۴) م . آ . ١۷(اسلام شناسي٢), ص ٣٠۶

۵)  م . آ . ٢۵(انسان بی خود) ص ٣۵۹

۶) م . آ . ٢(خودسازی انقلابي) , ص ١۴۹

۷) م . آ . ٢ (خودسازی انقلابي), صفحات ١۴٨ و ١۴۹

٨) به نظر می آيد اشتباهی سهوی در استناد اين جمله توسط دكتر رخ داده باشد .  چرا كه گفته می شود كه گوينده اين جمله ولتر می باشد و نه روسو .

۹) م . آ . ٨ , ص ١٠١   

١٠) م . آ . ٢ (خودسازی انقلابي), ص ١۴۴ و ١۴۵

١١) قرآن , سوره كافرون , آيات ١ تا ۶

١٢) م . آ . ٢(خودسازی انقلابي),  ص ١١٨

نوشته شده توسط علی فیاض  | لینک ثابت |